eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.4هزار دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
3.1هزار ویدیو
43 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * _مگه نمیخوای بیای؟ :برای چی بیام؟ _مگه وام نگرفتی که زمینمون رو بسازیم؟! :الان که نمیتونم .قراره عملیات بشه.. و باز هم تند گوشی را می گذارد . فردایش زن بر می گردد به روستایشان و از رادیو می شنود که در منطقه ی جنوب ، عملیاتی شده به اسم کربلای چهار . برادر مرتضی هم آنجاست و هیچ خبری هم از اونیست . بعد از چهار روز دلش شور می زند و به فسا می رود .تا بلکه مرتضی تلفن زده باشد به خانه دایی اش و خبری از او بگیرد.او می رود و مرتضی هم همان روز زنگ میزند . مرتضی در ضمن مکالمه تلفنی با همسرش به یاد می آورد که هیچ دلیل قانع کننده ای ندارد که مثل چند روز پیش همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کند. او خواب دیده بود که حال دخترش خوب نیست و فقط خواسته بود که جویای احوالش باشد ، ولی یکدفعه ای به همسرش گفته بود که شب همانجا خانه دایی بمانید که باز هم با شما تماس بگیرم . 📞تماس می گیرد که : _خبری بهت میدم که نباید به کسی بگی... فردایش پدر هی زنگ میزند پادگان که :«قدمعلی کجاست؟»😒 حتی اگر مثل همیشه مادر خوابی دیده باشد و پای پدر ا توی یک کفش کرده که برو ببین بچه ها چی شدن ، باز هم دلیل نمی شود. 🥺خدایا این عملیات بدر نیست تا نیروهای مجروح و شهدا را کول بکشم و عقب ببرم..اونها اون طرف آب هستن ، ما این طرف😢 بچه ها آنطرف در محاصره بعثی ها گیر کردند .خدا می‌دونه کی زنده مونده کی مرده ..‌😔 هی زنگ می‌زنند ..مردم هم بچه هاشور رو از ما می‌خوام 😥چی بگم بهشون؟! بگم گردان از هم پوکید؟!بگم از پانصد و اندی نیرو که قبل از کربلای چهار داشتیم حالا فقط دو تا گروهان هشتاد تابی مونده؟!🥺بگم ما شکست خوردیم.خدایا جواب این تلفنهارو‌کی میده ... دارد http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌میخواهی آقا بیاد،تا اینکه دنیا اصلاح بشه؟ 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫یادی از سردار شهید مهدی ظل انوار 💫 🌷مهـدی 15 ساله بود که به تهران خانه ما آمد. چون به زیارت خیلی علاقه داشت یک روز به‌اتفاق خانواده به زیارت "بی‌بی شهربانو" از اماکن زیارتی تهران رفتیم. نزدیک این مکان، باغ سرسبزي بود که باغبان پیر و باخدایی در آن زندگی می‌کرد. پیرمرد با مهربانی ما را دعوت کرد که براي خلاصی از گرماي هوا به سایه درختان باغ او پناه ببریم. براي ما چاي تازه‌دم آورد و پذیرایی گرمی از ما کرد. از همان ابتدا مهـدی خیلی در چشمش آمده بود و با او بیشتر از ما گرم گرفت. رو به من گفت: این پسر خوبی است، مثل پسر خودم است! گفتم: چه طور؟ گفت: حالات و رفتار این پسر با همه فرق می‌کند، پسر با ایمان و باخدایی است. من در پیشانی او نوري می‌بینم. توی دلم خالی شد، پیرمرد گفت: خواهر نترس چیزی نیست، این برادرت از آن اولیاءالله می‌شود! عصر که آماده برگشتن بودیم، باغبان دسته‌گل به دست آمد، دست گل را به مهـدی تقدیم کرد و به من گفت: قدر برادرت را بدان، او مردي خدائی است! 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید امر به معروف، بهروز نبیئی پور (دقایقی قبل از شهادت) تاریخ شهادت:۱۴۰۱/۶/۱۰ محل شهادت: کازرون نحوه شهادت: شخصی با مشروبش قصد ورود به هیئت و توهین به عزاداران و اصحاب مسجد داشته که شهید بهروز نبیئی پور به فرد مست تذکر میدهد و فرد مست با بطری شکسته به ایشون حمله ور میشود... 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
شهدای غریب شیراز
بسم رب الشهدا 🚨قابل توجه امت شهیدپرور و خانواده های معظم شهدا بخصوص شهدای مفقودالاثر استان فارس ⬇️ 💢متأسفانه علیرغم اعلام خبر شناسایی هویت ۵ شهید از شهدای گمنام مدفون در قطعه شهدای گمنام دارالرحمه_شیراز، در حدود ۳ هفته قبل توسط مدیریت ایثارگران سپاه فجر استان، همچنان هویت این شهدا اعلام نشده است ....‼️ 💢همچنین مطالبات مکرر این هیئت در جهت اعلام هر چه زودتر این موضوع از سازمان های متولی، از جمله مدیریت ایثارگران سپاه ، بنیاد شهید و .... به جایی نرسیده است❌ 🔹این مهم در حالی می باشد که تماس‌هاو مراجعات متعدد مردم شریف شیراز و علی الخصوص خانواده های معظم شهدا بسیار زیاد و پراهمیت بوده است🚨 👇👇 مادرانی که سالهاست چشم به راه و منتظر خبری از فرزندان شهیدشان هستند و با هر خبری دلشان آشوب میشود یا فرزندان شهیدی که به دنبال نشانه ای از پدر هستند، این روزها چشم به اعلام خبر نهایی هویت این شهدا دوخته اند.. 💢مع الوصف، خواهش این هیئت به عنوان مجموعه ای که سالهاست در کنار این شهدا و بجای خانواده چشم انتظار آنها، گرد غربت را از قبور مطهرشان زدوده و در حال حاضر به مرکز مراجعات مردمی تبدیل شده ، از مسئولین و مدیران مربوطه در استان این بوده که ضمن توجه به مسئله مهم بلاتکلیفی خانواده های معظم شهدای مفقودالاثر و گذشت بیش از ۳ هفته از اعلام خبر اولیه، در اسرع وقت نسبت به اعلام هویت شهدا و برنامه استقبال از خانواده معظم این شهدا به میزبانی این هیئت همکاری لازم را انجام دهند که تاکنون محقق نشده است ‼️ 💢انشاالله تعیین تکلیف سریع این موضوع ، مرهمی در جهت درد دوری خانواده های معظم شهدای جاویدالاثر استان باشد 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💔🖤💔 یڪ سـوے دلم، مـرقد ارباب است یک سوی دلم، تربت ارباب است این عشق، فقط موهبت حضرت زهراست دل، کفتر دیوانه ی است 🍃 🕊 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
مادر شهید "محمدمهدی غلامی مظفری" در خاطره ای می گوید؛ مهدی وصیت نامه اش را نوشته و در اتاق روی تاقچه گذاشته بود. رفتم چادرم را بردارم تا نمازم را بخوانم، توجه ام به یک کاغذ جلب شد. آن را برداشتم و دیدم روی آن نوشته شده « وصیت نامه ی محمدمهدی مظفری » ، کلمه ی « وصیت نامه » را که دیدم ، آن قدر گریه کردم که می خواستم از حال بروم . مهدی آمد ، وقتی حال مرا دید سریع وصیت نامه را برداشت و پاره کرد و گفت: « اگر قرار باشد تو بعد از من بخواهی وصیت نامه بخوانی و گریه کنی ، من دیگر وصیت نامه نمی نویسم .» و دیگر هیچ وقت وصیت نامه ننوشت  🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * 💔حالا دیگر بلند بلند با خودش حرف میزد گریه میکرد در محوطه میدان همین جور قاطی سرباز ها قدم می زد و برای خودش زمزمه میکرد ... «آیا فرمانده گردان موجب شده است؟!😳 تا حالا کسی اینگونه پریشان و غمگین ندیده بودش🥺 کربلای ۴ با عمو مرتضی چه کرده بود؟!» باسر و وضع گل آلود و موهای پریشان و خنده و شوخی های همیشگی که جایشان را به ورد و زمزمه داده بودند .زنگ ها کلافه اش کرده بودند از خانه خودشان هم تماس گرفتند. _باباجون! قدمعلی اون طرف آب به پهلوی بچه هاست من هم دسترسی به او ندارم .خلاص! برای همیشه خودش را راحت کرده بود که مرگ یکبار شیون هم یکبار. ستوده رفته بود . الوانی و اسلامی و بنی اسد ! همه دوستانش رفته بودند😔 اینجا چه می خواست؟! 🥀🌺🥀🌺🥀 بخار غلیظ آب از زیر پرده جلوی درب خیابان می ریخت .«تک چرخ» دست برد و پرده را کنار زد. _بفرمایید عمو! توده متراکم از بخار توی صورت مرتضی ریخت .مه غلیظی سرتاسر راهرو را قرق کرده بود. غوغای آن داخل بود. سر و صدای آب تنی کردن،بار زدن نمره خوان ،همه منتظران کمتر از غوغای یک منطقه عملیاتی نیست. گروهی از منتظران به احترام عمو برخاستند و عمو تشکر کرد. یک حوضه بزرگ آب بود و اطرافش دو سه تا اتاقک دوش. یک جا اگر میشه مردی ۵۰ تا آدم توی هم می لولیدند. عرقش حسابی در آمده بود. _قاسم جان دوش انفرادی هم داره!؟ _بله آقا مرتضی برای چی؟! _می خوام خودمو بشورم غسل واجب دارم. قاسم اسلام چه تا اهواز را با مرتضی آمده بود که حمام بروند و تمام طول راه عمو مرتضی از سیر تا پیاز منطقه را برایش تعریف کرده وقتی که پرسیده بود: «از کربلای ۴ چه خبر؟! کی دست به کار خواهیم شد؟!» حالا قاسم داشت پشتش را کیسه میکشید .هوا دم کرده بود عمو روی دست و زانو نشسته بود و قاسم دست برد یک لگن آب روی دوش او ریخت. قبراق و خوش حوصله بود با خنده رو به فرمانده گردان کرد: _آقا مرتضی ما که حوصله‌مون سر رفت .دیگه کی میخواد شهید بشین؟!🙂 توده ای چرک زیر کیسه برزنتی لوله میشد با هر بار که بالا و پایین می کشید. _ناراحت نباش تکچرخ !۴۸ ساعت دیگه.😍 قاسم جا خورد .😳 فقط توانست بخندد🤭 دارد http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸دلگویه های محبوبه بلباسی همسر شهید مدافع حرم، در ارتباط با مراسم پیاده‌روی 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫یادی از سردار شهید مهدی ظل انوار 💫 🌷 اوایل انقلاب بود. یکی از خیرین شیراز، چند هکتار زمین را در اطراف میدان ولی‌عصر شیراز وقف کرده بود. این زمین‌ها توسط مسئولین مربوطه به‌صورت قواره‌های دویست متري تقسیم شد، مسئول توزیع این زمین‌ها آقا مهـدی بود. یک روز رفتم پیش آقا مهـدی و گفتم: داداش، اگر می‌شود یک قواره از این زمین‌ها را هم به من بده! اخم‌هایش توي هم رفت و با غضب گفت: کریم آقا، شما که الحمدالله خانه دارید، من نمی‌توانم به شما زمین بدم! سکـوت کرد. کمی که آرام شد ادامه داد: اما اگر کسی را می‌شناسید که محتاج است و بی‌خانه، به من معرفی کنید تا کارش را انجام بدهم! یادم بـه خودش و برادر دیگرم کمال افتاد که هنوز هیچ خانه و سرپناهی نداشتند. زمین‌ها را تقسیم کرد بی‌آنکه خودش و خانواده‌اش سهمی از آن زمین‌ها داشته باشد. 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰 | 📍خرید دفتر و مداد برای فرزندان فقرا... 🌟یک روز دیدم علیرضا با محمدرضا دعوا می‌کند، علی را تهدید کرد و گفت «اگر کوتاه نیایی به بابا می‌گویم در مدرسه چه‌کار می‌کنی.» من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم، اما آن موقع به روی خودم نیاوردم. آن‌ها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روز‌ها داشت، حسابی هوایشان را داشتم. محمد را مدتی بعد کشیدم کنار و گفتم «بابا، علیرضا در مدرسه چه‌کار می‌کند؟» محمد گفت «بابا نمی‌دانی با پول‌توجیبی که بهش می‌دهی چه می‌کند؟» من ترسم بیشتر شد و مضطرب شدم. گفتم «خوب بابا بگو با آن پول چه می‌کند؟» جواب داد «با آن‌ها دفتر و مداد می‌خرد و می‌دهد به بچه‌هایی که خانواده‌هایشان فقیر هستند.» 🌷شهید علیرضا موحد دانش🌷 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb