eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 چروک های پیشانی و پای چشمش بیشتر می شود : حامد... دوست حامد بود ...گفت حامد زخمی شده .. سعی می کنم خودم و عمه را ارام کنم : -خوب گریه نکنین ان شاءالله که چیزی نیست... -نه.. من می دونم وقتی بگن زخمی شده حتما شهید شده... این بچه آخر خودشو به کشتن داد! وای خدا بچـم .. گویا واقعا حالش خوب نیست ، نمی دانم بروم اب قند بیاورم یا با حرف زدن آرامش کنم... - از کجا معلوم ؟ شاید واقعا هم زخمی شده باشه! اصلا گفتن الان کجاست؟ -گفتن اصفهانه.. بیمارستانه... -خب دیگه خودتونم میگید بیمارستان ! چیزی نیست نترسید ! -باید بریم بیمارستان ...تا با چشمای خودم نبینم اروم نمیشم ! تنها راه آرام شدنش همین است ، تسلیم می شوم : چشم ، شما آماده شین میریم بیمارستان. راهروها را یک به یک می گذرانیم و عمه با هر قدم ، یک صلوات می فرستد یا ذکری می گوید ، بوی تند مواد ضد عفونی اعصابم را خرد می کند ، نمی دانم در اولین مواجهه باید چه رفتاری داشته باشم ، دلهره چند لحظه بعد ، نمی گذارد به راحتی نفس بکشم... هرچه به اتاقش نزدیکتر می شویم ، قدم های من هم کندتر می شود ،اتاقی را با دست نشان عمه می دهم : اونجاست .... عمه ناگهان می پرسد : خودت نمیای تو ؟ سوالش خون در رگ هایم منجمد می کند ، سر تکان می دهم : فعلا نه ، حالا شما برین ، منم میام.... نویسنده : خانم فاطمه شکیبا ... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #نیمه_پنهان_ماه زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین 🔸 #قسمت_سی_و_هشتم بعد از دو سال دوره
💔 زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین 🔸 خانه اي كه برايمان گرفته بود كنار سپاه بود . يك خانه ي دو اتاقه كه مهدي هيچ وقت فرصت نكرد شب آن جا بخوابد . به من گفت كه " خودت برو آن جا . مجيد را مي فرستم بيايد سر اسباب كشي كمكت كند . " مجيد آمد ووسايلمان را جابه جا كرد . موقع رفتن گفت: " من دارم مي روم منطقه . با آقا مهدي كاري نداريد ؟ " گفتم: " سلام برسان ." گفت :" سلام ليلا را هم برسانم ؟" گفتم :" سلام ليلا را هم برسان . " مجيد موقع رفتن واقعاً قيافه اش نوراني شده بود . اول كه به آن خانه رفتم ، خانم باكري قرار بود دو - سه ساعت بعدش برود اروميه ، خانم همت ، ژيلا را از قبل ، از اردوي تحكيم مي شناختم . ولي ژيلايي كه الآن مي ديم با آن دختر پر و شر و شور سابق خيلي فرق داشت . شكسته شده بود . با خانم باكري هم كم كم آشنا شدم . سعي مي كردم جلوي آن ها جوري رفتار كنم انگار كه من هم شوهر ندارم . فكر مي كردم زندگي آن ها بعد از رفتن آدم هايي كه دوستشان داشته اند چه قدر سخت است . فكر كردم خُب ، اگر براي من هم پيش بيايد چه ؟ اگر ديگر مهدي را نبينم …. فكر مي كردم حالا من پدرو مادرم توي قم هستند آنها چه ؟ ولي روحيه ي سرزنده و شوخشان را كه مي ديدم ، مي فهميدم توانسته اند خودشان را نگه دارند . بعضي وقت ها هم آن قدر به سر نوشت خانم همت و باكري فكر مي كردم كه يادم مي رفت من هم شايد روزي مثل آن ها بشوم . ادامه دارد..... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #نیمه_پنهان_ماه زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین 🔸 #قسمت_سی_و_نهم خانه اي كه برايمان گر
💔 زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین 🔸 يك شب خانمها گفتند :" حالا ببينيم قمي ها چطور غذا درست مي كنند . " من هم خواستم كه برايشان نرگسي درست كنم . داشتم غذا درست مي كردم كه يك خانمي آمد در زد و يك چيزي به آنها گفت . به خودم گفتم :" خب ، به من چه ؟ " شام كه آماده شد هيچ كدام لب به غذا نزدند . گفتند :" اشتها نداريم " سيم تلويزيون را هم درآورند . فردا خواهرم آمد دنبالم . گفت :" لباس بپوش بايد برويم جايي . " شكي كه از ديشب به دلم افتاده بود و خواب هاي پريشاني كه ديده بودم ، همه داشت درست از آب در مي آمد . عكس مهدي و مجيد هردو را سر خيابانشان ديدم . آقاي صادقي كه چند ماه بعد از ايشان شهيد شد جريان شهادتش را برايم تعريف كرد . آقا مهدي راه مي افتد از بانه برود پيرانشهر در يك جلسه اي شركت كند . طبق معمول با راننده بوده ، ولي همان لحظه كه مي خواسته اند راه بيفتند ، مجيد مي رسد و آقا مهدي هم به راننده مي گويد: " ديگري نيازي نيست شما بياييد . با برادرم مي روم ." بين راه هوا باراني بوده و ديدشان محدود . مجبور بودند يواش يواش بروند . كه به كمين ضدّ انقلاب بر مي خورند . آن ها آرپي جي مي زنند كه مي خورد به در ماشين و مجيد همان جا پشت فرمان شهيد مي شود . آقا مهدي از ماشين پايين مي آيد تا از خوش دفاع كند و تير مي خورد . تازه فردا صبح جنازه هايشان را پيدا كرده بودند كه با فاصله از هم افتاده بود . خواب زمان را كوتاه تر مي كند . دو سال پيش او را همين جوري خواب ديده بودم. ادامه دارد..... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
▪🍀☘🍀☘🍀☘🍀☘🍀☘▪ ↘️ موعظه شنیدنی استادمون ⏪شاید بزرگترین اثری که برای ما دارد این است که ما را به وا می‌دارند! ➖فکر اینکه قربانی‌کردند را و قربانی‌کرد آن‌ها را ... ➖این که آلبوم عکس‌های خود را از بین می‌بَرد که نکند حالا بعد از ، اسمش بر سر زبان‌ها بیفتد و دیده شود ... ➖و یا پلاکش را پَرت کند در کانال که در فکرش با شکوهی برای خودش مُتَصوِّر شد و می‌خواهد با این کارش را بِخُشکانَد... و فرماندهان که حاضر شدند در جمع سربازان سینه خیز بِروَند و ... و ... و ... ✍اینها همه درس است! برای خدا شدن، آسان نیست چون هوای داشتن، داشت ... هوای شدن داشت ... و برای ما سخت است قربانی کردن ➖چون برای ما تقرُب به خداوند از لذت‌های کم ارزش دنیا است . حالا ما چه کارها که نکردیم برای و از آن سو به ما می‌خندند و شاید می‌ریزند که در ماندیم و لباس را از تن در نیاوردیم ... و باصلوات 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
از شهیدان بطلب آنچه تمنا داری به خدا کارگشای دل هر سوخته اند ... 💚 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 . یك تـو برای تمامِ ثانیه هایَم بس استــ یك نگاهَت کفایتِ آرام و قرار استــ بشو تمامم آقـا «اکفِياني فَاِنَّكُما كافِيای» 📿 💔 😔 یک و ، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر به یاد حضرت باشیم🙏🏼🌿 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 ‌ ‌دو لنگه درب حرم باز مثل آغوشت همیشه هست پذیرای بی پناهی ها... از این به بعد ندارند تاب دریا را که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها... • هادی جانفدا ‌ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 رَبِّ مَنْ ذَا الَّذی دَعاکَ فَلَمْ تُجِبْهُ، وَمَنْ ذَا الَّذی سَاَلَکَ فَلَمْ تُعْطِهِ، وَمَنْ ذَا الَّذی ناجاکَ فَخَیَّبْتَهُ، اَوْ تَقَرَّبَ اِلَیْکَ فَاَبْعَدْتَهُ پروردگارا! چه کسی تو را خواند و تو دعایش را اجابت نکردی؟ و چه کسی از تو درخواست نمود و به او عطا نفرمودی؟ و چه کسی با تو مناجات کرد  و او را ناامید ساختی یا خود را به تو نزدیک نمود و او را دور ساختی؟ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
❄️🌤❄️ خــداوندا ! بنام تو که زیباترین نامهاست روزمان را آغاز میکنیم روزی که با نام و یاد تو باشد سراسر شادی است سراسر عشق و مهربانی و سراسر خیر و برکت است.. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
به برکت صلوات بر محمد (ص) وخاندان مطهرش... اللهـــــــم صـــــــل عــــلی محمد وال محمد و عجل فرجـــــــهم 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi