eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
سلام همسنگری ها ان شالله به زودی رمان بسیار زیبایی از زندگی نامه شهیدی والامقام در کانال قرار داده
💔 ”✨برای اولین بار منتشر شد✨“ از چه می دانید؟🤔 همان شهیدی که وصیت کرده بود مزارش در کنار او باشد... رمان پیش رو ای از کتاب است که در مورد زندگی این عارف شهید است. ان شالله کتاب را تهیه کرده و در مورد رفتار این شهید، به طور مفصل بخوانید... آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید لازم به ذکر است☝️ 👈مدیر کانال ... اجازه نشر را از مدیر انتشارات مبشر دریافت کرده است و تیم ادمین ها زحمت تایپ را کشیده اند پس لطفا برای انتشار رمان ، فقط فروارد کنید و آن را کپی نکنید.👌
~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~
خانه ی ما در یکی از کوچه های قدیمی شهر کرمان بود که به آن  می گفتند. 

همسرم معلم بود و خدا را شکر وضع مالی خوبی داشتیم. خانه مان بزرگ و باصفا بود و آنچه بر زیبایی این خانه می افزود، صوت زیبای  و اذان صبحگاهی  بود. 

یادم می آید نذر شله زرد هر ساله ای که او به مناسبت رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام در ماه صفر در این خانه برگزار می کرد، حال و هوای خاصی به همه می بخشید.


دقت غلامحسین در به دست آوردن  برای فرزندان آن هم از راه گچی که پای تخته می خورد، زبانزد خاص و عام بود...

بااینکه ما در دوران طاغوت زندگی می کردیم اما  علیهم السلام،  و سخنان ائمه به‌ویژه حضرت علی علیه السلام مهم ترین سرمایه زندگی ما بود.


فاصله سنی بین بچه ها کم بود و تعدادشان زیاد؛ اما من سعی می کردم هیچ وقت از زندگی ننالم که مبادا آرامش او را بر هم بزنم...


در یکی از روزهای تابستان ۱۳۳۹ متوجه شدم که نهمین فرزندم را باردار هستم....


... ... 💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
💔 ✨ انتشار برای اولین بار✨ #رمان_آنلاین #حسین_پسر_غلامحسین #قسمت_هفتاد_و_نه نازِ پا راوی برادر ش
💔
✨ انتشار برای اولین بار✨ 

  

پاهای عاریتی
راوی: پدر معزز شهید 


وضعیت پا های محمدحسین خیلی خراب بود. وقتی گوشمان را به محل جراحتش نزدیک می کردیم، به راحتی صدای جریان خون را در رگ هایش می شنیدیم.

شاید باور کردنش مشکل باشد، اما درست مثل سماور در حال جوش، قل قل می کرد و صدا می داد، اما او پر توان، خندان و خستگی ناپذیر به راه خود ادامه می داد.

می گفتم: " آخه بابا جان! یک مقدار به فکر خودت باش."
می گفت :
" می دانی بابا! من تا همین اواخر سال بیشتر به این پا های عاریتی احتیاجی ندارم."


... 
...



💞 @aah3noghte💞