عزیزِ از من به دور افتاده ام..
بی حاشیه بگویمت...؛
دنیایِ من؛
تنها "تو" را کم دارد...
فکری به حالم میکنی؟
📎فرمانده گردان تیپ ۳۳ المهدی
#سردارشهید_غلامحسین_عارف🌷(حمید)
#ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ ع ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ و ﺭﻭﺯ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺳﻴﺪ 🌹🌹
#سالروز_شهادت
🌺☘🌺☘🌺
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
..,...........
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
🌷 اوایل انقلاب، شب ها سیّد جعفر، برای درس سیوطی نزد من می آمد. یکی از شب های زمستانی باران به شدّت می بارید. فکر کردم آن شب درس تعطیل است, امّا با کمال تعجّب سیدجعفر در حالی که سراپا خیس شده بود طبق معمول برای درس آمد و با وضع دشواری درس را فرا گرفت، سپس با همان کیفیت برگشت!
#ﺷﻬﻴﺪﺫاﻛﺮﻱ
#ﺷﻬﺪاﻱﺷﻴﺮاﺯ
#اﻳﺎﻡ_شهادت
🌺☘🌺☘🌺☘
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
..,...........
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
🌷 اوایل انقلاب، شب ها سیّد جعفر، برای درس سیوطی نزد من می آمد. یکی از شب های زمستانی باران به شدّت م
جعفر فرمانده ما بود. هر وقت بچه ها را جمع می کرد این جور دستور نظامی می داد: برادرا از جلو نظام... اجرتون با خدا... خبر داد!
یک روز به سید جعفر ایراد گرفتم. گفتم: من که سربازی نرفتم. این چیزها را بلد نیستم، اما فکر می کنم که دستورات نظامی باید قاطع صادر بشود. اجرتون با خدا وسط فرمان نظامی یعنی چی؟
خندید و گفت: این برادر ها داوطلب به اینجا آمده اند و نیروی نظامی نیستند، باید به اینها احترام گذاشت!
🌷عملیات رمضان بود, روز شهادت امیرالمؤمنین بود که به شدت زخمی و به عقب منتقل شد. روز بعد دوباره او را در میدان نبرد دیدم. عمامه سیاه نیم سوخته اش را بر سر گذاشته بود و پیشانی زخمی اش را با دستمالی سفید بسته بود.
از سال ۵۶ می گفت:خدایا شهادت را نصیبم کن!
حال بعد از پنج سال, در ماه رمضان با تنی پر زخم و لبی تشنه حاجت روا شد!
#طلبه_شهیدسیدجعفرذاکری
#شهدای_فارس
#اﻳﺎﻡ_شهادت
🌹🍀🌹🍀🌹🍀
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌸به زیارت حرم امام رضا(ص) رفته بودیم. روز دوم سوم زیارت بود که رفتیم برای خرید سوغاتی. سراغ اولین چیزی را که گرفت، کفنی بود. یکی برای خودش، یکی یکی هم برای ما. کفنی را که برای خودش گرفته بود، جلو چشمان متحیر ما باز کرد و با قد و قواره خودش سنجید. با خنده رو به فروشنده گفت: «آقای عزیز این که برای من کوچک است، بی زحمت یه بزرگترش رو بده که پاهام نزنه بیرون، این جوری که مردم از من می خندند!»
فروشنده که متعجب تر از ما به رضا نگاه می کرد، شوخی اش گل کرد و خیلی جدی گفت:« ای بابا مگه می خوای با کفش کفن بپوشی که پاهات می زنه بیرون! ثانیاً الان جوان هستی و رشید، وقتی پیر شدی خمیده می شی اندازه ات می شه!»
رضا زد زیر خنده و گفت: « نه پدر جان من کفن را برای جوانیم می خواهم، نه پیری!»
وقتی به مهمان سرا برگشتیم، کفنی ها را در پارچه ای پیچید و برای تبرک برد به حرم. وقتی برگشت شوخی و جدی گفت:«فکر کنم کفنی من جوری بوده که حتماً آقا لمسش کرده!»
در وصیتش نوشته بود:« اگر جسمم برگشت با خلعتی که به ضریح مطهر ثامن الحجج حضرت علی بن موسی الرضا(ع) متبرک شده به خاک بسپارید تا این نشانی از غلامی حقیر باشد نسبت به پیشگاه ایشان!»
چند ماه تا تحقق این آرزو باقی نمانده بود...
از مجموعه #شمع_صراط
برشی از کتاب #مقیم_کوی_رضا
🌸🌷🌸
#شهیدرضاپورخسروانی
#شهدای_فارس
👇
سمت: معاون مخابرات لشکر 19 فجر
🌺🌷🌷🌺
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
13.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺷﻬﻴﺪ ﻓﻌﺎﻝ ﭘﻮﺭ/ ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﻓﺮﺩا ﺩﺭ ﻣﺮاﺳﻢ ﻫﻔﺘﮕﻲ ﻣﻴﺰﺑﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ اﻳﺸﺎﻥ ﻣﻴﺒﺎﺷﻴﻢ
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ