eitaa logo
آن*(فرهنگ، هنر، ادبیات)
512 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
740 ویدیو
65 فایل
"آن": یُدرک و لا یوصف: به گفت در نیاید! 🌸لطیفه‌ای است نهانی، که عشق از او خیزد (صفحه‌ای برای اهالی فرهنگ، هنر و ادبیات) فاطمه شکردست دکترای زبان و ادبیات فارسی هیئت‌علمی دانشگاه پیام‌نور هنرجوی فوق‌ممتاز خوشنویسی ارتباط با من @fadak_shekardast
مشاهده در ایتا
دانلود
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود این، دوا می خواستی، آن یک پزشک این، غذایش آه بودی، آن سرشک این، عسل می خواست، آن یک شوربا این، لحافش پاره بود، آن یک قبا روزها می‌رفت بر بازار و کوی نان طلب می‌کرد و می‌برد آبروی دست بر هر خودپرستی می‌گشود تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود هر امیری را، روان می‌شد ز پی تا مگر پیراهنی، بخشد به وی شب، به سوی خانه می‌آمد زبون قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون روز، سائل بود و شب، بیمار دار روز از مردم،، شب از خود شرمسار صبحگاهی رفت و از اهل کرم کس ندادش نه پشیز و نه درم از دری می رفت حیران بر دری رهنورد، اما نه پایی، نه سری ناشمرده، برزن و کویی نماند دیگرش پای تکاپویی نماند درهمی در دست و در دامن نداشت ساز و برگ خانه برگشتن نداشت رفت سوی آسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان، یک دو جام زد گره در دامن آن گندم، فقیر شد روان و گفت؛ کای حیِ قدیر گر تو پیش آری به فضل خویش، دست برگشایی هر گره، کایام بست چون کنم، یارب، در این فصل شتا؟ من علیل و کودکانم ناشتا می خرید این گندم ار یک جای، کس هم عسل زان می‌خریدم، هم عدس آن عدس، در شوربا می‌ریختم وان عسل، با آب می‌آمیختم درد اگر باشد یکی، دارو یکی است جان فدای آنکه درد او یکی است بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل این گره را نیز بگشا، ای جلیل این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه ناگه افتادش به پیش پا، نگاه دید گفتارش فساد انگیخته وان گره بگشوده، گندم ریخته بانگ بر زد، کای خدای دادگر چون تو دانایی، نمی‌داند مگر؟ سالها نَردِ خدایی باختی این گره را زان گره نشناختی! این چه کار است، ای خدای شهر و ده فرق‌ها بود این گره را، زان گره چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای کاین گره را برگشاید، بنده‌ای تا که بر دست تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را هر چه در غربال دیدی، بیختی هم عسل، هم شوربا را ریختی من ترا کی گفتم، ای یار عزیز! کاین گره بگشای و گندم را بریز؟! ابلهی کردم که گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود! من خداوندی ندیدم زین نَمَط یک گره بگشودی و آن هم، غلط الغرض، برگشت مسکین دردناک تا مگر برچیند آن گندم ز خاک چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیانِ زر سجده کرد و گفت کای ربِِ ودود من چه دانستم ترا حکمت چه بود هر بلایی کز تو آید، رحمتی است هر که را فقری دهی، آن دولتی است تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای زان به تاریکی گذاری بنده را، تا ببیند آن رخ تابنده را تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با لطف تو، پیوندم زنند گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب هر که مسکین و پریشانِ تو بود خود نمی دانست و مهمان تو بود رزق، زان معنی، ندادندم خَسان تا تو را دانم پناه بیکسان ناتوانی زان دهی بر تندرست تا بداند کآنچه دارد، زانِ تست زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را اندرین پستی، قضایم زان فکند تا تو را جویم، تو را خوانم بلند من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب، درِ حق بود باز من بسی دیدم خداوندانِ مال تو کریمی، ای خدای ذوالجلال بر در دونان، چو افتادم ز پای هم تو دستم را گرفتی، ای خدای گندمم را ریختی، تا زر دهی رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
مرا در کودکی شوق دگر بود خیالم زین حوادث بی‌خبر بود 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است خوش آن دل کاندران نورِ امید است 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
هر که با پاکدلان، صبح و مَسایی دارد دلش از پرتو اسرار، صفایی دارد زهد با نیّت پاک است، نه با جامه‌ی پاک ای بس آلوده که پاکیزه رِدایی دارد شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت خنده، بیچاره ندانست که جایی دارد سوی بتخانه مرو، پند بَرَهمَن مشنو بت‌پرستی مکن، این مُلک خدایی دارد هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود باید افروخت چراغی که ضیایی دارد گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب بره، دور از رمه و عزمِ چرایی دارد مور، هرگز به در قصر سلیمان نرود تا که در لانه‌ی خود، برگ و نوایی دارد گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده آخر این دُرّ گران‌مایه، بهایی دارد فرّخ آن شاخک نورُسته که در باغ وجود وقتِ رُستن، هوس نشو و نمایی دارد صرف باطل نکند عمر گرامی "پروین" آن که چون پیرِ خرد، راهنمایی دارد لغات: مسا: شب، عصر ردا: بالاپوش، هر لباسی که روی لباسهای دیگر پوشند برهمن: پیشوای برهمایی ضیا : نور خیرگی: بیهودگی غزلهای شاعران امروز از صدر مشروطه تا کنون، مجید شفق، ص ۹۴. 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
۲۵ اسفند بزرگداشت بانوی شعر و ادب فارسی خانم پروین اعتصامی گرامی باد💐💐💐 پروین اعتصامی پروین فرزند یوسف اعتصام‌الملک آشتیانی، در سال ۱۲۸۵ شمسی در تبریز متولد شد. آموختن فارسی و عربی را در خانواده آغاز کرد؛ زیرا پدرش مردی فاضل بود. او سرودن شعر را از هشت سالگی شروع کرد و نخستین شعرهایش را در مجله‌ی بهار که پدرش منتشر می‌کرد، به چاپ رسانید و مورد تشویق اهل ادب قرار گرفت. از عوامل دیگری که موجب تقویت ذوق و پرورش استعداد شعری پروین شد، رفت و آمد او به محافل ادبی آن روزگار بود که پدرش با آنها سر و کار داشت. در یکی از همین محفلها بود که ملک‌الشعرای بهار که بعدها بر دیوان او مقدمه نوشت، به استعدادش پی برد و وی را تشویق کرد. پروین در سال ۱۳۱۳ با یکی از بستگان پدر ازدواج کرد و به کرمانشاه رفت؛ اما به دلیل عدم توافق اخلاقی، دو ماه بعد، از همسرش جدا شد و به تهران بازگشت. او در سال ۱۳۲۰ در ۳۵ سالگی، به بیماری حصبه درگذشت و در قم مدفون گشت. یگانه اثر مانده از پروین، دیوان اوست که بیشتر قطعات او، به صورت مناظره است؛ مناظره‌ی دو انسان، یا دو جانور، یا دو شیء. بخشی از یک قصیده‌ی پروین: گویند عارفان، هنر و علم کیمیاست و آن مس که گشت همسر این کیمیا، طلاست وقت گذشته را نتوانی خرید باز مفروش خیره، کاین گهر پاک، بی‌بهاست زان راه بازگرد که از رهروان تهی است زان آدمی بترس که با دیو آشناست خوش‌تر شوی به فضل، ز لعلی که در زمی است برتر پری به علم، ز مرغی که در هواست آزاده کس نگفت تو را، تا که خاطرت گاهی اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست... لغات: خیره: بیهوده دیو: شیطان لعل: سنگی قیمتی، یاقوت زمی: زمین مرغ: پرنده آز: طمع با تلخیص از کتاب چون سبوی تشنه، دکتر یاحقی 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت   مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست  گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
ز انگشت آز، دامن تقوی سیه مکن این جامه چون درید، نه شایسته‌ی رفوست 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
سلام و نور هفته کتاب داره تموم میشه و امسال کار خاصی نکردیم فقط من دیروز یه سر رفتم کافه کتاب (قم صفائیه) ۲۵ درصد تخفیف داشت😅 بیاید یه چالش حال خوب کن بذاریم عکس قفسه‌ی کتاب یا کتابخونه‌هاتون رو بفرستید، دوست داشتید با اسم خودتون یا بی‌اسم بذارم تو کانال. کتابخانه برای من وصف العیشه!! که هرچی نباشه... بالاخره نصف العیشه😄 هر چند فرموده‌اند: خواندن نتوانیش چون، چه حاصل در خانه هزارت اگر کتابست