إِنَّ رَحْمَــتَ اللَّهِ قَرِيــبٌ مِنَ الْمُحْسـِنِينَ
🌸💐🌸💐
*ﺑﻪ لطــف حضرت زهرا (س) و اباعبدالله الحسین ع* توزیع #مرحلہ دوم* اقلام غذایے و بهداشتے جهت ۵۰ خانواده دیگـر از نیازمندان انجام شد
انشالله خداوند از #بانیــان_خیر قبول کند
🌷🌹
#تـــوجه
باتوجه به وضعیــت بحرانے کنونے و افزایش مشکلات اقتصادے ، و در خواست خیریه های مناطق مختلف انشاالله #مرحله_سوم توزیع به نیت تعجیل در امــر فرج در #روزنیــمہ_شعــبان* انجــام می شود
👇👇👇
*اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ از همیـــن الان ، با عنایت خود حضرت ، پیگیــر جمع اورے کمک ها و انشالله توزیع اقلام باشیم*
👇
6362141080601017
بانك آينده بــنام محمد پولادي
🔺▫️🔺▫️
*هییت شهداے گمنام شـــیراز*
🌹🌷🌹🌷🌹
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
استاد #شهیدمرتضی_مطهری :
: سیزده بدر واقعی ما این است که از خانههای تنگ و تاریک افکار خرافی خودمان به صحرای دانش و بینش خارج شویم
🌷🌹🌹🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#زندگینامه_شهید_احسان_حدائق
#نویسنده_مریم_شیدا
#روایت_سیزدهم
#براساس_کتاب_میاندار
قرآن که خوانده شد دبیر ورزش با صوت و لباس ورزشی سرسبز حاضر شد تمام حرکات کششی انجام میدادند سرش را کمی به عقب برگرداند و گفت:« احسان به همه بچه ها اطلاع رسانی کردی؟ همه چیز تنظیم شده است ؟!مراسم سالگرد را باید خوب برگزار کنیما!»
_آره تمام هماهنگیها شده .تمام بچه ها در جریان برنامه ریزی امروز هستند.
درس هایش را در هم قفل کرد و بالای سر گرفت.
_مداح میخواهیم باید یکی باشه مجلس را گرم کنه.
خم شدن و دست ها را به سمت پایین کشیدند.
__اونم جوره یکی از بچهها صداش خوبه میاد میخونه.
دستش را به علامت سکوت جلوی صورتش گرفت هم شدند از زیر پا لبخندی زد و گفت: «امروز چهره مدیر دیدنیه!»
دوباره بالا آمدند و بعد از چند ثانیه دوباره خم شدند.
_آره یادته وقتی سر صف، یکی از بچهها را فرستادیم بالا قران خوند ،چه حالی شد؟
_آره بازم زورما چربی چاره ای نداشت باید قبول میکرد.
دبیر سوت پایان ورزش را زد بلافاصله یکی از معاونین ها بلندگو را گرفت و گفت: بچهها از همون اول سبز سریع بریم سر کلاس هاتون.
بحث تحول خیره شد اما هیچ کس از سر جایش تکان نخورد.
_صفحه اول سریع حرکت کن سمت کلاس، مگه خوابین!؟
هیچ کس از جایش تکان نخورد فریاد زد:« آقای منفرد حرکت کن.»
بلندگو را از دست معاون گرفت و دستور داد:« دانش آموزان سریع برید سر کلاس هاتون دبیرها منتظرن»
به سان چشمکی زدم احسان دستش را گره کرد و بالا داد:«برای شادی روح شهید مصطفی خمینی صلوات»
صدای صلوات در فضای مدرسه پیچید.
_هیچ گونه بی نظمی توی مدرسه قابل بخشش نیست، تا چند تاتون را از مدرسه اخراج نکردم برید سر کلاس هاتون»
دوباره احسان صدایش را آزاد کرد:« برای سلامتی آیت الله العظمی خمینی صلوات»
سعید هم موج های گره کرده اش را بالا داد: «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز ،آیت الله خمینی، صاحب عزاست امروز»
بچه ها پشت سر هم به سینه و سر می زدند مدیر از شدت خشم رگ گردنش باد کرده بود.
_سرکلاس هاتون شهربانی نزدیک مدرسه است به محض اینکه صداتون را بشنوند میریزن اینجا!
بچه ها بی اعتنا به حرفهای مدیر عزاداری میکردند مدیر گفت: «نفعتونه همین الان تمامش کنید هر اتفاقی افتاد پای خودتونه»
احسان از سقف بیرون آمد و گفت: «بچه ها نترسید اونا هیچ کاری نمی تونن بکنن. عزاست امروز روز عزاست امروز....»
مدیر در حالی که خونش را می خورد پله ها را یکی دوتا کرد و به سمت احسان آمد سکوت در مدرسه حاکم شد.
_میوندار شدی ؟!وقتی کت بسته تحویل ساواک دادمت، میفهمی!!»
دستش را بالا آورده با صدای بلندی گفت: «میمون وقتی زیر پاش داغ بشه بچه هاش رو میذاره زیر پاش تا خودش سالم بمونه !حالا هر کی می خواد دچار دردسر نشه بر سر کلاسش!»
احسان در جوابش گفت: «این قانون جنگله!»
نعره ای کشید و کشیده محکمی کنار گوش احسان خواباند. تمام صفحه بچه ها به هم ریخت و بچه ها دور تا دور احسان را احاطه کردند.
_مرگ بر منافق..! مرگ بر منافق..!
از چهره مدیر پرید.بچه ها می آمدند تا به مدیر یورش ببرند .معاونها هم که ترسیده بودند از جایشان تکان نخوردند. مدیر در حلقه محاصره بچه ها گیر افتاده بود صدایی از جمعیت بلند شد:«مدیر باید به خاطر این رفتارش از احسان و بقیه بچه ها عذرخواهی کنه!»
نگاه آینده در شرایط احصان دوخت و گفت من معذرت می خوام بعد رو کرد به بچه ها گفت:« من معذرت می خوام»
«
🌷 🌷 🌷 🌷
در واتس آپ 👇
https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO
در ایتا 👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#زندگینامه_شهید_احسان_حدائق
#نویسنده_مریم_شیدا
#روایت_چهاردهم
#براساس_کتاب_میاندار
سالن آمفی تئاتر مدرسه پر بود از دانش آموزان. مدیر رفت روی سن پشت بلند گو و گفت: «دانش آموزان عزیز توجه کنید ما این جلسه را ترتیب دادیم تا شما راحت مسائل و مشکلات تان را مطرح کنید هر چیزی رو که لازم دارید بگین. ما هم قول میدیم تمام سعی مان را بکنیم تا توقعات شما برآورده بشه»
از جلوی سالن یکی از دانش آموزان سال اولی بلند شد و گفت :«مدرسه بوفه نداره ،ما بوفه میخواهیم»
مدیر بی اعتنا به خنده هایی که از میان جمعیت بلند شده بود در جوابش گفت :«چشم عزیزانم براتون بوفه هم میزنیم دیگه چه درخواستی دارید؟مسائل رو بگید تا توی همین جلسه حلش کنیم تا دیگه زد و خوردی بین دانش آموزان و مسئولین مدرسه پیش نیاد»
سکوت چند لحظهای در سالن جان گرفت. همهمه خفیفی بین بچه ها بود.
_ سال اولی ها گفتند بچه های سال بالاتر هم بگن..
مهدی رحیمی حقیقی دست بالا کرد.
_آقا میشه بیایم پشت بلندگو حرف بزنم.
_بفرما عزیزم بفرما
شیرینی توی دستش بود بلکه به سمت سن میرفت صداهایی از میان بچه ها به گوشش می خورد ببینم چه می کنیا.... جوانمرد گل بکار ....حواستو جمع کن چی میخوای بگی..
رفت بالای سن و پشت بلندگوی ایستاد .نگاهی به جمعیت حاضر در سالن انداخت. تا حالا تجربه را که جلوی دو هزار نفر صحبت کند نداشت به خصوص اینکه همه سراپا گوش بودند. سینه صاف کرد و سر نزدیک بلندگو برد و گفت:
«چیزی که ما میخواهیم حکومت جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی»
صدای همهمه جمعیت بلند شد .احسان هم که موقعیت را عالی دید از وسط جمعیت بلند شد مشت های گره کرده اش را بالا برد و گفت: «درخواست ما حکومت جمهوری اسلامی»
تمام سالن یکپارچه شعار میدادند.مدیر صورتش مثل لبو گل انداخته بود. ترس و غضب در چهرهاش آشکار بود. سریع بلندگو را گرفت و صدایش در سالن پیچید: «آقای مهدی رحیمی حقیقی وقتی اسمت رو دادم ساواک میفهمی یک من ماست چقدر کره داره!! من رو باش که جلسه گرفتم به حرف شما گوش بدم لیاقت ندارین..»
مهدی شیرینی را قورت داده و از روی سن پایین پرید
_صداتون میره شهربانی میریزن اینجا دستگیرتون میکنن متفرق بشید سر کلاس هاتون.
صبح روز بعد موقع شروع کلاسها مهدی به علی گفت: «تو که خط قشنگه این جمله رو که میگم روی تخته بنویس»
علی رفت پای تخته و نوشت: «آنها که رفتند کاری حسینی کردند، آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند»
هنوز جمله توی دهان مهدی بود که مدیر در چهارچوب در کلاس ایستاد و نگاهی به تخته انداخت و خشمگین به هردو ایشان نگاه کرد با صدای محکم گفت:« یالا بیاین توی دفتر کار تون دارم .سریع! »
پشت سر مهدی، علی و احسان و چند نفر دیگر از بچههای دیگر هم آمدند. مدیر روی میز داشت چند برگه را جابجا می کرد که گفت:«من دلخوشی از شما جغله ها ندارم .چند روز خواهشاً مدرسه نیاید یکم شر توی مدرسه بخوابه»
خنده گوشه لب احسان نشست.
_شما خودتون گفتین خواستتون رو بگین ما هم گفتیم.
مدیر نگاه در ایده اش را به احسان دوخت و گفت:« جلسه گرفتیم اوضاع بهتر بشه، بدتر شد! از همون دیروز اسم تون رفته تو لیست ساواک !برید دیگه مدرسه نیاین»
مدیر برگه جلوی رویش را بالا آورد و گفت :«این لیستی که من تحویل ساواک دادم از امروز دنبالتونن»
اسم چندتایی را میشد از بالای صفحه دید مهدی رحیمی حقیقی... احسان حدائق.... سعید ابوالاحراری..
صدای مدیر بلند شد :«بازم که وایسادی این دست از سر من پیشونی سیاه بر می دارین یا نه ؟!نمیخوام چند روزی ببینمتون»
_امروز توی مدرسه توحید بچه هاشون میخوان بریزن به هم .بریم؟!!»
«
🌷 🌷 🌷 🌷
در واتس آپ 👇
https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO
در ایتا 👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
✍ﻫﻤﺴﺮاﻧﻪ :
در طول زندگی مشترکمان یک روز نشد خنده از لبهای همسر دلسوزم کنار برود، همیشه در بدترین شرایط زندگی و در هر زمان لبش پر از خنده و چهرهاش نورانی بود. جز در یک صورت غم و غصه را در چهرهاش میدیدم و آن این بود که هرگاه پای #سخنرانی رهبر عزیزمان مینشست و نگرانی را در چشمهای ایشان میدید نگران میشد به حدی که اشک از گوشه چشمانش سرازیز میشد.
🌹🌷🌹🌷🌹
#ﺷﻬﻴﺪﻣﺪاﻓﻊ_ﺣﺮﻡ
#ﺷﻬﻴﺪﻣﺤﺴﻦ_اﻟﻬﻲ
#شهدای_فارس
#ﺳﺎﻟﮕﺮﺩﺷﻬﺎﺩﺕ🌷
🌺🌷🌷🌺
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
***
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#میم_مثل_مادران_شهدا
#سلام_بر_مادران_شهدا
#مادر است دیگر... #سیزده_به_درش را می آورد دم در #پادگان پیش پسر !
بیاد تمام ﻣﺎﺩﺭاﻥ ﺷﻬﺪاﻳﻲ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﺸﺎﻥ ﺑﺮاﻱ ﺣﻔﻆ اﺳﻼﻡ ﺩاﺩﻧﺪ ...🌺
🌷🌷_
#عکس_نوشت
#شهید_حبیب_الله_دانه_گردی و
#مادرش در #سیزده_بدر سال ۶۰ و بیرون #پادگان_غدیر_اصفهان برداشته شده است، او اسفند۶۴ و در #والفجر_8 #شهید شد.
#سیزده_بدرﺷﻬﺪاﻳﻲ 🌹
🌹🌹🌷
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
***
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪا:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#رسم_خوبان
ابوذر در مجلسی که احساس میکرد احتمال گناه وجود دارد شرکت نمیکرد. مثلاً به خانهای که در آن ماهواره بود نمیرفت. یا غالباً به عروسیها نمیرفت و فامیل هم فهمیده بودند که نباید به او کارت دعوت به عروسی بدهند! یا در مجلسی که غیبت میشد، به فراخور شرایط طرف صحبتکننده، سعی میکرد موضوع بحث را عوض کند یا رک و راست درخواست میکرد غیبت را کنار بگذارند. خانه برادرم کنار مسجد جامع صحرارود است.خادم مسجد میگفت «ابوذر خیلی وقتها نیمه شبها برای راز و نیاز و نمازش به مسجد میرفت و برای اینکه من از این رفت و آمدها ناراحت و معذب نشوم، درخواست کرده بود کلیدی یدکی به او بدهم. به شرطی پذیرفتم که هدیهای به من بدهد. او هم انگشترش را به من داد.» این خادم مسجد هنوز انگشتر برادرم را به عنوان یادگاری از یک شهید در دست دارد.
✍به روایت برادرشهید
#بربال_سخن
از مردم ایران و تمام مسلمانان جهان خواستارم تا به حول و قوه الهی، رهبر فرزانه، حضرت امام خامنهای را یاری بفرمایند تا تیر حق و عدالت را بر قلب زورگویان جهان بنشاند و زمینه ظهور حضرت بقیةالله را فراهم آورند.
خدایی را شاکرم که نمیتوان شکرش را به جا آورد، مگر میشود او را شناخت که شکرش را به جا آورد؟ از اینکه به زیارتش میروم شاد و مسرورم اما از اینکه دستم از اطاعتش خالیست بسیار غمگینم.
#شهید_ابوذر_غواصی🌷
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
شهادت : ۱۳۹۵/۱/۱۳ سوریه
🌷🌹🌷🌹
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﻳﺎﺩﺷﻬﺪا ﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ
ﺷﺎﺩﻱ 4ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺪاﻓﻊ ﺣﺮﻡ اﺳﺘﺎﻥ ﻓﺎﺭﺱ ﺻﻠﻮاﺕ
#ﺳﺎﻟﺮﻭﺯﺷﻬﺎﺩﺕ
🌹🌷🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔻🔸🔻🔸🔻
یکـ_حــرف_مهـــم:
شــاید خیلـے از اعضاے کانالهاے شهــدا ،هدفشــون از عضــویت در کـانال شهــدا آشنایے با شهــداے اسـتان اســت.
اما این که فقط سیره شهدا را بخوانیــم کافی نیست ✅
این روزها روز #عمل_کردن به سیره شهداست....
◀️به قول شهید محمود رضا #بیضائی :
من اینطور فهمیــدم که خداوند #شهــادت را به کسانی می دهد که پرکار و دغدغه مند باشند....
یاد #شهیدحاج قاسم سلیمانے بخیر ..
پارســال همین موقع پیام داد هر کے آرزوی دفاع از حرم دارد و برایش میسر نشــده بود بیایــد تو جریان سیــل به مردم کــمک کند.....
✔️✔️✔️
❇️آی رفـــقا..آی خادمــین و همسنگراے شهـــدا...
این روزها اکثـــر مردم وضعیـــت اقتصادےشــون خــوب نیســت ولے یک عده خیلی داره بهشون #سخـت می گذره....
➖در جریان توزیع بسته های غذایی و بهداشتی مرحله اول و دوم مشاهده کردیم علاوه بر افراد نیازمــند(مانند ایــتام، خانواده بی سرپرست) کہ توسط خیــریه ها شناسایے شـده اند یک عــده از مردم هستند که کارگر روزمزد بوده اندکه در این اوضاع وۻعیت بدتری پیدا کردند..
از کارگرهاےساختمانے تا پیـک موتوری تا کارگرانے که کارشون حمل بار تو بازار بوده و حالا که ایـن مراکز تعطیل شــدند واقــعا تو زندگے به مشکــل خورده اند ....❗️❗️
🔰شاید این توقع زیادے باشد ولی مےخواهیــم برای #نیمه_شعبــان یک کار بزرگ کنیــم...
↙️کارے که اگر شهــدا هم بودند همین کــار را دنبال می کردنــد
👇
می خواهیم به مدد شهــدا تانیمــه شعبــان نذر #ظهورمنجی_عالم_بشریت مهـدے فاطمه (عــج) 3⃣1⃣3⃣ بسته در مناطقے که شناسایےشـد با کمــک خیریه ها پخــش کنیــم..
👇👇
#ﻳﻚﺧﻮاﻫﺶ :
ﻫﺮ ﻛﺲ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺷﻜﻞ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﺪ
1⃣ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺕ ﻃﺮﺡ(پخش تو گروه های مختلف ، استورے و ...) 2⃣ ﻣﺸــﺎﺭﻛﺖ ﻫﻤﮕﺎﻧﻲ ﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﻛــﻢ 3⃣ اﻋﻼﻡ ﺑﻪ ﺧﻴﺮﻳﻦ و ﺑﺎﻧﻴﺎﻧے ﻛﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﻟﻪ ﺟﺸــﻦ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﺑﺮﮔــﺰاﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ و اﻣﺴﺎﻝ اﻳﻦ ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺭا ﻣﻲ ﺗـﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ اﻣــﺮ اﺧﺘﺼــﺎﺹ ﺩﻫﻨﺪ
🔺▫️🔺▫️🔺
👇👇👇
به نیابت شهدا
نذر ظهور امام زمان (عج)
بســم الله :
6362141080601017
بانك آينده محمد پولادي
🌹🌷🌹🌷
هییت شهداے گمنام شیراز
🌹🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
📎دلتنگی مادرانه
سیزدههای زیادی را
به در ڪردم ،
ولـی به در نشد
دلتنگیِ تو از دلم ...🌹
#مادرشهید_حمید_پورسعید🌷
🌷🌹🌷🌹
#صبحتان به یاد شهـــدا منور باد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻫﻴﻴـــﺖ_ﺗﻌﻂﻴـــﻞ_ﻧﻤﻴﺸـــﻮﺩ....
👇👇👇👇
پنجشــبه/۱۴ فروردیــن/ ساعــت ۱۸
آنلاین شوید
از دور #زیارت_شهـــدا انجام دهید/ زیارت عاشورا دستہ جمعے بخوانیـــم
🌷🌹🌷🌹
#درخانہ_مےمانیــم
#انشــاءاللہ کرونــا شکست مے دهیم
#دعـــارفــع_بلامےکند
🌷🌹🌷
پخش زنده در صفحه :
https://instagram.com/shohadaye_shiraz?igshid=18bw34gt43xwk
مبلغ باشـــیدلطفا
🌹🌹🌹
#هییــت_شهداے_گمنـــام_شیــراز
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75