⚘﷽⚘
🖇امـامخـامنهای :
آنچہ ڪہ مهـم است حفظ راه شهـداست؛ یعنے پاسـدارے از خـون شهـدا. این وظیفہ اول ماست.
در قـبال شهـدا همہ هم موظّفیم.
نہ این ڪہ بعضے وظیفہ دارند وبعضی نه....
#زینتشهرهایمانامشهداست
🌷🌷🌷🌷🌷
#ﻳﺎﺩﻭاﺭﻩ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﮔﻤﻨﺎﻡﺷﻴﺮاﺯ
ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ /اﺯ ﻧﻤﺎﺯﻇﻬﺮ / ﮔﻠﺰاﺭ ﺷﻬﺪاﻱ ﺷﻴﺮاﺯ
◾️☘◾️☘◾️
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
(ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ)
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری
#نویسنده_نجمه_طرماح
#قسمت_آخر
#منبع_کتاب_سرّسر
بالاخره علیرضا تبلت را توی دستم گذاشت. ایستاده بودم. نشست و دست هایش را دور زانویش حلقه کرد .سرش را کج کرده بود .
با خودم گفتم«یادت باشد اعظم! هر چه دیدی فقط طاقت بیاور به خاطر بچه ها» پیکر بی سرش روی زمین افتاده بود. در جزئیات آن دقیق شدم .دست ها ،پاها ،حتی جوراب ها همان نبود که خودم برایش خریده بودم عکس بعدی سری بود روی نیزه و تکفیریها اطراف شادی میکردند. تصویر را نزدیکتر بردم، صورت حاج عبدالله بود. روی سر بریده اسلحه کشیدهاند. عبدالله من لبهایش خشک شده! بی پلک بر هم زدن عکس های حاج عبدالله را نگاه میکردم .صدای زهرا را میشنیدم که با گریه برای عمویش میگفت:« یک شب که مادربزرگ از ستاد پشتیبانی برگشته بود برایمان تعریف کرد که آمده بودند مصاحبه بگیرند ،خانم مسئول ستاد پشتیبانی گفت بهتر است با تو مصاحبه کنند که مادر سه تا رزمنده هستید که هر سه الان جبهه هستند ،ولی من مصاحبه نکردم. بابا زد روی شانه مادربزرگ و گفت :خوب کاری کردی مادر !مادر سه تا رزمنده بودن که افتخار نیست ،مادر سه شهید بودن افتخاره !
برگه اعلامیه حاج عبدالله را برداشتم و از پاکت درآوردم .عکس گنبد طلایی حرم حضرت زینب کبری زمینه عکس شهید بود .
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است
تن بی سر عجبی نیست رود گردد خاک
سر سرباز ره عشق به پیکر عجب است
شب سال نو با آن تعداد خانواده هایی که پیکر شهید شان باز نگشته بود مهمان بیت رهبری بودیم. ۹ ماه از شهادت آقا عبدالله میگذشت از بازرسی های متعدد گذشتیم و چند دقیقه مانده به اذان مغرب وارد سالن بزرگ بیت رهبری شدیم. یک طرف سالن آقایان صف جماعت بستند طرف دیگر مادران و فرزندان و همسران به صف ایستادند. همه بستگان نزدیک شهدا بودند .ورود حضرت آقا از کنار صف ما بود. آقا را دیدیم که سلام کردند و رفتند تا در جایگاه امام جماعت بایستند .نمازی که امامش رهبرم بود بسیار به دلم نشست و حرفهایی که بعد از آن برای قلب دلتنگ همه ما آرامش خاطر بود و در یادم ماندگار شد. مانده بود حرف های دل من به آقا
بی فاصله با خانمها نشسته بودیم. چهارزانو ،مثل خانه خودمان .هیچ تشریفاتی در کار نبود .دقایق پایانی هر خانوادهای چند دقیقهای با آقا صحبت میکرد و اگر خواسته ای داشت مطرح میکرد. اسم من و دختر ها و علیرضا را در گروه سوم صدا کردند .هیبت حضرت آقا ،ادب حضور را سختتر میکرد .پیش رفتیم سلام علیک گرمی کردند .روی علیرضا را چند بار بوسیدند.زهرا پیش دستی کرد و چفیه حضرت آقا را برای تبرک خواست .صبر کردم تا بچهها حرفهایشان تمام شود نوبت به من رسید. می دانستم چه می خواهم بگویم ولی وقتی آقا را از آن چیزی که همیشه از تلویزیون تماشا می کردم نورانی تر و با ابهت تر دیدم رشته افکارم گسست. همه توانم را جمع کردم و گفتم:
«دو هفته بعد از شهادت حاج آقا اسکندری رایزنیهایی با سفارت ترکیه شد که پیکر شهید را در ازای مبلغی و آزاد کردن اسرای تکفیری پس بگیریم .آقا علیرضا و دختر خانمها قبول نکردند با اینکه دلتنگ پدر شان هستند اما گفتند این کار خلاف راه است که پدر و مادرش قدم گذاشته»
آقا بعد از سکوتی که برای شنیدن حرفهایم کردند، لبخند پدرانه که روی لبهایش نشست.رو کردند به علیرضا «آفرین به این استقامت به این روحیه ای تربیت بزرگ منشانه احسنت به شما اجر شما با حضرت زینب با خود شهدا»
نوروز ۹۳ بی حاج عبدالله شروع شد جای خالیش در جای جای خانه احساس میشد هر سال شیرینی خانگی مامان با دست پخت حاج عبدالله به راه بود که حضورش را کم داشتیم منتظر بودم به خوابم میآید وقتی آمد پرسیدم« به من بگید چی بهتون گذشت ؟چی سرت اومد؟ اگر الان هم نگید مجبورتون می کنم هر بار به خوابم آمد این ازتون همین را می پرسم .»
خندید و گفت:« و بشر صابرین و بشر صابرین»
🌺شادی روح بلند سردار بی سر، شهید عبدالله اسکندری صلوات🌺
🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
*لطفا مطالب را با لینک برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
✅ اگر یه مجلس قوی، انقلابی، شجاع، غیور و عزت مند داشتیم...
امروز صبح ظریف استیضاح می شد و بعد از برکناری به قوه قضائیه معرفی می شد 😞
.
#ظریف_غلط_کرد
#سید_محمد_انجوی_نژاد
.
💠🌀💠🌀
@rahpouyan
🌹🌹🌹
بعد از کربلای ۴،بود. سید محمد کدخدا را دیدم خیلی غمگین و شکسته شده بود. گفت کو جواد؟
گفتم شهید شد.
گفت راست می گی؟
گفتم اره.
سرش را پایین انداخت و لبخند روی لبش نقش بست. بعد از شهادت حاج مهدی زارع کسی لبخندش را ندیده بود. گفتم راستش رو بگو چرا خندیدی؟
گفت:یادت میاد,اون شب جواد را در اغوش گرفتم. گفتم جواد قول بده شفاعت کنی!
گفت من لایق نیستم.
گفتم تا قول ندی ولت نمی کنم.
گفت پس تو دعا کن من شهید بشم, منم قول می دم شفاعت کنم.
پس بوسیدمش و ولش کردم. به خاطر این خوشحال شدم که بعد از حاج مهدی به زودی به خاطر شفاعت جواد من هم شهید می شم!
#شهید_محمد_جواد_رنجبر
#شهدای_فارس
🌺🌹
#ڪانـال_ﺷﻬـــﺪاے_غریــب_ﺷﻴــﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
1.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #کلیپ | #ببینید
🔻شهیدتون چقدر گرفته؟!
🎙 حاج محمود کریمی
🌹🌹🌹
ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﻣﺪاﻓﻊ ﺣﺮﻡ و ﻣﺎﺩﺭاﻥ و ﻫﻤﺴﺮاﻥ ﺻﺒﻮﺭﺷﺎﻥ ﺻﻠﻮاﺕ 🌷
☘☘🌺☘☘
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﻭاﺗﺴﺎﭖ(ﺟﺪﻳﺪ):
https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO
🌸لباس عراقی
داخل کیفش یک دست لباس نظامی عراقی پر از جای ترکش و خون خشک داشت! گفتم این لباس به چه کار تو می آید؟ گفت :” من با این لباس کارهای بزرگی انجام میدهم.”
عکسی را نشانم داد که با لباس و کلاه عراقی در یک جیپ غنیمتی نشسته بود ، تعریف میکرد:"من با همین لباس ،چند بار به داخل عراقی ها رفتم و با آنها نان و ماست خوردم! با این جیپ هم با بچه ها در منطقه گشت میزنیم.این جیپ را هم از خودشان گرفتم.”
حتی از دوستانش شنیدم در همین شناسایی ها مخفیانه خود را به کربلا رسانده بود
#شهیدمرتضی_جاویدی
#ﺷﻬﺪاﻱﻓﺎﺭﺱ 🌹
#ﺷﺐ_ﺷﻬﺎﺩﺕ
#ﺷﻬﻴﺪﻱ_ﻛﻪ_ﺣﺎﺝ_ﻗﺎﺳﻢ_ﺭاﻧﺠﺎﺕ_ﺩاﺩ
☘🌺🌺🌺☘
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺑﺎ ﻟﻴﻨﻚ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﻴﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ
#کلام_علما
💠 حجتالاسلام صبر آمیز: اگر صدیقه کبری، حضرت زهرا سلام الله علیها لیلهُ القدر است و اگر لیلهُ القدر، خیر مِن الف الشهر است، پس مجالس ایام #فاطمیه ی این بانوی ِمظلومه، خیر من الف مجالس است؛ با حضورمان در آنجا ارزاق معنوی ِ یک سال، بلکه یک عمر خود را بگیریم که تَنَزَّلُ الْمَلَائِکةُ وَالرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِی حَتَّیٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ.
👇👇👇
🆔
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
2_844424934936415.mp3
زمان:
حجم:
10.59M
🎙مداحی حماسی فارسی و عربی حاج میثم مطیعی
🔶دل های غم دیده یابد تسکین
تنها با یک انتقام سنگین
خونخواهان حاج قاسم بسم الله
بسم الله القاصم الجبارین
ﺑﻪ ﻳﺎﺩ #ﺷﻬﻴﺪﺣﺎﺝ_ﻗﺎﺳﻢ_ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﻲ
🌺🔺🌺🔺
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
اگر به دامنِ وصل تو
دست ما نرسد ؛
کشیدهایم در آغوش
آرزوی تو را ...
📎فرماندهٔ گردانفجر تیپالمهدی
#شهید_مرتضی_جاویدی🌷
#ﺳﺎﻟﺮﻭﺯﺷﻬﺎﺩﺕ
#ﺭﻭﺯﺗﺎﻥ_ﻣﻨﻮﺭ_بایاد_شھــدا🌹
☘🌷☘🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
7.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﻧﮕﺬاﺷﺖ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺗﻨﮕﻪ اﺣﺪ ﺗﻜﺮاﺭ ﺷﻭﺩ ...
#ﺳﺎﻟﺮﻭﺯﺷﻬﺎﺩﺕ ﺳﺮﺩاﺭ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﺟﺎﻭﻳﺪﻱ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎﺩ 🌹
#ﺷﻬﺪاﻱ اﺳﺘﺎﻥ ﻓﺎﺭﺱ
🌹🌺🌹🌺
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻛﻠﻴﭗ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
***
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
ﺩﺭ ﻭاﺗﺴﺎﭖ(ﺟﺪﻳﺪ):
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﻧﮕﺬاﺷﺖ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺗﻨﮕﻪ اﺣﺪ ﺗﻜﺮاﺭ ﺷﻭﺩ ... #ﺳﺎﻟﺮﻭﺯﺷﻬﺎﺩﺕ ﺳﺮﺩاﺭ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﺟﺎﻭﻳﺪﻱ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎﺩ 🌹 #ﺷﻬﺪاﻱ ا
🕊اشلو🕊
مرتضی جاویدی بین عراقیها معروف شده بود به اشلو! از بس که خودش را به سنگرهایشان میرسانده و به عربی باهاشان صحبت میکرده و میگفته: «اشلونک؟» یعنی حالت چطوره؟! بعد که میرفته، میفهمیدهاند از نیروهای ایرانی بوده و خودش را عراقی جا زده که از آنها اطلاعات منطقه را بگیرد. از طرف ستاد فرماندهی جنگ عراق برای سرش جایزه گذاشته بودند. دو سه بار هم به دروغ از رادیوشان اعلام کرده بودند مرتضی جاویدی، مشهور به اشلو، از فرماندهان مهم ارتش دشمن و از مزدوران خمینی امروز توسط دلاورمردان عرب به درک واصل شد! برای همین چیزها بود که هر فرمانده لشکری آرزو داشت فرمانده گردانی چون او داشته باشد.
#شهیدمرتضی_جاویدی
#ﺷﻬﺪاﻱﻓﺎﺭﺱ 🌷
☘🌷☘🌷☘🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#زندگینامه_شهید_فرهاد_شاهچراغی
#نویسنده_مجید_خادم
#قسمت_اول
#منبع_کتاب_کدامین_گل
مادر بد حال یکی دو ماه می شد که راه رفتن برای سخت شده بود و دکترها میگفتند سیاتیکش باید عمل شود اما بعد از زایمان .پدر که راضی نمیشد صدرالحکما را آورده بود خانه تا مادر را ببیند .گوشی بوقی شکلش را در آورده و روی شکم مادر که قبایش را بالا زده بود گذاشت و خم شده و سر دیگر گوشی را توی گوشش گذاشته بود و گفته بود که بچه زیادی بزرگ است و قول داده بود که یک ماه تا ۳ روز بعد از زایمان خوب راه میروند و همه چیز رو به راه می شود.
گفته بودند :«بچه ؟ اینکه پهلوانی است برای خودش»
بهار سال ۴۱. بازدید های همیشگی ما و عیدی و همه آن چیزها. سیزده بدر را همه رفته بودند باغ محمدی.
فردای آن روز، دم عصر فرستاده بودند دنبال قابله.اتاق را هم از چند روز قبل از آماده کرده بودند.غروب به دنیا آمد. اینجا به خیالشان مادر فارغ شد .اما در اصل فارغ شد از فراغت.
با رنگ روی رفت و صورتتان برق نشسته ،بیحال ،پسرش را خواسته بود ،در میان هیاهوی شادی بچه ها که دیگر همه به اتاق آمده بودند و از قابل شنیده بود
«ای حالو یعنی مادرش مریض بوده ؟ والله من که زورم نمیرسه بلندش کنم! انگار دو سه سالشه !»
و پدر تکرار کرده بود « ماشالله»
هفتمین بود بعد از شهین و علی و شهناز و ابراهیم و فریدون و فرشته .فرهاد آهنگ اسمها را تکمیل میکرد.
سه چهار ماه شده و گهواره بچه های دیگرکه گشته و گشته تا به او رسیده جواب قدش را نمی دهد .پدر گهواره آهنی بزرگتری برایش آورده و مادر توی اتاق او را خوابانده و در را بست تا صدای صدای آن ۶ تای دیگر بیدار ش نکند .
میروم بالای سرش بیدار است .با چشمان بق شده نگاهم می کند .انگشت شست را در دهان می مکد.
دوست دارم سرم را توی گهواره ببرم تا بوی بچه کوچک را از گردنش حس کنم که بنای تکان خوردن می گذارد .بی صدایی بی گریه ،این طرف و آن طرف می شود. گهواره آرام می جنبد و بعد با جنبیدن های شدیدتر فرهاد پایش تکان تکان میخورد آنقدر خود را این طرف و آن طرف می کند تا گهواره یله می شود کف اتاق .می غلتد و از گهواره بیرون میافتد .
هم می شوم تا بلندش کنم اما دستم چون غبار رد میشود. به خودم می آیم .
گوشهای میایستم و تنها نگاه می کنم از وسط اتاق سینه مالان روی زمین می خزد تا پشت درب.
هنوز نمیتواند گاگله کند دستش را روی در چوبی می کشد خش خش نرمه صدای در مادر را میتواند به سمت اتاق در که باز می شود میخورد به سر فرهاد گریه نمیکند مادر بلندش می کند و می برد.
«این یکی را هم انداخته گمونم باید یه آهنی چیزی جوش بدن به پایینش سنگین تر بشه»
از اتاق به آشپز خانه میروم. در یخچال باز است و صدایی از پشت سرش می آید نگاه می کنم فرهاد است. دستش را دراز کرده . به طبقه بالایی پا میگذارد ،لبه یخچال و پای دیگرش را روی طبقه اول، در یخچال به سمتش تکان میخورند میترسم یخچال بیفتد رویش!
یک طبقه دیگر بالا میرود .دست دراز میکند به طبقه آخر نوک انگشتش پوست سرد تخم مرغ را حس میکند. کامل آویزان است به در یخچال و دست چپش را به طبقه بالایی بند می کند و با دست راست تخم مرغی برمیدارد. پایین را نگاه می کند. تخم مرغ را می گذارد توی طبقه خالی پایین تر به یکی دیگر بعد یکی دیگر تا ۵ تا تخم مرغ.پایش را یک طبقه پایین می گذارد و تخم مرغ ها را یکی یکی کف یخچال میگذارد و کف پایش که به فرش آشپزخانه میرسد آرام تخممرغها را برمیدارد و میگذارد روی فرش کنار هم .در یخچال که بسته میشود مادر سر میرسد، نمیداند چه بگوید هاج و واج است!
فرهاد کنار تخممرغها ایستاده و می گوید« پنج تا می خوام» مادر همانطور که زیر لب غرولند می کند«نمی دانم از کجا۵ را یاد گرفتی » او را بغل میکند و در بیرون رفتن از آشپزخانه می گوید« مامان پیسی میگیری, کبدت خراب میشه ،این همه تو میتونی بخوری؟»
میگذاردش سر سفره تو هال و برمی گردد به آشپزخانه .فرهاد بلند می گوید «پنج تا میخواما »
مادر دو تا را می پزد و می گذارد جلویش باقی بچه ها هم نیم خواب و بیدار صورت شسته آمدند پای سفره .فرهاد همان طور نشسته خودش را میکشد عقب و تکیه میدهد به دیوار. «من پنج تا می خوام»
« حالا ایه بخور اگه باز گرسنه ات بود میپزم برات .»
برمیگردد پای سفره .بین دو ابرویش چین انداخته. دست به غذا نمیبرد .مادر ظرف را میگذارد جلوی فریدون میرود آشپزخانه سه تای دیگر را میپذیرد و بر میگردد. فرهاد می گوید «پنج تا می خوام» مادر سرش داد میزند « ۵ تا است که بخور »
«همش زدی دیگری نمی خوام »
«مادرنمکش باید قاطی بشه»
فرهاد دوباره خودش را از پای سفره میکشد کنار دیوار.
.دلم می خواهد با چشم های بلند شوم از این طرف سفره بروم توی خاطره مادر و یک پس گردنی لبخندت نمی گذارد.
ادامه دارد..
🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75