#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_هفتم
اين شناسنامه ي منه آقاي فرهودي. به خدا من خيلي به كمك شما ...
شناسنامه رو از دستم گرفت و لبخندي زد.
- شناسنامه كه نمي خواد! من الان فرم استخدام رو براتون ميارم.
و وارد همون اتاق شد. اخمي كردم. آخه اجازه بده حرفم رو كامل كنم! به طرف اتاق رفتم كه بيرون اومد و ورقه اي رو به طرفم گرفت.
- خب تا شما اين فرم رو پر كنيد من به شما توضيح ميدم كار شما اين جا چي هست. كار شما فقط جواب دادن به تلفن هاست و تاريخ
قراردادها رو به من گوش زد كنيد.
دستمو بالا آوردم و وسط حرفش پريدم.
- آقا، شما آراسب فرهودي هستيد؟
باز هم همون لبخند پهنش رو زد.
- بله خودم هستم!
باورم نمي شد پيداش كرده بودم! حالا رو به روم بود. لبخندي زدم و اشاره اي به شناسنامه كردم.
- خدا رو شك ...
با زنگ خوردن گوشي موبايلش من و به سكوت دعوت كرد و اونو جواب داد.
- اومدم اومدم. نه، نه، پيدا كردم. رو به رو ايستاده، باشه.
نگاهي به من كرد و موبايل رو خاموش كرد و گفت:
- شما فرمو پر كنيد استخدام شديد.
و بدون حرفي به طرف در رفت. پشت سرش رفتم.
- آقاي فرهودي؟!
ولي بي توجه به حرف من خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه كردم. حتي اجازه نداد من حرف بزنم! نگاهي به ورقه ي توي دستم كردم.
آخه شناسنامه منو چرا بردي؟ روي صندلي نشستم و سرمو بين دستام گرفتم. آخه اين كي بود؟ چشمامو بستم.
لبخند خوشگلي داشت! سرمو تكان دادم آخه اين چه فكريه كه دارم مي كنم؟! سرخورده از جام بلند شدم. نگاهي به ساعت كردم. وقت
نداشتم بايد مي رفتم كه به كلاسم برسم.
آهي كشيدم و از اون جا خارج شدم. بايد فردا باز مي اومدم. پامو به زمين كوبيدم.آخه نذاشت حرف بزنم! هي مي گه استخدامي،
استخدامي. از حرصم جيغ خفه اي كشيدم و از اون شركت كوفتي بيرون اومدم.
****
با اخمي نشسته بودم و ناخنامو مي جويدم و به سانيا كه پر حرفي مي كرد نگاه مي كردم. حتي نمي دونستم داره چي مي گه! صورت آراسب
جلو چشمام بود ولي نمي دونستم چرا صورتش پشت هاله اي پنهون شده! شايد زياد به صورتش دقت نكردم. ولي خنده هاش، با ياد آوري خنده هاش لبخندي زدم. ولي خيلي زود لبخندم به اخمي تبديل شد. چرا نذاشت حرف بزنم؟ اصلاً چرا شناسنامه ي منو با خودش برد! البته
بهتر شد حالا بازش مي كنه متوجه مي شه. ولي اگه فكر ديگه اي مي كرد چي؟ نه واسه چي فكر ديگه اي بكنه!
با دستي كه پشت دستم زده شد از جا پريدم. سانيا اخم كرده بود و نگاهم مي كرد.
- يك ساعته دارم براي خانوم حرف مي زنم. اما نمي دونم تو چه فكريه كه داره ناخنشو مي خوره؟
- خب چرا مي زني؟
- حق دارم! ناخني برات نمونده!
اخمي كردم كه با نگراني نگاهم كرد.
- آيه سه روزه تو خودتي! امروزم كه اومدي بازم تو خودتي و داري ناخنتو مي خوري چي شده؟!
آهي كشيدم. حق داشت. از وقتي از اون شركت كوفتي زدم بيرون همه اش توي فكر شوهر شناسنامه ايم هستم. اگه به سانيا مي گفتم چه
فكري در موردم مي كرد! با مشتي كه به بازوم خورد دوباره به خودم اومدم.
- اَه، سانيا تو چرا منو مي زني؟
سانيا خنده اي كرد.
- ورپريده بازم رفتي تو هپروت!
دستمو زير چونه ام بردم كه سانيا دستشو روي دستم گذاشت.
- چته آيه به من بگو؟!
نگاهش كردم كه سرشو زير انداخت.
- مي دونم اون قدر صميمي نشديم كه تو از مشكلاتت به من بگي، ولي باور كن خيلي دوستت دارم. نمي دونم چرا ولي مثل خواهرم ساميه
برام عزيزي. مشكلي داري به من بگو باهم حلش مي كنيم. بعضي كارها رو تنهايي نمي توني درستش كني.
لبخندي زدم حرفاش آرومم كرده بود. شايد حق با اون بود. من نمي تونستم به تنهايي كاري كنم. دهنمو باز كردم كه چيزي بگم كه با سلام
استاد مجد سكوت كردم. استاد نگاهي به جايي كه ما نشسته بوديم كرد و اخمي كرد. از روزي كه اون حرف ها رو بهش زده بودم و سوار
ماشينش نشدم سرسنگين شده بود!
با اخمي نگاهم كرد. سانيا شانه اي بالا انداخت.
-ايـــــش، معلوم نيست چي شده اين قدر اخم مي كنه!
سرمو زير انداختم.
- سگ گازش گرفته، هار شده بدبخت.
سانيا خنده ي ريزي كرد و سرشو زير انداخت كه با صداي استاد هر دو از جا پريديم. استاد با همون اخم نگاهمون كرد.
- بفرماييد بيرون خانوم ها. كلاس من جاي خنده نيست.
- آخه ما ...
اشاره اي به در كلاس كرد.
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_هشتم
وقت منو بيشتر از اين نگيريد. لطفاً بيرون.
سانيا كيفشو برداشت و اشاره اي به من كرد كه بلند بشم. كلاسورمو برداشتم و ازجلوي چشمان حيرت زده ي مهرداد از كلاس خارج
شديم. استاد حتي سرشو بالا نگرفت. سانيا با اخمي نگاهش به رو به رو بود و حرفي نمي زد كه رو به روش ايستادم.
- مقصر من بودم معذرت مي خوام.
سانيا لبخندي زد و دستي به شانه ام زد.
- فداي سرت. حال كلاس رو امروز نداشتم دمت گرم.
لبخندي زدم و راه افتاديم كه گفتم:
- نمي دونم چطور متوجه شد داريم مي خنديم؟!
- چون داشت نگاهمون مي كرد.
با تعجب نگاهش كردم كه لبخندي روي لبش نشست.
- اين استادم عجيبه ها!
سانيا خنده اي كرد و شكلكي در آورد.
- روانيه!
خنده اي كردم و از دانشگاه خارج شديم. سانيا به طرفم برگشت و لبخندي زد.
- خب از درس كه انداختيم كار ديگه اي با من نداري؟
ابرويي برايش بالا انداختم.
- نه مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور.
و باز وارد دانشگاه شد. با تعجب نگاهش كردم چرا داره بر مي گرده؟ به رفتنش نگاه كردم و شانه اي بالا انداختم. دستي براي تاكسي بلند
كردم كه از خوش شانسي من تاكسي نبود. خسته شده بودم از اين كه كنار خيابون ايستاده بودم و براي همين پياده راه افتادم.
تو افكار خودم غرق بودم كه از كنار ميوه فروشي رد شدم. قدم هاي رفته رو برگشتم و وارد ميوه فروشي شدم. براي خونه خريد كنم بد
نيست، از هر نوع ميوه اي پنج تا دونه برداشتم. من كه ميوه نمي خوردم. فقط مي خواستم توي خونه باشه. پاكت به دست از مغازه خارج
شدم. مي خواستم از خيابون رد بشم كه با ديدن ماشيني كه كنار پام ترمز كرد نفسم توي سينه حبس شد.
نگاهم به آسفالت خيابون بود كه كفش هاي اسپرتي توجهم رو جلب كرد به اون ها خيره شدم. صداهاي گنگي به گوشم مي رسيد! نگاهمو
از كفش ها گرفتم و بالا تر رفتم. جين مشكي، بالاتر رفتم پيراهن سفيد و كت چرم مشكي، بالاتر فك مرد تكون مي خورد. اما چي مي گفت
نمي دونستم؟! بالاتر كه رفتم نگاهم خيره شد به دو تيله خاكستري كه مي درخشيد. دو چشمي كه ...
با تكون هاي دستي به خودم اومدم و نفسمو بيرون دادم زن براي بار دوم تكونم داد.
- شوكه شده آقا، حواستون كجا بود؟
نگاهي به زن و بعد به همون چشم ها كردم كه چشمام گرد شد و با صدايي كه از ته چاه بيرون مي اومد گفتم: آقاي فرهودي!
آراسب كه در حال آروم كردن زن بود به طرف من برگشت و با چشمان ريز شده نگاهم كرد.
باز هم صداي زن و شنيدم.
- دخترم خوبي؟
سرمو تكون دادم كه لبخندي روي لب آراسب نشست.
- ا ،اين كه تويي! تو آسمون ها دنبالت مي گشتم رو زمين زير ماشين پيدات كردم!
- وا، چي مي گي پسرم؟!
- اي بابا، خانوم دارم احوالشون رو مي پرسم ديگه!
- خوب پسرم اين طوري احوال كسي رو مي پرسن؟ اين خداي نكرده كجا زير ماشين تو رفته بود؟
آراسب يك تاي ابروش رو بالا برد.
- خانوم جلوي ماشينم كه بود!
زن خواست چيز ديگه اي بگه كه وسط حرفشون پريدم.
- اگه ماشين به من خورده بود چيزيم نمي شد! اما حالا با حرف هاي شما دو تا يك اتفاقي ميفته.
زن باز به گونه اش زد و گفت:
- دختر زبونتو گاز بگير تو به اين جوني.
خواستم چيزي بگم كه آراسب پاكت ميوه ها رو از دستم گرفت و رو به همون زن گفت:
- شما بفرماييد. من حواسم به اين دختر هست كه ديگه از اين حرفا نزنه. دختر به اين جووني حيفه.
زن سرشو با تأسف تكون داد و از خيابان رد شد. نگاهي به آراسب كردم كه پاكت ميوه ها رو روي صندلي عقب گذاشت و اشاره اي به من
كرد.
- مي خواي همين طور وسط خيابون بايستي! بيا سوار شو تا نرفتي زير ماشين.
و خودش به حرف بي مزه اش خنديد و سوار شد. هاج و واج داشتم نگاهش مي كردم كه با بوق ماشين پشت سر ماشين آراسب با عجله
سوار شدم.
با حركت ماشين لبمو به دندون گرفتم من چرا سوار شدم! مگه چي كاره ام بود؟ سرمو تكون دادم چي مي گي آيه اون شوهرته. چشمام از
حرف توي دلم گرد شد. نــــــــــــــــه! اين كجا شوهر منه؟ اون هيچ كاره ي منه. اون، اون ... نمي دونم ولي شوهرم نيست. دوباره لبمو
به دندون گرفتم حالا چرا جلو نشستم؟!
- تـــــــــــو يهو كجا غيبت زد؟!
با صداي دادي كه زد از جا پريدم و با ترس نگاهش كردم! با ديدن ترسم خنده اي كرد.
- ترسيدي؟!
سرمو تكون دادم كه راست نشست و به رو به رو خيره شد. اخمي نشست بين ابروهاش.
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_نهم
اين كارا چه معني داشت؟ اون چي بود؟
با تعجب نگاهش كردم كه ياد شناسنامه افتادم يعني فهميده؟ نكنه فكر بدي درباره ي من كرده!
- واي، فكر بدي نكنيد. به خدا اشتباه شده. من خودمم كه ديدم شوكه شدم. اصلاً همچين دختري نيستم براي همين اومدم بهتون زنگ زدم
كه شما اجازه حرف ...
باز هم وسط حرفم پريد و لبخندي زد.
- نفس بكش، مگه دنبالت كردن؟ تو چرا فرم استخدام رو پر نكردي؟ وقتي ورقه خالي رو ديدم شوكه شدم! من دختري مثل تو رو براي
شركتم مي خوام.
وا رفتم. اين چي مي گفت، من چي مي گفتم! داشتم نگاهش مي كردم كه ادامه داد.
- پايين ساختمون بار داشتيم، بايد برسيشون مي كردم و مي فرستادم انبار. وقتي اومدم بالا ديدم نيستي! بعدم فرمو ديدم كه خالي بود!
به طرفم برگشت كه من به جاش از ترس به جلو خيره شدم كه تصادف نكنيم.
- ببينين خانوم، من واقعاً به منشي مثل شما احتياج دارم. كسي كه بتونم بهش اعتماد كنم. تو هم كه ...
اشاره اي به چادر و سر و وضعم كرد، كه اخمي كردم. دستپاچه شد.
- نه، نه. فكر بد نكن. خيلي از دخترها ميان فقط براي خوش گذروني. حالا چي مي گي راضي هستي؟
نگاهشو به جلو دوخت كه آهي كشيدم. سرمو زير انداختم.
- ببينيد آقاي فرهودي من به دل ...
ماشينو گوشه اي نگه داشت و به طرفم برگشت با مظلوميت نگاهم كرد.
- حقوق خوبي ميدم. من واقعاً به يك منشي نياز دارم. مي دونم مي خواي بگي اين همه منشي چرا گير دادي به من؟ واقعاً خودمم نمي دونم!
ولي من حالا سخت به يك منشي احتياج دارم. فعلاً تو منشي من باش بعد اگر كسي اومد راحت مي توني بري.
چشماش برقي داشت كه نمي دونستم چطور توصيفش كنم! آهي كشيدم.
- آقاي فرهودي!
با همون مظلوميت نگاهم كرد.
- قبول كن. من واقعاً محتاجم.
نمي دونستم چي بگم. چطور بهش مي گفتم كه من براي چيز ديگه اي اومدم. نگاهش كردم ولي حرف ديگه اي از دهنم خارج شد!
- قبوله. اما ...
باز هم وسط حرفم پريد و اجازه نداد.
- اي، دستت درد نكنه.
موبايلش رو از جيبش بيرون آورد و شماره شخصي رو گرفت و ماشينو به حركت در آورد. با ترس نگاهش كردم. اين واقعاً ديونه شده!
آخه چه كسي موقع رانندگي با موبايل صحبت مي كنه؟!
- آرسام تموم شد. هر كس براي مصاحبه اومده، بگو بره كه منشي پيدا شد.
با لبخندي نگاهم كرد كه با ترس به رو به رو نگاه كردم. با تعجب نگاهم كرد و به آرسامي كه پشت تلفن بود گفت:
- آره مورد تأييده. تو نمي خواد غصه بخوري.
با ترس به ماشيني كه از كنارمون با سرعت گذشت نگاه كردم كه آراسب موبايل رو توي جيبش گذاشت.
- تو چرا رنگت پريده؟
نگاهش كردم و كمربندمو بستم.
- شما چرا اين قدر بي احتياط رانندگي مي كنيد!
- خيالت تخت. من دست فرمونم حرف نداره.
- بله بله، كاملاً مشخصه!
لبخند پهني زد كه تمام دندون هاش مشخص شد و نگاهشو به رو به رو دوخت. تو حال هواي خودم بودم كه با صداش از جا پريدم.
- راســـــــــــتي؟
اي درد نگيري شوهر شناسنامه اي كه زهره ام رو تركوندي. نگاهش كردم كه فرمون رو چرخوند.
- خودتو معرفي نكردي؟
يك تاي ابرومو بالا دادم.
- يعني شما به خاطر اين ...
باز هم پريد وسط حرفم.
- مي خواستم هيجانش رو زياد كنم.
با اخمي نگاهش كردم. چند ماهه به دنيا اومده معلوم نيست؟ دست به سينه نشستم و گفتم:
- اسفندياري هستم. آيه اسفندياري.
سرشو تكون داد و گفت:
- منم كه مي شناسي. آراسب فرهودي.
نگاهي بهش كردم. آه، اگه نمي شناختمت بهتر مي شد. نگاهي به كلاسور توي دستم كردم كه با تعجب به طرفش برگشتم.
- من نمي تونم منشيتون باشم!
آراسب با تعجب به طرفم برگشت.
- چرا؟!
- آخه من دانشگاه دارم اين طور كه معلومه شما منشي تمام وقت مي خوايد!
آراسب نفسشو به بيرون فوت كرد.
- دختر چرا آدمو سكته ميدي؟ اين كه كاري نداره مي توني وقت كلاس هات رو به من بگي هر وقت كلاس داشتي نياي.
بايد درباره ي شناسنامه بهش مي گفتم. بايد دليلم رو مي گفتم. اومدم حرفي بزنم كه به طرفم برگشت.
- خب، خيلي تو خيابون دور زدم آدرستو مي گي؟
#ادامه_دارد....