#پارت_143
#به_همین_سادگی
-حالا چه شکلی هست؟
-کیکه دیگه، قراره چه شکلی باشه؟
-منظورم اینه که شکل قلبِ سادهست یا قلب تیر خورده؟
-خودت رو مسخره کن، کیکم گرده و ساده.
-از بس بیسلیقهای.
-همون تو که ته سلیقهای بسه.
-راستی چی خریدی برای داداشم؟
-از اسرار مگوئه فضول خانوم.
-خب حالا ،کادوی من مطمئناً از تو بهتره.
-آها اونوقت شما چی خریدی؟
صداش رو مسخره کرد.
-یه دست سرویس آچار که همهش از طلاست، چشمت درآد.
خندیدم که حرصی گفت:
-الان که زنگ زدم به امیرعلی و تولدش رو تبریک گفتم و سوپرایز کردنت که رفت روی هوا، اون وقت دیگه به
من نمیگی از اسرار مگو.
-خب خب، لوس نشی خودشیرینیت گل کنه جدی جدی بهش زنگ بزنی!
بدجنس گفت:
-قول نمیدم، سعی میکنم.
-مواظب باش سعیت نتیجه بده.
عطر کیکم تو آشپزخونه پیچید و من از تو شیشهی فر نگاهش کردم که داشت پف میکرد.
-الو مردی اون ور خط؟
-خیلی بیادبی عطیه، نخیر بفرمایید.
-هیچی کاری نداشتم، کاری نداری تو؟
–آدم نمیشی تو، نخیر امری نیست.
-بچه پررو، باز روت زیاد شده. برو به کیک پختنت برس، حیفه من که دارم از پشت تلفن بهت روحیه میدم کیک
آشغالی نپزی.
-نخواستم روحیه بدی، برو سر درست.
✍🏻میم. علی زاده
#ادامه_دارد