eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
💔 قسمت یازدهم #بےتوهرگز ❤️ 🚫این داستان واقعی است🚫 #فرزند_کوچک_من هر روز که می گذشت #علاقه ام به
💔 قسمت دوازدهم ❤️ 🚫این داستان واقعی است🚫 مادرم بعد کلی دل کردن، حرف پدرم رو گفت بیشتر نگران علی و اش بود و می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم😔 هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده😰 تا خبردار شده بود، سریع خودش رو رسونده بود چشمم که بهش افتاد ام گرفت نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم😭 روی لبش خشک شد با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد🤔😳 چقدر گذشت؟ نمی دونم مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین "شرمنده ام علی آقا ، دختره!!"😥 نگاهش خیلی جدی شد هرگز اون طوری ندیده بودمش با همون حالت، رو کرد به مادرم ، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو بزارید؟ مادرم با ترس در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش ... دیگه نبود با صدای بلند زدم زیر گریه بدجور دلم سوخته بود😭😭 _خانم آخه چرا ناشکری می کنی؟ دختر خداست زندگیه خدا به هر کی نظر کنه بهش میده عزیز دل و آسمان و زمین هم دختر بود... و من بلند و بلند تر گریه می کردم با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر می شد و اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاق با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه ...😑 بغلش کرد و در حالی که می گفت و می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت کنار داد چند لحظه بهش خیره شد😍 حتی پلک نمی زد در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود دانه های اشک از چشمش سرازیر شد گفت: _بچه اوله و این همه زحمت کشیدی حق خودته که اسمش رو بزاری اما من می خوام پیش دستی کنم! مکث کوتاهی کرد یعنی پدر....😍 پیشونیش رو بوسید :) و من هنوز گریه می کردم اما نه از غصه، ترس و نگرانی.... 〰〰〰 قسمت سیزدهم ❤️ 🚫این داستان واقعی است🚫 بعد از زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود همه رو بیرون کرد حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت خودش توی ایستاد تک تک کارها رو به انجام می داد مثل و گاهی کارگر دمِ دستم بود😍 تا تکان می خوردم از خواب می پرید اونقدر که از خودم می کشیدم اونقدر روش فشار بود که نشسته پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد. بعد از اینکه حالم خوب شد با اون حجم و کار بازم دست بردار نبود اون روز همون جا توی در ایستادم فقط نگاهش می کردم با اون دست های و پوست کن شده داشت کهنه های رو می شست دیگه طاقت نیاورد همین طور که سر تشت نشسته بود با های پر اشک رفتم نشستم کنارش چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد _چی شده؟چرا گریه می کنی؟ تا اینو گفت خم شدم و های خیسش رو خودش رو کشید کنار _چی کار می کنی ؟ دست هام نجسه نمی تونستم جلوی هام رو بگیرم مثل سیل از چشمم پایین می اومد ... _تو عین علی عین ... هر چی بهت بخوره میشه هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ... من می کردم😭 متحیر، سعی در کردن من داشت اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد... ... 💕 @aah3noghte💕
6.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 پشت پرده قضیه #رقص‌ یک‌زن در گلسار رشت و برخورد مامور پلیس با او را در این کلیپ کوتاه ببینید! 📛 این زن از کجا به رشت آمده بود؟ 📛 اصل ماجرا چه بود؟ 📛 رسانه‌های غرب حقایق را منتشر نمی‌کنند #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔 ... حال شما خوبست برای همین حال ما با یادِ شما همیشہ خوبست 😅 ... 💕 @aah3noghte💕
💔 #دلشڪستھ_ادمین... نشستند؛ گفتند مدافعان بشار😏 ایستادند؛ گفتند برای پول مےروند😏 زخم زبان ها تمام نمیشد و هنوز هم نثار خانواده های شھدا مےشود😔 اما... خدا صبرش زیاد است خودش #اخلاصتـان را منتشـر مےکند اجـر گمنامےتان را مےدهد همچو شیشه عطری که درَش باز شده کم کم مشخص مےشود تک پسر خانواده #قربانخانی که دیگر برای پول، مدافع حرم نمےشود... یا آن پدری که منتظر رسیدن نورِ دیده بود اما ... حرم را چہ مےکرد؟... خودش گفته بود "خیلےها از یاری #حسین، برای برداشتِ محصول، جاماندند..." و او نمےخواست مثل خیلی ها باشد شھید یعنی همین! پا بگذاری روی آنچہ #دلت مےخواهد... 📸چت های #شھیدجوادمحمدےمفرد در مورد فرزندشان که هنوز به دنیا نیامده بود... #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #دلشڪستھ_ادمین... نگاهش کن چشمانش هم لبخند مےزند پیڪر مطهرش، دو سال مفقود بود و چرا چنین شادمان
💔 به روایت پسر عزیزم متولد سال 1372در شهر پاکستان ولی در سال 1374به آمدیم پسرم مجرد بود من به جز محمدحسین۳پسر و ۳ دختر دارم محمد حسین چون توی یک خانواده مذهبی و بزرگ شد از همان بچگی اوقات فراغت و تعطیلاتش رو توی کانونهای فرهنگی و هیئتها بود البته خیلی به 🏓 و ⚽️ و کلا به علاقه داشت و توی هر کدوم هم خدارو شکر عالی بود در دوران مدرسه همیشه تا زمان اخذ دیپلم شاگرد اول بود با معدل 19, 20 در فیزیک بسیار بسیار باهوش‌ و دقیق بود تمامی مدارک کارنامه و جوایزی رو گرفته نگه داشتم از نظر کمک کردن به دیگران,تا قبل از ملحق شدن به , چون از لحاظ درسی بسیار عالی بودن , همیشه توی درسهای و#ریاضی #آمار به بچه ها و دوستهاش کمک میکرد قبل از رفتن به سوریه هم به عنوان مدرس فیزیک و ریاضی هم در موسسات و کلاسهای مختلفی تدریس داشتن بیشتر این کلاسها را هم به صورت رایگان یا به قولی فی سبیل الله بود در هم از همرزمان و دوستانش شنیدم که برای نگهبانی شبها خیلی وقتها جای دوستان بیمارشون می ایستادن و کمکشون میکردن یا سهم غذای خودشون روبه بهانه ایی به دیگران میدادن خصلت بارز ایشون بودن و بود که توی رفتارشون دیده میشد بسیار بودن. این رو نه به عنوان مادرشون بلکه از زبان دوستانشون میگم هیچوقت کسی رونمی آزردن, به قولی خیلی خیلی بی آزاربودن ۲بار اعزام شدند و در سفر دومشون شدند هیچ وقت اینقدر حرف نمیزد که بخواد از مقاصد یا اهدافش با من صحبت کنه ولی بعضا وقتی بعضی از دوستاش اذیتش میکردن و سعی میکردن از رفتن منصرفش کنن, خیلی خلاصه ومفیدمیگفت: وظیفه من به عنوان یک و حفظ حرم بی بی است دفعه اول که رفتن سوریه به عنوان رفتن. گویا روحانی گردان اجازه شرکت درحملات رو ندارن وقتی برگشت ایران مدام میگفت دیگه به عنوان نمیرم, چون نمیزارن درحملات شرکت کنم نمیزارن برم‌جلو دوست داشت فعالانه خدمت کنه. هرچند سری دوم هم به عنوان روحانی گردان بودند در منطقه داوطلبانه رفتن برای مبارزه اسم جهادی خودشون رو گذاشته بودند بخاطر شباهت و البته علاقه ای که به داشتند. شهادت‌ در 16فروردین و در منطقه وشنیدم از ناحیه سینه تیرخورده خودش همیشه دعامیکرد پیکرش برنگرده به دوستانش در سوریه میگفت برام دعاکنید اینجا ماندگار بشم... ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگی_شھدا #شهیدمحمدحسین_مومنی به روایت #مادر پسر عزیزم متولد سال 1372در شهر #ک
💔 مادرش مےگفت: دعامیکردم فقط پیکرش برگرده بلکه یکبار دیگه بتونم بغلش کنم برگشت... محض استجابت دعای مادر❤️ #شھیدمحمدحسین_مومنی #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💕 @aah3noghte💕
💔 آیه هایی از جنس نور....❤️ اگه کوله بارت پر از گناهه هر روز این آیه رو زمزمه کن و از رحمت خدا نا امید مشو ...❤️ سوره زمر آیه ۵۳ 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
#او_را... 119 صبح همین که چشمام رو باز کردم،دلشوره به دلم چنگ انداخت! دانشگاه!چادر!من!ترنم! احساس
... 120 -سلام بی معرفت.کجایی تو؟ -سلام مرجان جونم.چطوری؟ -خوب یا بدم چه فرقی میکنه برای تو؟ -دیوونه!یه جوری حرف میزنه انگار ده ساله همو ندیدیم!خوبه چند روز پیش با هم بودیم! -یعنی الان نمیخوای دعوتم کنی بیام خونتون؟! خندم گرفت از مدل حرف زدنش. -چرا خل و چل.میخوام! -خب بکن دیگه! -مرجان جان میشه افتخار بدی امشب بیای خونه ی ما؟ -نه نمیشه! -کوفت!مسخره... -عه؟به به چندوقتی بود از این کلمات گهربار کمتر میشنیدم ازت!با ادب شده بودی! -مگه بده؟ -اوهوم!همین ترنم بیشعور خودم بهتره! صدای خنده ی بلندم به بغض نصفه نیمه ی تو گلوم تنه زد و باعث شد چشم هام دوباره پر از اشک بشه.تازه فهمیدم چقدر بده بغض داشته باشی و بخوای بخندی! سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم هام رو بستم.این بار هم صدای گوشی،سکوت ماشین رو در هم شکست... انگار من حتی توی عالم خیال هم،اجازه ی خلوت با سجاد رو نداشتم! -سلام خاااانوم!خوبی؟ -سلام.ممنون زهرا جون.تو خوبی؟ -خداروشکر.ممنون.میگم که وقت داری امروز ببینمت؟! -امممم...راستش نه.مرجان میخواد بیاد پیشم! -عه؟حیف شد.دوست داشتم ببینمت!پس بمونه برای فردا اگر خدا بخواد. -باشه گلم.منم دوست داشتم ببینمت.مرجان چنددقیقه قبل از تو زنگ زد! -پس از تنبلی خودم بود!عیب نداره عزیزم.خوش بگذره. -ممنون عزیزم. واقعا حیف شد که دیر زنگ زد!هرچند دلم برای مرجان تنگ شده بود؛اما ساعت های بودن با زهرا،بیشتر خوش میگذشت. به صندلی تکیه دادم و نگاهم رو به در کوچیک فلزی سفیدرنگ دوختم. تازه رسیده بودم خونه و داشتم چادرم رو قایم میکردم که مرجان رسید.کیف و کیسه ای که دستش بود رو گذاشت رو میز و ولو شد رو کاناپه. -بذار برسی بعد وا برو!! -وای ترنم خیلی خسته ام .مامانتینا کی میان؟ -کم کم باید برسن .چرا خسته ای؟ -بابا دو روزه نیکی برام زندگی نذاشته! همش منو میکشه اینور،میکشه اونور!خستم کرده...الانم کلی صغری کبری چیدم تا پیچوندمش و اومدم! -نیکی؟!قضیه چیه؟! -بابا به این بهروز نکبت شک کرده .پدر منو دراورده!دو روزه هرجا بهروز رفته،مثل کارآگاها دنبالش رفتیم. -عه!!جدی؟چرا؟اونا که خیلی همو دوست داشتن! -هه!آره خیلی! ولی فقط تا قبل از اینکه بهروز یکی خوشگلتر از نیکی رو ببینه!من همون روز اول به این دختره احمق گفتم این پسره دنبال پول باباته نه خود خرت !کو گوش شنوا؟ -یعنی چی؟!الان نیکی کجاست؟ -هیچی .رفته وسایلشو جمع کنه و بره خونه باباش! -وای مرجان راست میگی؟ -نه یه ساعته دارم دروغ میگم! -ای وای چه بد!خیلی ناراحت شدم. -نشو!کسی که به حرف گوش نکنه همین میشه عاقبتش!بهروزم یکی مثل سعید،نیکی هم یکی مثل تو! سرم رو انداختم پایین -اوهوم. با صدای ماشین و باز شدن در،مرجان هم از جاش بلند شد و وسایلش رو برداشت و رفت سمت اتاق . خودشم میدونست بابام خیلی ازش خوشش نمیاد! برای همین سعی میکرد با هم رو به رو نشن. دو لیوان شربت درست کردم و بردم بالا. مرجان رو تختم نشسته بود و یه گوشه ی لبش رو به نشونه تمسخر بالا داده بود. -مامانتینا فهمیدن رد دادی؟! -من؟برای چی؟ -ترنم انصافا اینا چین رو در و دیوار اتاقت؟! بیشعور عکس منو از دیوار کندی که این چرت و پرتا رو بچسبونی؟؟ -مرجان باور کن اینا چرت و پرت نیستن! منو نگاه کن!من همون دختر چند ماه پیشم؟؟ببین چقدر عوض شدم! سر تا پام رو نگاه کرد و پوزخند زد -به فرضم که خوب شده باشی؛اونی که حال تو رو خوب کرده، زمانه. نه این مزخرفات!اینا هم حکم همون کلاس هایی که قبلا میرفتی رو دارن. فقط حواست رو از اصل ماجرا پرت میکنن. ترنم تو از جهان پرتی کلا! این که پایان دنیا نزدیکه و بشر هیچ راه نجاتی نداره رو حالا دیگه کل عالم فهمیدن. کمال و آرامش و اینجور مزخرفاتی که رو در و دیوار اتاقت زدی،همه کشکه عزیزمن! هممون به زودی تموم میشیم. تو این چند روزی که از عمرت مونده لااقل خوش بگذرون! سینی شربت رو گذاشتم رو تخت و با مهربونی نگاهش کردم. -یه نفس هم بگیر وسط حرفات! خندید و لیوان شربتش رو برداشت. ادامه دادم -مرجان اینجوریا که تو میگی هم نیست .ما هر چی میکشیم بخاطر اینه که به یه زندگی حداقلی و کم لذت قانع شدیم. اگر بدونیم ما نیومدیم که مثل حیوونا صبح و شبمون رو الکی بگذرونیم و از هرچی که خوشمون اومد بریم طرفش،کم کم همه چی فرق میکنه. چشم هاش رو ریز کرد -ترنم انصافا حوصله ندارم. بیا بیخیال ما شو! -من دلم میخواد تو هم درست زندگی کنی!چرا نمیفهمی اینو؟ -من نمیخوام درست زندگی کنم!دلم میخواد همینجوری باشم. من اینجوری خوشم! "محدثه افشاری" @aah3noghte @RomaneAramesh ‼️
💔 #دلشڪستھ_ادمین وقتی که #شما از این و آن #طعنه مےخورید و لاجرم به #گوشه اتاق پناه مےبرید و با #عکس های ما سخن مےگویید و #اشڪ مےریزید به خدا قسم☝️ ایــــنجا #ڪربلا مےشود....💔 آخ که چقدر این دو سه روزه همین حرف آقا سید شده مایہ آرامشـم رفیق! تو شاید #شھدا رو فراموش کنی اما کسی که #جون داده تا بمونی هیچوقت تو رو فراموش نمےکنه☝️ حتی اگه بظاهر، نباشه! #بایادشھدا آروم میشه دلم💔 #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💕 @aah3noghte💕