....:
#براساس_زندگی_شهید_محمدحسن_ایزدی(خسرو) #و_برادران_شهیدش_علی_اکبر(فرهاد)
#علی_اصغر(مهدی)
#نویسنده_مریم_شیدا
#منبع_کتاب_مرابه_مسیح_بسپار
#قسمت_ششم
بعد از آن ،مدتی خسرو غیبش زد و دیگر توی محله ندیدمش! روزهای سختی بود برایم روزهای بدون خسرو .
آن روزها سر من با خسرو ،گرم بازی های کودکانه بود و شیطنت های نوجوانی. از خیلی کارهای خسرو سر در نمی آوردم. من با او در عالم خودم خوش بودم و دوست نداشتم این خوشی را چیزی به هم بزند حتی مذهب و آیین ما.
صدای ناله عمو بلند می شود .نگاهش می کنم .بدن استخوانی اش را مچاله کرده. پنجره را میبندم. ساعت شماطه دار قدیمی ساعت ۹ شب را اعلام می کند.
هر شب همین ساعت می رسیدم آزمایشگاهم و تا نیمه های شب روی پروژه تحقیقاتی ام کار می کردم .موقع آمدنم کار را سپردم به دست دکتر جیسون! امیدوارم سر وقت خودش را به آزمایشگاه برساند، چون لوله های آزمایشگاهی باید به موقع چک شوند. میترسم سرش را دوباره گرم نامزدش کند و یادش برود که آن محلولی را که ساختم، باید هر نیم ساعت به نیم ساعت به لوله آزمایش تزریق کند و گرنه ممکن است تمام زحماتم به باد برود.
تلفن را برمیدارم و شماره آزمایشگاه را میگیرم .بعد از چند بوق صدایش را میشنوم. چندان شاداب نیست .حتما دوباره نامزدش با او قهرکرده و رفته توی کافه با خوردن یک ویسکی غم غصه هایش را فراموش کند. برای چند لحظه به خودم لعنت میفرستم ،که چرا جیسون را برای این کار مامور کردم اما چاره ای نداشتم. تنها کسی که می فهمد باید چه کند، اوست.
_تورو خدا جیسون! ما روی این پروژه خیلی وقت گذاشتیم .تا وقتی که برمیگردم وقت را صرف این کار کن.
_برنابی !تو که خودت میدونی من چقدر ویندا رو دوست دارم .نمیتونم.....
_میدونم جیسون! تو حواست به کار باشه. من قول میدم وقتی برگشتم با ویندا صحبت کنم. باشه؟!
_باشه کی برمیگردی؟
_تمام سعی ام رو می کنم که زود برگردم.
_آخه الان وقت سفر بود؟!! این پروژه توی مرحله بحرانیه!
_چاره ای نداشتم .به زودی برمیگردم. لطفاً مراقبت کن از اوضاع.
دل نگران پروژه میشوم. الان نزدیک دو سال است که دارم روی آن کار می کنم. این پروژه و تز پزشکی اگر با موفقیت همراه شود دنیا را تکان میدهد. این جور وقت ها تنها چیزی که می تواند اعصابم را آرام کند، خوردن یک لیوان قهوه تلخ بدون شکر است. می روم سمت آشپزخانه سرد است و انگار مدت زیادی رنگ هیچ بویی و غذایی به خودش ندیده.آن موقع ها از توی آشپزخانه عمو بوی غذا بلند بود. زن عمو زن وسواسی بود و به دست به سیاه و سفید نمیزد. ولی کلفت خانه اقدس خانوم ، با آن چهره مهربان و صمیمی، همیشه توی آشپزخانه پای اجاق بود و غذا می پخت.
به خصوص وقتی که من می آمدم برایم کیک فنجانی درست میکرد.چندتا را میداد می خوردم و بقیه را هم توی پاکت می کرد و می داد دستم و میگفت :ببر توی مدرسه زنگ تفریح بخور.
چندتایی را هم مخصوص و جداگانه درست می کرد و می گذاشت توی پاکت و می گفت: این راهم بده خسرو !روی پاکت خسرو را با خودکار قرمز علامت می زد و می گفت:« ببین این پاکت مال خسرو هست حتماً هم این پاکت را بهش بده!»
هر وقت می پرسیدم :مگه چه فرقی میکنه؟ میگفت: فرق میکنه .
می دانستم او خسرو را خیلی دوست داشت. حتی بیشتر از من و شاید هم در اصل مرا به خاطر خسرو دوست داشت. خیلی دوست داشتم بدانم آن پاکت قرمز چه فرقی با مال من داشت .بعدها همین سوال را از خسرو پرسیدم .خسرو گفت:« واسه خاطر اینکه آدم باید مراقب چیزی که می خوره باشه. چون روی رفتار و کردار آدم ها تاثیر میذاره!»
مال شبهه ناک واژه غریب بود که هضمش برایم سنگین بود ! بعدها فهمیدم که های پاکت علامت خورده را اقدس در خانه خودشان درست میکرد و به خسرو میداد.
نمی فهمیدم این همه مراقبت از چیزهایی که میخوریم چه چیز را همراه دارد. !!؟خسرو از هر جای خرید نمیکرد. از دست هر کسی چیزی نمی گرفت. حتی خانه عمو که می آمد ،لب به چیزی نمی زد .هرچه اصرار می کردیم فایده ای نداشت. اما ناراحت میشد. اما خسرو با مهربانی رد می کرد و فقط گاهی چیزهایی را که به او می داد، می خورد.
در واتس آپ 👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
در ایتا 👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔺عکس دختر و پسر شهید مدافع حرم #جواد_اللهکرم با پیکر تازه تفحص شدهاش...
✅ ﻣﺴﻮﻭﻟﻴﻦ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ اﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﺪﻳﻮﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺟﺎﻥ, ﻣﺎﻝ, ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺷﺎﻥ ﺭا ﻓﺪاﻱ اﻳﻦ ﻧﻆﺎﻡ و اﺳﻼﻡ ﻛﺮﺩﻧﺪ ....
#ﺷﻬﺪاﺷﺮﻣﻨﺪﻩ_اﻳﻢ
🌷🌹🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹🌷🌹🌷
به اتفاق عباس با یک دستگاه تویوتا عازم منطقه عملیاتی غرب بودیم. دلهره و تشویش تمام وجودم را گرفته بود، دوست داشتم هر چه زود تر به مقصد برسیم. اما عباس آرام نشسته و نگاهش به جاده بود. چشمم رفت روی عقربه کیلومتر ماشین، دیدم روی عدد 90 ایستاده، گاهی پائین می آمد اما بالاتر نه.
گفتم: عباس! جاده که خلوته، تندتر برو؟
در حالی که چشمش به جاده بود گفت: مگه نشنیدی، امام فرموده اند، رعایت سرعت مجاز و قانونی در جاده ها و قوانین راهنمایی رانندگی شرعاً واجبه!
جوابی جز سکوت نداشتم. عباس ادامه داد: این ماشین هم بیت الماله، نباید با سرعت زیاد مستهلکش کنیم!
#شهید_غلامعباس_کرمی
#شهداے_فارس
🌹🌹🌹
ڪانـــــالــــ_ﺷﻬـــﺪاے_غــــریــــــبــــ_ﺷﻴــﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﻓﺮﻫﻨﮓﺷﻬﺪاﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﻢ
1_254141743.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🔊 #بشنوید | #روایتگری
🔻غواصان دریادل
🎙 روایتگر:
حجت الاسلام والمسلمین رضا آبیار
➕ به ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا ﻭاﺭﺩ ﺷﻮﻳﺪ👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
دیروز من در آغوش تــو
امـروز تـو در آغوش مـن
دیروز مـن بر دستان تـو
امـروز تـو بر دستان مـن
دیـروز من در چشم تـو
امـروز تـو در چشم مـن
#سپهبد_حاجقاسم_سلیمانی🌷
🌷🌹🌷
#ﺷﺒﺘﺎﻥ ﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا
🌹🌷🌹
ว໐iภ ↬
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
.
.
چهعاشقـانه... |♥️|دویدند بهسوے شهـادت
حواستبهصداے بےسیمهایشان هست؟!!
پیامشانواضحاست✨🍃|°•
اماخشخش دنیا گوش مارو پُرکرده...🥀
🌹🌷🌹🌷.
.
#ﺻﺒﺤﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا ﻣﺰﻳﻦ ﺑﺎﺩ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
4.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهدا_شرمنده ایم
🎥 وداع فرزندان شهید مدافع حرم «جواد الله کرم» با پیکر پدر ....
و ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ﺗﻠﻨﮕﺮﻱ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﻨﺎﻩ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻡ , ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻣﺪﻳﻮﻥ ﭼﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﺴﺘﻢ .....
🌹🌷🌹
#ﺷﻬﺪا ﺩﻋﺎﻳﻤﺎﻥ ﻛﻨﻴﺪ 🙏
🌷🌹🌹🌷
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
#براساس_زندگی_شهید_محمدحسن_ایزدی(خسرو) #و_برادران_شهیدش_علی_اکبر(فرهاد)
#علی_اصغر(مهدی)
#نویسنده_مریم_شیدا
#منبع_کتاب_مرابه_مسیح_بسپار
#قسمت_هفتم
.
اقدس خانم زن ساده ای بود.خسرو زیاد دم پرش یود.یکبار وقتی توی اتاق داشتند باهم حرف می زدند ،صدایشان را شنیدم.نمیدانم اقدس چش بود که گریه می کرد و خسرو دلداری اش می داد و می گفت:«غصه نخور اقدس خانم.من درستش می کنم»
خسرو تو دار بود.برای آن که بفهمم چه سری با هم دارند ،مدام می پاییدمشان.فکرهای عجیب و غریب به ذهنم می آمد.بعد از کلی دوندگی ،خسرو را در خانه اقدس وقتی داشت ،رخت های تلنبار شده توی حیاط را می شست دیدم.خسرو داشت توی یک لگن رویی بزرگ رخت می شست.از لای در نیمه باز نگاهش کردم .او مرا ندید.داخل نرفتم .نمی خواستم بفهمد او را می پاییدم.از ترس اینکه از دوستی با من پشیمان شود.چند روزی تعقیبش کردم.کار هر روزه اش شده بود ،بعد از مدرسه ،راه کج می کرد سمت محله گودعربان و در خانه اجاره ای اقدس خانم رخت بشوید.
بعدها فهمیدم اقدس خانم با شستن رخت کثیف اعیان های شهر ،خرج بچه مریضش را در می آورد و چون روماتیسم داشت و نمی توانست دست در آب بکند ،خسرو به جایش این کار را می کرد.
خسرو در این مورد به من حرفی نزد و من هم چیزی نپرسیدم.
میروم داخل اتاق کنار آشپزخانه.خیلی شبها که پیش عمو.می ماندم توی همین اتاق می خوابیدم.قاب عکس زن عمو روی دیوار است .پدر توی نامه برایم نوشت که زن عمو زمانی که میخواسته از مرز ترکیه به آمریکا بیاید ،می میرد.عمو به مرگ زنش مشکوک بود اما نتوانست کاری بکند.مدتی در سردخانه ترکیه بود اما چون کسی دنبال جنازه نرفت ،همانجا خاکش کردند. عمو این ها را چند ماه بعد وقتی می بیند خبری از زن عمو نیست ،از طریق یکی از دوستانش که پلیس ترکیه بود ،می فهمد.
زن عمو لاییک بود و به چیزی اعتقاد نداشت.وقتی پاپا ،پای درد دل عمو می نشست،عمو می گفت:«حیف که دوستش دارم .وگرنه پوران زن کله شق و بداخلاقی است.من از او بچه می خواهم.ولی او تن به مادر شدن نمی دهد.زن عمو اهل مهمانی بود .بایکی از زن ها ، که به میهمانی های درباری می رفت.زمان هایی که شاه به شیراز می آمد.دوست بود.
یکبار شب را در خانه عمو ماندم.قرار بود فردایش برای اولین بار با خسرو و تعدادی از بچه ها به کوه برویم.خسرو از من خواست شب را خانه عمو بمانم که نزدیک کوه است ،تا صبح بیاید دنبالم.نیمه شب از صدای جیغ و فریاد زن عمو و عمو بیدار شدم .زن عمو خونین روی کاناپه افتاده بود .نمیدانستم چه شده فقط به دست های بی جان زن عمو نگاه می کردم که خون تازه از آن می جوشید.
اقدس خانم در حیاط پشتی اتاقک کوچکی داشت.شبهایی که مهمانی بود همان جا می ماند.او مرا در آغوش گرفت و به اتاق خودش برد .همانجا از بس ترسیده و گریه کرده بودم ،خوابم برد.صبح که بیدار شدم اقدس بالای سرم بود.تب کرده بودم و دستمال خیسی روی صورتم گذاشته بود.اقدس گفت:« به بابات زنگ زدم داره میاد دنبالت ،ببرتت دکتر.خسرو هم اومد دنبالت ،گفتم مریضی .اومد بالای سرت .دید خوابیدی ،رفت.گفت به بچه های دیگه قول دادم ببرمشون .وگرنه می ماندم پیشش.گفت بعدا بهت سر میزنه»
بعدها فهمیدم زن عمو آن شب وقتی می فهمد معشوقه اش که در یکی از مهمانی ها با او آشنا شده ،با زن دیگری است ،از شدت ناراحتی دست به خودکشی زده.عمو بعد از فهمیدن ماجرا با زن عمو سرسنگین شد.اما هیچوقت اسم طلاق را نیاورد.زن عمو هم دیگر به مهمانی نرفت و مهمانی شبانه ای نگرفت.از آن روز خانه عمو.سرد بود .مثل الان که سرد است.
در افکارم غرقم که صدای عمو می آید.
_پنجره را ببند سرما میخوری.
_بیدار شدین؟
_شبا کمی میخوابم دوباره بیدار می شوم باید کمی راه بروم تا دوباره پلکم سنگین بشه.
دلم میخواهد با عمو حرف بزنم.
_عمو چرا پاپا نیامد آمریکا پیش ما؟!
_چرا از خودش نپرسیدی؟
_پرسیدم اما هیچوقت جواب درستی نداد.مام تا آخرین لحظه عمرش یه یاد پاپا بود.
_تو چرا نیامدی پیش پدرت؟
_چندبار خواستم بیام ،پاپا اجازه نداد.وقتی دیدم علاقه ای به دیدن ما ندارد دیگه....غیر از این آخری که اصرار داشت زودتر برگردم.
میروم کنارش می نشینم
_شما میدونی چرا پاپا نیامد آمریکا؟!
در واتس آپ 👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
در ایتا 👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﭘﻴﺶ_ﺑﻴﻨﻲ_ﺷﻬﺎﺩﺕ🌹
🌷شب قبل از عملیات ثامن الائمه [شکست حصر آبادان] بود. ایستاده بودم که سیاوش کنارم آمد و پیشانی من را بین دو انگشت خود گرفت و فشار داد. نگاهی به من انداخت و گفت: نه، شهید نمی شی!
قادر شکوهی کنارمان بود. با مشت زد زیر فک قادر و با خنده گفت: اما این سیاه فسائی امشب کنار من شهید می ﺷﻮﺩ ....
همان شب هر دو شهید شدند و من مجروح...
🌷چند ساعت ﻗﺒﻞ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ، سیاوش زیر پل جاده آبادان – اهوازدر جبهه ولایت فقیه، روی دیواره پل نوشت "یادبود شهید سیاوش قربانی" چند ساعت بعد هم شد شهید سیاوش قربانی!
🌾🌷🌾
شهیدان سیاوش قربانی و قادر شکوهی
#ﺷﻬﺪاﻱ_ﻓﺎﺭﺱ
🌷🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
🌷پسری که یک شبه، مرد شده...
حواسش هم به تابوت پدر هست، هم مواظب خواهر...😭😭
-در حاشیه مراسم وداع با پیکر شهید جواد اللّه کرم 👆
✍️ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﻢ ﺩﻟﺖ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻭﻡ و ﻛﺪاﻡ ﺭﻭﺿﻪ ....😭
ﻭﻟﻲ اﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﺷﻜﺴﺖ و اﺷﻜﺖ ﺟﺎﺭﻱ ﺩﻋﺎ ﺑﺮاﻱ ﻇﻬﻮﺭ ﻣﻨﺠﻲ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﻓﺮاﻣﻮﺵ ﻧﺸﻮﺩ ...
#ﻣﺪﻳﻮﻥ_ﺷﻬﺪاﻳﻴﻢ...🌹
🌷🌹🌷🌹
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
🌸شهادت جان کندن نیست، دل کندن است🌸
نخستین عامل شهادت او حیا بود، حتی به خالههایش نگاه نمیکرد.👀
وقتی هم که مجبور بود کار اداری انجام دهند در حد ضرورت با نامحرم صحبت میکردند. 🙈
در فضای مجازی خیلی ورود نمیکرد و فقط کارهای مرتبط با شهدا را در آن فضا انجام میداد.📱
ادب و اخلاقشان خیلی بالا بود. اوج عصبانیتش سکوت بود، مظلوم بود.☺️
مادرم همیشه میگفتند که من آدمهای زیادی را دیدهام، همه آنها چند صفت خوب دارند و در بقیه موارد مشکل دارند. محمد جامع صفات خوب است.😇
ببینید یک جوان ۲۸ ساله چقدر روی خودش کار کرده بود که هم حیایش و هم اخلاقش هم تواضع و ادبش به این مرحله رسیده بود.👌
ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺷﺐ ﻋﻼﻗﻪ ﺩاﺷﺖ
هدف او برای رفتن به سوریه هم دفاع از اسلام بود، میگفت: «دفاع از خاک و حضرت زینب(س) خیلی مهم است؛ اما مسئله مهمتر این است که داعش با پرچم اسلام دارد اسلام را نابود میکند.» 😠
و جمله معروفی دارند که شهادت جان کندن نیست دل کندن است.🕊
راوی همسر شهید🌹
#شهید مدافع حرم محمد مسرور🕊
#ﺷﻬﺪاﻱ_ﻓﺎﺭﺱ
🌷🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ
#دلتنگی💔
ای شهید! ای آنكه بر كرانهی ازلی و ابدی وجود برنشستهای! دستی برآر و ما قبرستان نشینانِ عاداتِ سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.
👤 #شهید_آوینی
🌷 🌷🌷
#ﺻﺒﺤﺘﺎﻥﺷﻬﺪاﻳﻲ
🌹🌷🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75