eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،اگرباحــفظ‌ آیدی و لوگو باشه بهتر تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی گلزار شهدا میرفتیم ، دقایقی از او جدا می شدم تا با عموی شهیدش تنها صحبت کند. از او می پرسیدم که با عمو چه می گویی؟ می گفت: « این رازی است بین خودم و عمو که در آینده خواهی فهمید…». عشق شهادت در سر داشت. حسرت این را داشت که چرا در زمان جنگ نبوده تا خودش را فدا کند.آنقدر پای قبور شهدا نشست که بالاخره شهید شد❤❤ 🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75   ──┅═ঊঈ🍃🌹🍃ঊঈ═┅──
💫یادی از سردار شهید محمد اسلامی نسب 💫 🌷قرار بود برای شناسایی منطقه به اتفاق محمد به دکل های دیده بانی بچه های اطلاعات برویم. غروب آفتاب بود، خط هم تحت کنترل شدید. محمد عجله داشت که زودتر ما را به دکل برساند. - بچه ها این مسیر چند تا ایستگاه بازرسی داره، چون زمان نداریم من دیگر نمی ایستم. شما گوش به زنگ و آماده باشید، اگر یکی از این نگهبان ها به سرش زد و به سمت ما آتش گرفت، سریع برید کف ماشین تا آسیبی نبینید. - چه عجله ای هست، بگذار یک روز با حوصله و آرامش می ریم. - نه، باید همین امروز برویم. محمد حرکت کرد. سریع هم می رفت. خدا را شکر از آن تکه مسیر رد شدیم و کسی هم به ما کاری نداشت. اما ناگهان محمد سرعت را کم کرد، کنار گرفت و ایستاد. - چی شد محمد؟ - نمی بینید، وقت نمازه! - ای بابا. مگه نگفتی عجله داریم. دیر می شه... - بله. حالا هم می گم عجله داریم. اما اول نماز اول وقت بعد بقیه کارها... نمی شد با او یکه به دو کرد، در اعتقاداتش هیچ کوتاهی نداشت. اطاعت امر کردیم. محمد کنار جاده به نماز قامت بست راوی حاج مسعود طارمی 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
2.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اگر خدا دوست داشت شهیدمون کنه آماده ایم 🔺و اگر دوست داشت زنده بمونیم و جوهر ما رو تا آخر به کار بگیره، بازم آماده ایم باید تکلیف الهی‌مون رو همیشه انجام بدیم... به روایت شهید مهدی زین الدین 🌹 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
(ﻋﺞ ) و 🌷🌹🌷🌹 حضـرت رسـول (ص) : قـرض بگــیرید و قربانی کنیــد ؛ زیرا آن قرضی است ادا شدنى اســت ( این‌ قرض را خـداوند سبحــان ادا مى ‌کند)  🌷🏴🌹🏴🌷 ﻃﺒﻖ ﻗﺮاﺭ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ, به عنایـت حضـرت زهــرا (س) ، و ذبــح گوسفــند، جهت رفــع بلا و بیمارے و ﺗﻌﺠﻴــﻞ ﺩﺭ منجے موعــود، در روزاول ماه صفر (چهارشنبه ۱۷ شهریور )ﺗﻮﺳــﻄ ﺧﺎﺩﻣﻴﻦ شهــدا انجام مےپذیرد. ✋✋ شمــا هم مےتوانید در این امر خــیر سهیم باشیـــد✋ 🚨با توجه به شروع ماه صفر انشاءالله همه عزیزان هر چند کم در این ذبح قربانی و صدقه اول ماه صفر شرکت کنند🚨 👇◾️👇 ﺷﻤــﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭﺕ ﺟــﻬﺖ ﻭاﺭﻳﺰ ﻛﻤــﻚ ﻫﺎ: ۶۳۶۲۱۴۱۱۱۸۰۵۹۰۷۱ بانك آينده بــنام محمد پولادي 🔺▫️🔺▫️ *هییت شهداے گمنام شـــیراز* مرکز نیکوکاری شهدای گمنام شیراز 🌹🌷🌹🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌱گـویند . . . -چـراٰدل‌❤️به‌شہیداٰن‌دادۍ ؟! +واللّٰه‌ڪه‌من‌نداٰدم‌ ...✨ آنہـٰابردند ... ♡ رفاقت‌تا‌شهادتـ 🕊️ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
وقتی پیکر برادر شهیدش، حمزه را در بهشت زهرای کازرون آوردند، محسن میکروفن را برداشت و سخنرانی پر شوری کرد. بعد از تشکر از مردم، جمله ای گفت که همه را تحت تأثیر قرار داد. با اندوه گفت: «من اینکه روز عاشورا امام حسین(ع) دست به کمر زد و گفت الان کمر شکست را تا امروز باور نداشتم و نمی فهمیدم یعنی چه! ای مردم به خدا قسم حالا که جنازه برادرم جلوی من افتاده می فهمم که امام حسین(ع) در روز عاشورا چه کشید، به خدا قسم حالا کمرم من هم شکست!» جالب اینکه اصلاً گریه نکرد، حتی پادگان هم که رفتیم جلو ما اشک نریخت. اما گاهی می دیدم می رفت در داخل اتاقش در را می بست و دعا می خواند و من صدای گریه اش را می شنیدم! شب عملیات والفجر 8 بود. محسن تا من را دید مرا در آغوش کشید و گفت: «چیزی را می خواهم به تو بگویم که تا به حال به کسی نگفته ام، برایم دعا کن تا شهید شوم، دلم خیلی برای برادرم تنگ شده!» 🌹 🍃🌷🍃 : ﺩﺭ ﻭاﺗﺴﺎﭖ: https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * 🎤به روایت رسول قائد شرفی یادم می‌آید قیافه قشنگی داشت. قد بلند موهای بور و چهارشانه ، با تیکه کلام های خوشمزه لری و لطیفه های قشنگ و خنده دار. مدت کوتاهی را در جبهه غرب با هم بودیم که لحظه های زیبایی را از همنشینی با او تا همیشه با خود دارم. یک روز تعریف میکرد، البته با آن لحن دلنشین و جذاب خودش ،که برای انجام ماموریتی به تهران می رفتیم به اصفهان که رسیدیم پیاده شدیم تا هوای تازه کنیم و استراحتی و برای این کار چه جایی بهتر از ساحل ،آن‌هم زاینده رود، در کنار سی و سه پل با همه مناظر زیبایی که دارد. من عینک دودی زده بودم،با کیف جیمز باند در دست و پیراهن سبز کمرنگ ای که سردوشی داشت . برای خودم قدم میزدم که متوجه یکی از عکاس ها شدم. یواش خودش را به من نزدیک کرد نگاهی هم به دوربینش کرد ،می خواست چیزی بگوید دو دل بود تا اینکه دل به دریا زد.خب با موهای رنگ باخته و عینک دودی احتمال داد که خارجی باشم پرسید: «دو یو اسپیک انگلیش؟!» به طرفش برگشتم عینکم را از روی چشمهایم برداشتم و خیلی جدی گفتم: «نو!! آی ام لر!!» 🎤به روایت شهید هاشم اعتمادی گفتم :مبارکه! البته قصدم این بود که به او بفهمانم من هم می‌دانم .اما همه هدفم این نبود. گفت: چی؟؟ گفتم :مبارکه دیگه همین! بعد با لحن جدی‌تری ادامه دادم : بابا اینجا جبهه است. بحث تیر و تفنگه . ممکن یهویی اتفاقی بیفته . ایندفعه دیگه از اون دفعه ها نیست . این یه دستور نظامیه باید بری! حالتی از نشان می داد که راضی است. اگرچه ول کن جبهه نبود. خواست که میدانست عملیات هم نزدیک است. اما اینبار پذیرفت می گفت: «نمیدونم وقت دارم یا نه؟» گفتم: آره وقت داری. الان میرم برات ماشین جور می کنم. از شانس خوبش جور شد ، خیلی هم زود ! اما مس مس میکرد و دو دل بود. گفت :نامه نوشتم. گفتم: دیگه داری لج منو در میاریا!! خلاصه با ۴۸ ساعت مرخصی فرستادمش کازرون. و این تنها دیدار باقر با دختر عزیز و دلبندش بود. برگشت . خوشحالی ملموسی در چهره اش موج میزد. عملیات والفجر ۸ نیز بود . زمستان سال ۶۴ سرمای محسوسی نداشت. صدای گریه نوزادی بی آنکه بخواهد و بداند در روز تشییع جنازه باقر به گوش می رسید. ادامه دارد .... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
در لشــگـــر ۲۷ محمـــد رســـول اللــه ' ص ' *بـــرادری بـــود کـــه عـــادت داشـــت پیشـــانی شهـــدا را ببـــوســد!* وقـتــی خــودش شــد بچـــه هــا تصمیــم گرفتنـــد بـــه تلافــیِ آن همــه محبـت، پیشـــانی او را غـــرقِ بــوســه کننـــد. پارچـــه را کـــه کنـــار زدنـــد، جنـــازه ی بـــی ســـر او دل همـــه شان را آتـــش زد. *شهیـــد حـــاج محمد ابراهیـــم همــت* 🌹برای شادی شهدا صلوات🌹 🌱🌷🌱🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار شهید محمد اسلامی نسب 💫 🌷براي توجیه منطقه عملیاتی کربلاي چهار، باید با فرمانده گردان، آقای اسلام نسب و فرماندهان گروهان هایش روي یک دکل سی متري که روي منطقه دید داشت می رفتیم. عیبش این بود که دکل لو رفته بود و در دید دشمن قرار داشت. چند تانک عراقی هم روي دکل حساس شده و مرتب اطراف آن را می زدند. به جز چهره نورانی محمد، رنگ ترس در چهره همه پاشیده شده بود. کار توجیه که تمام شد همه را پایین فرستاد. آتش دشمن روي دکل چند برابر شده بود. ترکش هاي آواره به پایه هاي دکل می خوردند و صدایی ناقوس وار ایجاد می کردند. محمد نگاهی به ساعتش انداخت. وقت نماز ظهر بود. مهرش را از جیب در آورد و رو به قبله نشست. نگاهی به من انداخت، از چشمانش خواندم که می گوید تو هم برو! محمد را تنها گذاشتم و پائین آمدم. چه لذتی داشت نماز اول وقت در آن ارتفاع، زیر باران ترکش ها. راوی سردار خداداد ابراهیمی 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
13.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کشف پیکر مطهر شهید در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی با پاهای بسته شده ⏰ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰ 📍 فکه عراق بوی پیراهن آید.... 🌹🌱🌹🌱 ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
❤️ | سپهبد صیاد شیرازی 🌟 « پروردگارا! رفتن در دست توست، من نمي‌دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي‌دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آنقدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فيض شهادت برسم.» 🌷 🌹🌱🌹🌱 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
پرواز رویاهـاسٺ✨ چھ خیال خامے ! براۍ من کھ پر پرواز نداࢪم ...💔 رسیدن به ٺـو که آن همھ بالایۍ... ࢪویاسـت... 🍃 🕊️ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz