eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام شهید 🌷 🌴اگر ما هوای نفس را کنار نگذاریم کارهایی که انجام میدهیم، هیچ فایده‌ای نخواهدداشت📛 چرا؟ 🌴چون کارمان درجهت رضای خدا نیست و ما خودمان را گم میکنیم. 🔺▫️🔺▫️ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا ﺁﺭاﻡ ﺑﺎﺩ 🌷 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💠شهید آوینی: شهدا، شاهدی بر باطن و حقیقت عالمند و آنانند که به دیگران حیات می بخشند :ﺳﻮﺭﻳﻪ ﺣﻠﺐ 🌺🌹🌺🌷 ﺑﻪ ﻧﻮﺭ ﺷﻬﺪا ﻣﻨﻮﺭ ﺑﺎﺩ 🍃💟 @shohadaye_shiraz
....: نزدیک سحر همینطور نیروها را می کشتند و اسیر می کردند و پیش می رفتند. خیلی وقت بود دیگر خاکریزهای خودی دیده نمی شد ،ولی هنوز دود کانال آتش دیده می شد که شعله هایش بخش وسیعی از آب هم انگار آتش و دود شده بود.درگیری سمت گردان که یک ساعت زودتر حمله کرده بود سنگین تر شده بود .ولی این طرف اوضاع دیگر کمی آرام بود .تا منطقه تعیین شده پیش رفته بودند و تمام گروهان های گردان فرهاد به هم رسیده بودند و داشتند تک‌تک سرباز عراقی باقی مانده و قایم شده تو سنگر ها را پاکسازی می کردند .همه آنجا مستقر شدند. نزدیک طلوع آفتاب بچه ها جمع شدند برای نماز. زیر آتش توپخانه های دوطرف و سر و صداهای شلیکها و درگیری های پراکنده ای که هنوز توی سایر محورها وجود داشت. نشسته با پوتین و لباس های غرق خون شده نماز را چند گروه به نوبت خواندند. هوا که کمی روشن شد، فرهاد آمد به خط برای بازدید و بررسی سنگرها. از تمام گروه ها آمار شهیدانشان را می پرسید .از گروه ناصر فقط یک نفر ،همان سجادیان بود .بچه ها گروه گروه دور هم جمع شده بودند و افراد گروه های مختلف برای هم خاطره درگیری شب را توی خط خودشان تعریف می‌کردند. فرهاد با معاونش ناصر داشتن باقی آمارها را جمع می کردند _اکبری چطور؟ _اونم شهید شده _آقا فرهاد بالاغیرتا معاون گردان چطور شد؟ _گفتم که دیشب مجروح شد خورده پشت پا هاش. _اون موقع؟!!مگه خودش .... _به هر حال ما که بحمدلله کار خودمونو کردیم. _بهش نمیخوره بترسه. گمونم غرورش... _ولی تلفات منم زیاد نبود ها .خدا را شکر. فقط اون محوری که زودتر حمله کردند ،نمیدونم چطور شده محور سختی بود. بعداً فهمیدم که آن محور هم موفق شده بودند و مواضع تعیین شده را فتح کرده بودند طبق قرار از ازگل گردان فقط ۱۶ نفر زنده مانده بودند که پل مارد را گرفته و منتظر جایگزین شدن نیروها بودند طبق قرار. میان جمع نشستند و گرم گفتگو و تعریف.عبدالحمید حسینی که آرپی جی زن یکی از گروه آنها بود داشت می گفت و اشک می ریخت: «یه تانک عراقی داشت می آمد سمت بچه ها حدود نصف شب وسط اوج درگیری ها بود من دور و برم خلوت بود و تنها بودم کمکم را هم زده بودند. موشک را که جا زدم، توی یه لحظه بلند شدم نشانه رفتم و زدمش. نزدیکم بود. خیلی کاری نداشت ،ولی وسط اون سر و صدا و انفجار و صدای تو با خمپاره تو همون لحظه که تانک رو زدم و نور آتش افتاد روی من و دور و برم یهو دیدم...» و از شدت گریه نتوانست ادامه بدهد یکی از بچه‌ها قمقمه آب دستش داد که خود نفس سر جا آمده ادامه داد. «به جدم یهو دیدم یه نفر آدم کنارم وایساده بغلم کرد و بوسیدم و فشارم داد و گفت: به نازم دستت درد نکنه خوب زدی. همش توی یه لحظه بود .بعد هم هرچی دوروبرم را نگاه کردم ،انگار غیب شده بود .یه آدم بود با لباس غیرنظامی وسط میدان جنگ !هر چه فکر می کنم چهره اش یادم نمیاد ,ولی صورتش را دیدم .یهو ناپدید شد. به جدم قسم امام زمان بود بهم خسته نباشی گفت» و با سیل اشک زبانش را بند آورده یکی دیگر از بچه ها ادامه داد: «پس سجادیان هم.....» _شهید شده آقای نصیری اول عملیات تیر خود روی پیشونیش. _نه به والله !!سجادیان که توی گردان رزمی شما نبود.!! _حالا من نمیدونم چطوری اومده بود با گروه ما .اما من دیدمش .بردنش عقب همون اول شب. _نه سرشب نبود وسطای عملیات بود. _شاید یکی دیگه بوده خواب نبودی آقا؟!! _مرد حسابی دارم میگم با همین دوتا چشم خودم دیدم .همون موقع هم با خودم گفتم اینکه تدارکاتی اینجا چه کار میکنه؟ فقط من نبودم خیلی ها دیدنش. اصلا یه وضعی بود .ترکش خمپاره خورده بود توی شکمش پاره شده بود. یک پاش هم قطع افتاده بود روی زمین، و خمپاره و ترکشم از جلو یک ریز می‌آمد .هممون داشتیم می دویدیم. سجادیان افتاده بود وسط صحرا داد می زد «یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان» با قدرت تمام داد میزد که صداش وسط اون همه صدا پیچیده بود .افتاده بود رو زمین غرق خون. هیچ کس نمی توانست کمکش کنه. اصلا نمیشد وایساد .همه داشتیم می دویدیم جلو همینجوری دستشو برده بود بالا تکان می‌داد داد میزد «بچه ها برید جلو !برید جلو ،امام زمان جلومونه... یا صاحب الزمان!!!» همینجوری داد میزد. روحیه دادن به بچه ها در این وضعیت که همه جون گرفته بودند. تمام جمع را اشک برداشته بود و دیگر کسی را یارای چیزی تعریف کردن نبود. 🌷 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔻تفحص 🔅بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما ! 🌹🌹🌹 ✍ بچه‌های تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ ﭼﻨﺪ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻬﻴﺪ ﺩﺭ ﻣﻘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ. مادری آمده بود و طوری ناله می‌زد که تا به حال در عمر 46 ساله‌ام ندیده بودم؛ دخترش می‌گفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچه‌ها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچه‌ها گفتم «بگذارید ببرد». ✍ هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگی‌های 25 ساله‌اش را به او گفت؛ از تنهایی‌های خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کرده اند و از اینکه چه سختی‌هایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما می‌خواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین. 💬 این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم». 📍صبح روز بعد، وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینه‌اش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود. ➕ به ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻳﺪ👇 🆔 https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO
🌷 🔸سرمای شدیدی خورده بود🤒 کلاهی به سر کرده بود. از آنطرف جلسه مهمی در داشتند. همکاران گفته بودن با این می خواین به جلسه استانداری بروید⁉️ 🔹گفته بود: بله، اشکالی داره؟🤔 گفته بودن در با کلاه نباشید، بهتره. آخه, شما ! تو استانداری ... با این کلاه ....😕 🔸گفته بود: تن آدمی شریف است به نه همین لباس زیباست نشان آدمیت❌ ﻣﺪاﻓﻊ ﺣﺮﻡ 🌹🍃🌹🍃 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔴 خاطره ناب از حاج قاسم..... .... ✍🏻 زدیم بغل. وقت نماز بود. گفتم: «حاجی قبول باشه.» ‌گفت: «خدا قبول کنه ان‌شاءاللّه.» نگاهم کرد. ‌گفت: «ابراهیم!» نگاهش کردم. ــ نمازی خوندم که در طول عمرم توی جبهه هم نخوندم. ــ حاج‌آقا شما همه نمازهاتون قبوله. قصه‌اش فرق ‌می‌کرد. رفته بود کاخ کرملین. قرار داشت با پوتین. تا رئیس‌جمهور روسیه برسد وقت اذان شد. حاجی هم بلند شد. اذان و اقامه‌اش را گفت. صدایش ‌پیچید توی سالن. بعد هم ایستاد به نماز. همه نگاهش ‌می‌کردند. می‌گفت در طول عمرش همچین لذتی از نماز نبرده بوده. پایان نماز پیشانی‌اش را گذاشت روی مهر. به خدای خودش ‌گفت: «خدایا این بود کرامت تو، یه روزی توی کاخ کرملین برای نابودی اسلام نقشه ‌می‌کشیدند، حالا منِ قاسم سلیمانی اومدم اینجا نماز خوندم.» 🎤 ابراهیم شهریاری 📚 سلیمانی عزیز، انتشارات حماسه یاران، صفحه ۱۰۹ 🌷🌷🌷🌷 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🦋نمی‌دانم چرا فرزندم ندارد؛ در حالی‌که تمام فعالیت‌های روزانه خود را داخل دفترچه📖 می‌نوشت. شاید بیم آن داشته که به وسیله وصیت‌نامه، پیدا کند. 🦋او به شدت از حذر می‌کرد و تمام اعمالش را در انجام می‌داد. شبانه🌒 کمک‌های مالی خود را به نیازمندان می‌رساند، تا هیچ‌کس متوجه او نشود❌ 🦋فرزندم همان‌طور که پیش از به یاری مردم می‌شتافت، اکنون نیز مشکل‌گشایی💫 می‌کند و دست همگان را می گیرد✅ ﻣﺪاﻓﻊ ﺣﺮﻡ 🌹🍃🌹🍃 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
: 💢خـدایــا... مرا به خاطر که در طول روز با هزاران قدرت عقل💬 مےکنم، بــبـخـــش!😔 ❖❣اللهم اغفرلی کل ذنبٍ اذنبته❣❖ خدايا! همه گناهانى را كه مرتكب شدم. 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
....: گروه دیگر آن طرفتر به شدت می‌خندیدند. یکی داشت می‌گفت:« آقا ما تازه دیشب فهمیدیم خمپاره چیه!! و اینکه میگن ترکش میاد یعنی چی؟ یکی دیگرشان وسط قهقهه ها می‌گفت:« دیشب ما هی دیدیم صدای سوت که میاد، فرماندمون شیرجه میزنه روی زمین، گفتیم بنده خدا ترسیده خل شده، تازه صبح فهمیدیم قضیه ترکش و اینا چیه...» خاطرات عملیات ( عملیات ثامن )را برای هم می گفتند، که یک نفر بلند شد روی سنگری به اذان گفتن. وسط نماز که بودند ماشین سیمرغ تدارکات به خط نزدیک شد و برای بچه ها غذا آورد‌ بعد از نماز ناصر غذا گرفت و آمد کنار خاکریز نشست هنوز شروع به خوردن نکرده بود، محمد کیومرثی همراه دو اسیر عراقی از خاکریز پایین آمد و رسید به ناصر. _«نگاه آقای عدومی، من این دوتا رو گرفتم .این تیربار و تیرا هم دستشون بود. و نوار تیرها را ضربدری بسته بود روی سینه‌اش و تربار ژ۳ هم توی دستش بود «غنیمته» _آفرین پسر بارکلا! پس تو تا آخر ماموریت با همین تیربار بشو تیربارچی گروهان ما . _رو چشم آقا ناصر. ناصر نشاندشان و غذا گرفت و برایشان آورد .داشتن غذا می‌خوردند که انفجاری مهیب وسط جمع شان سینه خاکریز را لرزاند . یک لحظه که گرد و خاک کمی فرونشست ،هرکسی پرت شده بود یک طرف. ناصر به هوش آمد. ولی موج گرفته بودش، و نمی دانست دارد چه کار می کند. تمام بدنش پر شده بود از خون و تکه‌های گوشت‌ .انگار سطلی از خون رویش خالی کرده باشند. این طرف و آن طرف می دوید و دست می کشید روی بدن و سر و صورتش تازه پشت لباس سبز شده بود و ریشه تنُُکی در آورده بود که از توی سرخی خون پاشیده و مالیده شده روی صورتش نخ بیرون زده بودند. فرهاد از آن طرف دوید و گرفتش محکم توی بغل تا آنکه آرام شد. ایستاده سرش تا شانه های فرهاد بود .هنوز هم دست لرزان را می کشید روی بدن خودش کمی آرام شد به کندی از آغوش فرهاد جدا شد. پیراهن خاکی رنگ فرهاد هم از خون های روی پیراهن ناصر لکه لکه سرخ شده بود ‌ _جاییم خورده آقا فرهاد؟! _هیچ جات .سالم سالمی .مورد گرفته بودت. ناصر ناگهان دوید سمت جایی که نشسته بود .چیزی نبود روی خاکریز رفت. دید آن طرف خاکریز بدنی نصف شده فقط به خون که از شکم به پایین ندارد افتاده گفت :«آقا فرهاد اسیر ها» آن وقت دوید بالای سر پیکر ،نوار تیر ضربدری روی سینه خونین را شناخت. انگار گلوله تانک مستقیم به شکمش خورده بود یا چیزی توی همین مایه ها. فرهاد بچه ها را صدا زد تا بیایند جسد را ببرند و همراه ناصر برگشت این طرف خاکریز . ناصر که از دور تانکی را دیده بود با انگشت اشاره کرد و گفت:« ببین ببین دارن میزنن!!! _«ها تازه ندیدی اون سمت چه خبره ؟!اینجا که هنوز خبری نیست» صدای انفجار گلوله تانک دیگری کمی آن طرف‌تر. فرهاد و ناصر دراز کشیده بودند روی زمین. تانک‌های عراقی پاتک کرده بودند و بچه‌ها تا به خودشان بیایند و آزادی جی زنها شروع کنند،غافلگیر شده و نصف گردان مجروح و شهید شده بودند. کم کم سر و کله هواپیماهای عراقی هم پیدا شد و کمی بعد هلیکوپترهای ارتش به کمک آرپی جی زن ها آمدند.آتش دوباره شدت پیدا کرده و درگیری اصلی انگار تازه شروع شده بود. دم عصر. فرهاد بای بیسیم پشت خاکریز بود و ناصر بچه‌ها را از این طرف و آن طرف جمع می کرد و می فرستاد توی سنگر ها. «فعلاً باید بمونیم خاکریزها را حفظ کنیم تا نیروی جایگزین برسد» فردا صبحش رسیدند. گردانی تازه‌نفس از بچه های بسیج و ارتش که خط را تحویل گرفتند. گردان عملاً متلاشی شده از درگیری‌های شدید تمام روز و شب گذشته برای استراحت و بازسازی به عقب فرستاده شد. 🌷 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
همه جور آمدنی رفتن دارد، الا ! شهادت تنها آمدنِ است که شدی، مےمانی... یعنی خدا میدارد تا ابد... 🌺🌹 ﻧﻤﻴﺮﻳﻢ ﺷﻮﻳﻢ🌹 ➕ ﺑﻪ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا ﻭاﺭﺩ ﺷﻮﻳﺪ👇 🆔 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪ ... 👇👇 🌷به شهید بزرگوار، حاج منصور خادم صادق قول داده بودم که در مقری که ایشان فرمانده آنجا بود تصویری از بارگاه آقا اباعبدالله(ع)، همراه با سلام به حضرت بکشم. محمد جواد در تبلیغات لشکر بود و کارهای نقاشی را انجام می داد. می خواست برای عیادت از برادرش که تازه مجروح شده بود به شیراز برود، او را راضی کردم تا برای این امر با من همراه شود. قرار شد محمد جواد بارگاه آقا را نقاشی کند و من هم سلام را بنویسم. نزدیک های غروب کار ما تقریباً تمام شد. محمد جواد که پرچم را رنگ می کرد که صدای سوت خمپاره پیچید. خرده بتن های سنگر که بر اثر موج انفجار کنده شده بود، عینکم را شکاند، همه چیز را محو می دیدم. اما از چیزی که دیدم تنم یخ کرد. ترکشی بزرگ به پیشانی محمد جواد بوسه زده و پیشانی اش را برده بود, خون سرش بر بالای گنبد آقا، درست در محل پرچم پاشیده شده بود!" ☝🏻️ 🌷🌾🌷🌾🌷 شهادت: 12/12/1364- فاو 🌹🌷🌹🌷🌹🌷 ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪاﻱ ﻏﺮﻳﺐ ﺷﻴﺮاﺯ ﺭا ﺧﺎﻟﻲ ﻧﮕﺬاﺭﻳﺪ: ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا ﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
#ﭘﺮﭼﻤﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪ ... 👇👇 🌷به شهید بزرگوار، حاج منصور خادم صادق قول داده بودم که در مقری که
به مناسبت سالروز شهادت شهید محمد جواد روزی طلب... 👇بخشی از نامه ای که جواد از جبهه به برادرش اصغر نوشته است... ... من اينجا مي مانم چرا که حبيب[شهید حبیب روزی طلب] در خواب قول داده که مرا با خود ببرد. آنقدر اينجا مي مانم تا عاشق روي دل دار شوم و اصلاً مي مانم تا پروانه شوم. مي مانم تا او هم عاشقم شود و برخود وارد کند. اينجــا مي مانم تا حسين را در قلبم جا دهم. اينجا مي مانم تا مصيبتي که بر خانواده ي شهدا وارد شده و آن اشک هاي مادراني را و آن آه و ناله هايي که در نيمه هاي شب بر مظلوميت حسين عليه السلام و بر فرزنداشان می ریزند را درک کنم. بعد از رفتن حبيب انقلابي تازه در درونم ايجاده شده که نمي توانم يک جا بمانم، چرا که او معلم و ارشاد کننده اي پاک برايم بود. او که با عشق به حسين، او که با عشق به خميني، او که با عشق به "الله" به لقاءالله رسيد، او که آخرين حجابش را شکست و خداوند بر خودش واردش کرد. او رفت. رفت تا اسلام از بين نرود. رفت تا امام بماند. او رفت و به ما ياد داد که چطور از "دل" ناله ي شوق کشيم و همه ي عمر با آه و ناله عاشقانه مانند پروانه به دور شعله شمع بچرخيم تا و تا شويم که "شعله خود شمع نيايشي است و سوختن پروانه نيايشي ديگر" زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت کان که شد کشته ي او نيک سرانجام افتاده او رفت و به ما ياد داد که اگر مي خواهي به "لقاء الله" برسي بايد قلبت را از هرچه جز دوستي او است خالي کني. او رفت و از اهل سعادت و سالکان پر از محبتش نزد خدا گرديد. آري ما هم بايد راهش را دنبال کنيم، از خدا مي خواهم که ما را به راه راست هدايت کند و درک مسائل قرآن و دعا را به ما بدهد و ما را با شهداء و صالحين محشور گرداند. ... برشی از کتاب 🌷🍃🌷 هدیه به شهیدان حبیب و محمد جواد روزی طلب 🌷🌷🌷 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75