شهید شو 🌷
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت200 - تو هم مث
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت201 کرایه را به مرد میدهم و میگویم: خیلی لطف کردین. واقعاً ممنونم. برای همین یکم بیشتر گذاشتم کرایه رو. خدا خیرتون بده. - قابلت رو نداشت جوون. برو به سلامت. پول را میگیرد و من، قبل از این که بخواهد آنها را بشمارد، از ماشین پیاده میشوم. انقدر تند از ماشینش فاصله میگیرم که نتواند تذکر بدهد که پول اضافه است. مهرماه است و کمکم، سوز تقریباً سرد پاییزی از میان برگهای زرد درختان، راه باز میکند و خودش را میرساند به من. صدای خشخش وهمآلود برگها در خیابان خلوت و خالی میپیچد و پسزمینهاش، صدای دود و سر و صدای خیابان اصلیای ست که فاصله زیادی با اینجا ندارد. دسته ساک را در دستم جابهجا میکنم و طبق آدرسی که قبلا داشتم، در امتداد همان خیابان فرعی پیش میروم. برای امنیت بیشتر، قرار بوده ده دقیقه در خیابانهای اطراف خانه امن قدم بزنم تا مطمئن شوم کسی تعقیبم نمیکند. هیچکس این اطراف نیست و صدای برخورد نیمپوتینهای من آسفالت خیابان، به نظر خیلی بلند میآید. صدای برخورد چیزی با یک شیء آهنی، باعث میشود قدمهایم را آهستهتر بردارم.🤨 مطمئنم صدای تکان خوردن چیزی را پشت سرم شنیدم؛ اما برنمیگردم و به راهم ادامه میدهم؛ اینبار در جهتی که از خانه امن دورتر شوم. و باز هم صدای حرکت چیزی... صدای برخورد. نفس عمیقی میکشم و با دقتتر به صداهای اطرافم گوش میدهم؛ صدای بوق ماشینها از دور، صدای خشخش برگها، صدای قدمهای خودم.. و صدای جیغ!😳 سریع برمیگردم. صدای ریز جیغ بر سکوت خیابان پنجه میاندازد. گربه سیاهی از پشت سطل زباله بزرگ و سبزرنگ خیابان بیرون میپرد و معترضانه میومیو میکند. نفسی که در سینه حبس کرده بودم را بیرون میدهم و لبخند بیرمقی میزنم. پشت سرش، گربه دیگری هم از پشت سطل زباله بیرون میپرد و فشفش کنان، پشت سر گربه قبلی قدم میزند. انگار گربه سیاه به قلمروی او تجاوز کرده بوده و داشتند سر غذاهای داخل سطل زباله با هم دعوا میکردند. به راهم ادامه میدهم و اینبار به سمت خانه امن میروم. زنگ در را فشار میدهم و نور چراغهای دور دوربین آیفون تصویری، روی صورتم میافتد. بعد از چند ثانیه، در باز میشود و قدم به داخل خانه میگذارم. ‼️ نهم: شعله در شعله تنِ ققنوس میسوزد؛ ولی... ساعدم را از روی پیشانیام برمیدارم. خواب رفته است. دو ساعت است که دارم روی تخت پهلو به پهلو میشوم و صدای فنرهایش را درمیآورم. مسئله این نیست که راحت نیستم؛ چون اصلا عادت ندارم به جای خواب گرم و نرم.🙁 شاید علت این بیخوابی، خستگی زیاد باشد. انقدر خستهام که حتی قدرت خوابیدن هم ندارم... و شاید فکرِ مشغول. از وقتی قدم به این خانه امن گذاشتم، یک حس خاصی میان رگهایم دوید که نه ترس بود، نه اضطراب، نه غم و نه شوق؛ اما باعث میشود ته دلم خالی شود و ضربان قلبم بالا برود. دلم بدجور برای پدر و مادرم تنگ شده است؛ برای خواهر و برادرهایم. بیشتر از همیشه. شاید چون بیخبر برگشتهام ایران و نرفتهام خانه. دلم برای همه آدمهای دنیا تنگ شده؛ حتی آنها که نمیشناختم. نفس عمیقی میکشم و به خودم میگویم: - چت شده مرد؟ مگه اولین ماموریتته؟ و صدایی از عمق جانم، آرام زمزمه میکند: - آره شاید... شاید هم این حس، حس غربت باشد. محیط غریب و آدمهای ناآشنا... نه کمیل هست، نه حامد، نه امید، نه مرصاد، نه حاج رسول و حاج حسین. تنها شدهام انگار.😔 #ادامه_دارد... #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💞 @aah3noghte💞قسمت اول رااینجا بخوانید