هدایت شده از گسترده شهیدآوینی(روزانه)
راهماراهعلے
تحتفࢪمانولے🌪✌️🏻⛓
چریڪیهستیتویاینڪانالنیستی🤭
منبعتمامعڪسوفیلمهایچیریڪیخفن🤤
➜⛓•https://eitaa.com/joinchat/646250554Cbc4279572a •💣↲
#ازاونڪانالاڪههࢪبچهمذهبـےوغیرمذهبـے #حـزباللهـےوبسیجـےباسداشتهباشه😌✌️🏻
↓مااینچنینیم↓
-📸-پروفایلهایچیریڪی
-💌-بیوهایتڪخطی
-🎞-استوریهایناب
-🥀-معرفۍشھداےگمنام
-🎬-مصاحبہباخانوادهشہدا
-🖼-عڪسنوشتہهایخفن
-🌙-محافلشبانہجہتسبڪیدل
➭🔗https://eitaa.com/joinchat/646250554Cbc4279572a 🌪⇠
#هُنـٰآتَـرتـٰآحَالـأنِفـْسْ
اينجاجآنهاآراممیگیرد....(:
#کارگاه_خویشتن_داری ۱۶
✍ ماجرای زندگی ما، ماجرای دانهی سیبی است که به زیر خاک رفته، تا آرام آرام مواد مورد نیازش را جذب کند، و در نهایت به یک میوهی سیب، تبدیل شود.
✦ خویشتن داری یعنی: تو غذای روحت را به موقع مصرف کن، حتما میوه خواهی داد!
میوهای در نهایتِ شباهت به خدا،
میوهای به نام انسان.
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_پنجم
صداي خندش توي گوشم پيچيد.
- الو.
زبونم نمي چرخيد حرف بزنم كه باز صداش تكرار شد.
- الو!
آهي كشيدم. كه با صداي هيجان زده اي گفت:
- فكر كردم نفسم نمي كشي! خب بفرماييد. يك ساعته دارم الو الو مي كنم. پشت خطي پس حرف بزن.
سكوت كرد و حالت صداش رو تغيير داد.
- ببينم نكنه مزاحم تلفني هستي؟
سيخ نشستم و گفتم:
- نه به خدا! نه من ...
- ا ،تو كه دختري؟!
- بله ...
سكوت كردم. بايد چي مي گفتم؟ آهي كشيدم كه باز گفت:
- مزاحم نيستي! پس كي هستي؟
موهاي پريشونم رو پشت گوشم بردم. بايد مي گفتم. بايد حقيقت رو مي گفتم.
- ببخشيد آقاي فرهودي من شماره شما رو از روزنامه برداشتم. همون آگهي كه دنبال منشي مي گشتيد. م ...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه گفت.
- بله بله. خوب شد زنگ زديد. شما فردا مي تونيد بيايد. سر ساعت هشت شركت باشيد.
و بدون هيچ حرفي يا خداحافظي گوشي رو قطع كرد.
با تعجب نگاهي به موبايل كردم. اين پسره ديوونه بود يا كلاً كم داشت! آخه مهلت مي دادي حرف بزنم!
اي خدا نكنه اين ديوونه باشه؟ واي نكنه يك نفر ديگه گوشي رو برداشته باشه؟ توي فكر بودم كه صداي شكمم بلند شد. دستي به شكمم
كشيدم. حوصله درست كردن شامو نداشتم. ظهر هم از شادي پيدا كردن آقاي آراسب غذا نخوردم.
همون طور كه خودش گفت: "بايد هشت شركت باشم."
خسته از جام بلند شدم و به حياط رفتم. كنار حوض نشستم و به رقص ماهي ها نگاه كردم. باد موهامو به بازي گرفته بود. حس خوبي
داشتم. شايد به خاطر اين بود كه مي تونستم از شر اين اسم حك شده خلاص بشم. لبخندي زدم و بوي گل ياس رو به مشامم كشيدم كه
زنگ در به صدا در اومد. با تعجب از جام بلند شدم و به داخل رفتم. چادرمو سر كردم و به طرف در به راه افتادم. هنوز به در نرسيده بودم
كه مشتي به در زدن. با چشماي گرد شده درو باز كردم كه علي با خنده كاسه اي رو به طرفم گرفت.
- اين چيه؟
- شله زرده. نمي دونم دقيق چي مي گن؟ اوني كه دارچين و زعفرون داره.
خنده اي كردم و گوشش رو گرفتم.
- اين چه طرز در زدنه، هـــــــان؟!
- آي آي، ول كن. مي خواستم قيافتو اين طوري ببينم.
خنده اي كرد كه پس گردني به سرش زدم كه دستي به موهاش كشيد.
- موهامو خراب كردي! يك ساعته داشتم درستش مي كردم.
خنده اي كردم و باز موهاشو به هم ريختم كه از در بيرون رفت و وسط كوچه ايستاد.
- تو كه از مهري بدتري!
زبوني برايش در آوردم.
- من كه خوبم! اگه مهري بود كچلت مي كرد.
خنده اي كرد.
- اينو راست گفتي.
با صداي يكي از دوستاش سرشو تكون داد كه با تعجب نگاهش كردم.
- داري جايي ميري؟
لبخندي زد.
- آره. با دوستام ميريم سينمايي، دختر بازي، جايي ديگه.
اخمي كردم كه چشمكي زد.
- شوخي كردم بابا. همون طور كه مي گي "نبايد به ناموس مردم نگاه كرد. والا به ناموست نگاه مي كنن."
لبخندي زدم و نگاهي به دوستش كردم كه كنار تير برق ايستاده بود.
- پول داري؟
سرشو زير انداخت.
- من ميرم ديگه. تو هم برو داخل زشته دم در ايستادي.
لبخندي زدم. عاشق غيرت مردونه ي داداش كوچيكم بودم. مي دونستم پول تو جيبش نيست و هر طور شده با بهونه اي از زير بار سينما
رفتن فرار مي كنه.
- صبر كن برم واست پول بيارم. زشته با دوستات ميري بيرون.
اخمي كرد.
- نه لازم ندارم.
لبخندي زدم.
- مجاني كه نمي خوام بهت بدم! فردا بايد بياي خونه به اين باغچه برسي و حياط رو تميز كني.
چيزي نگفت فقط نگاهم كرد.
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_ششم
صبر كن برم پول واست بيارم.
با سرعت وارد خونه شدم. كاسه شله زردو روي ميز گذاشتم و از كيفم پول برداشتم. با همون سرعت از در خارج شدم. علي تكيه اش رو به
ديوار داده بود. پولو به طرفش گرفتم كه قدر شناس نگاهم كرد. به طرف بيرون هلش دادم.
- تشكر هم براي بعد. بايد برم شله زرد بخورم. هنوز سرد نشده مواظب خودت باش. خيلي دير نكني كه من و ليلا جون نگران بشيم.
لبخندي زد.
- ممنونم آبجي.
و دوان دوان به طرف دوستش رفت. خوشحال از اينكه شادش كرده بودم وارد خونه شدم. با ديدن كاسه چشام برق زد خدا خيرت بده ليلا
جون. به طرف كاسه حمله كردم. انگار صد سال بود كه چيزي نخورده بودم! بعد از اينكه سير شدم سري به درس هاي عقب مونده ام زدم.
بعد از ساعتي خوندن و جزوه نوشتن روي زمين به خواب رفتم.
با صداي زنگ ساعت به سختي چشمامو باز كردم. كمرم درد مي كرد. هي اين عزيز مي گه "تو كه تخت داري رو زمين نخواب!" ولي كو
گوش شنوا.
كش و قوسي به بدنم دادم خدا رو شكر كه امروز بعد از ظهر كلاس داشتم. خميازه اي كشيدم و از جام بلند شدم. به طرف حموم رفتم،
دوشي گرفتم. به طرف آشپزخونه مي رفتم كه پام به مبل گير كرد و افتادم روي زمين. خنده ام گرفته بود نگاهي به ساعت كردم كه عدد
ده رو نشان مي داد.
خنده ام محو و محوتر شد روي زمين نشستم صداش توي گوشم تكرار شد. "ساعت هشت دفتر باشيد."
جيغي كشيدم و از جام بلند شدم. هشت! حالا كه ده بود! تند تند مانتو و چادرمو پوشيدم. وسط حياط يادم اومد روسري سرم نيست. ديگه
داشت اشكم در مي اومد به طرف خونه دويدم و از چوب لباسي شالي كه آويزون بود رو برداشتم و از خونه بيرون رفتم. علي با ديدنم
لبخندي زد كه همون طور كه مي دويدم گفتم:
- فعلاً نه علي ديرم شده.
دستمو براي تاكسي بلند كردم. از شانس بد من حتي تاكسي هم نبود! با خودم درگير بودم كه ماشيني كنار پام ترمز كرد. بي توجه به اينكه
ماشين شخصيه سوار شدم.
- آقا هر چه سريع تر برو به اين آدرس.
نگاه پر تعجب مرد رو روي خودم احساس كردم كه بدون حرفي پاشو روي پدال گاز گذاشت. تا رسيدن به مقصد خدا خدا مي كردم كه
دير نشده باشه. آهي كشيدم دير كه شده بود! با ايستادن ماشين پياده شدم و به راننده گفتم.
- ببخشيد چقدر شد؟
مرد لبخندي زد.
- من كرايه نمي خوام. مسافر كش نيستم!
با تعجب نگاهش كردم سرشو برگردوند.
- در رو ببنديد كه بايد برم.
با تعجب در ماشين رو بستم كه با سرعت تمام دور زد و دور شد.
لبخندي روي لبم نشست كه با تنه زدن شخصي به خودم اومدم. بوي تلخ شكلات به مشامم رسيد. مرد همون طور كه پشتش به من بود
دستش رو بالا برد.
- ببخشيد.
صداش برام آشنا بود! اين صدا رو جايي شنيده بودم! چادرمو درست كردم كه يادم اومد براي چي اومدم. بي خيال چادر شدم و به طرف در
دويدم نگاهي به آسانسور كردم.
اي خدا، اين پسره ي ديوونه نگفت طبقه ي چند؟!
ديگه داشت اشكم در مي اومد. همين طور خيره به در آسانسور نگاه مي كردم و تكيه ام رو به ديوار داده بودم. اشك توي چشمام جمع
شده بود كه صداي شخصي منو متوجه خودش كرد. نگاهمو به پيرمردي كه رو به روم بود دوختم.
- اتفاقي افتاده دخترم؟
نگاهي به سرتا پاي پيرمرد كردم و خوشحال به طرفش رفتم. معلوم بود كه سرايداره.
- سلام پدر جان طبقه ي آقاي فرهودي ...
- بله بله. طبقه ي چهارم، طبقه ي آقاي مهندسه.
خوشحال سرمو تكون دادم كه لبخندي زد. تشكري كردم و دكمه ي آسانسور و زدم. با ايستادن آسانسور و باز شدن در خودمو به داخل
پرت كردم. شماره طبقه رو زدم. چادر روي سرمو مرتب كردم كه در باز شد. نفسمو بيرون دادم و با قدم هاي بلند خودمو به ميز رسوندم.
با تعجب نگاهي به اطراف كردم. شركت توي سكوت كامل فرو رفته بود! هنوز نگاهم به اطراف بود كه پسري از اتاق خارج شد، اما پشتش
به من بود و متوجه من نشد.
- ببخشيد ...
با سرعت به طرفم برگشت كه احساس كردم گردنش رگ به رگ شد! با تعجب نگاهشو به من دوخت. چشماشو ريز كرد و نگاهم كرد.
دستام شروع به لرزيدن كردند.
- من ... من ...
پسر اخمي كرد كه بغضم گرفت. مي خواستم گريه كنم، كه پسر قدمي به من نزديك شد. از ترس دو قدم به عقب رفتم.
- به خدا من ديشب زنگ زدم. خودتون گفتيد ساعت هشت بيايد شركت! نمي دونم شما بوديد يا يكي ديگه؟ ولي به خدا گفتيد بيام
شركت! مي دونم دير كردم اونم نه چند دقيقه، سه ساعت.
پسر اول با تعجب نگاهم كرد و بعد چشماش از خوشحالي درخشيد. لبخند پهني زد و گفت:
- تو استخدامي.
- هــــان!
با تعجب نگاهش كردم اين چي گفت؟ استخدامم! مگه براي كار اومدم؟! با آوردن اسم كار دستمو توي كيفم فرو بردم و شناسنامه ام رو
بيرون آوردم و به طرفش گرفتم. با تعجب نگاهي به شناسنامه كرد، كه گفتم:
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_هفتم
اين شناسنامه ي منه آقاي فرهودي. به خدا من خيلي به كمك شما ...
شناسنامه رو از دستم گرفت و لبخندي زد.
- شناسنامه كه نمي خواد! من الان فرم استخدام رو براتون ميارم.
و وارد همون اتاق شد. اخمي كردم. آخه اجازه بده حرفم رو كامل كنم! به طرف اتاق رفتم كه بيرون اومد و ورقه اي رو به طرفم گرفت.
- خب تا شما اين فرم رو پر كنيد من به شما توضيح ميدم كار شما اين جا چي هست. كار شما فقط جواب دادن به تلفن هاست و تاريخ
قراردادها رو به من گوش زد كنيد.
دستمو بالا آوردم و وسط حرفش پريدم.
- آقا، شما آراسب فرهودي هستيد؟
باز هم همون لبخند پهنش رو زد.
- بله خودم هستم!
باورم نمي شد پيداش كرده بودم! حالا رو به روم بود. لبخندي زدم و اشاره اي به شناسنامه كردم.
- خدا رو شك ...
با زنگ خوردن گوشي موبايلش من و به سكوت دعوت كرد و اونو جواب داد.
- اومدم اومدم. نه، نه، پيدا كردم. رو به رو ايستاده، باشه.
نگاهي به من كرد و موبايل رو خاموش كرد و گفت:
- شما فرمو پر كنيد استخدام شديد.
و بدون حرفي به طرف در رفت. پشت سرش رفتم.
- آقاي فرهودي؟!
ولي بي توجه به حرف من خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه كردم. حتي اجازه نداد من حرف بزنم! نگاهي به ورقه ي توي دستم كردم.
آخه شناسنامه منو چرا بردي؟ روي صندلي نشستم و سرمو بين دستام گرفتم. آخه اين كي بود؟ چشمامو بستم.
لبخند خوشگلي داشت! سرمو تكان دادم آخه اين چه فكريه كه دارم مي كنم؟! سرخورده از جام بلند شدم. نگاهي به ساعت كردم. وقت
نداشتم بايد مي رفتم كه به كلاسم برسم.
آهي كشيدم و از اون جا خارج شدم. بايد فردا باز مي اومدم. پامو به زمين كوبيدم.آخه نذاشت حرف بزنم! هي مي گه استخدامي،
استخدامي. از حرصم جيغ خفه اي كشيدم و از اون شركت كوفتي بيرون اومدم.
****
با اخمي نشسته بودم و ناخنامو مي جويدم و به سانيا كه پر حرفي مي كرد نگاه مي كردم. حتي نمي دونستم داره چي مي گه! صورت آراسب
جلو چشمام بود ولي نمي دونستم چرا صورتش پشت هاله اي پنهون شده! شايد زياد به صورتش دقت نكردم. ولي خنده هاش، با ياد آوري خنده هاش لبخندي زدم. ولي خيلي زود لبخندم به اخمي تبديل شد. چرا نذاشت حرف بزنم؟ اصلاً چرا شناسنامه ي منو با خودش برد! البته
بهتر شد حالا بازش مي كنه متوجه مي شه. ولي اگه فكر ديگه اي مي كرد چي؟ نه واسه چي فكر ديگه اي بكنه!
با دستي كه پشت دستم زده شد از جا پريدم. سانيا اخم كرده بود و نگاهم مي كرد.
- يك ساعته دارم براي خانوم حرف مي زنم. اما نمي دونم تو چه فكريه كه داره ناخنشو مي خوره؟
- خب چرا مي زني؟
- حق دارم! ناخني برات نمونده!
اخمي كردم كه با نگراني نگاهم كرد.
- آيه سه روزه تو خودتي! امروزم كه اومدي بازم تو خودتي و داري ناخنتو مي خوري چي شده؟!
آهي كشيدم. حق داشت. از وقتي از اون شركت كوفتي زدم بيرون همه اش توي فكر شوهر شناسنامه ايم هستم. اگه به سانيا مي گفتم چه
فكري در موردم مي كرد! با مشتي كه به بازوم خورد دوباره به خودم اومدم.
- اَه، سانيا تو چرا منو مي زني؟
سانيا خنده اي كرد.
- ورپريده بازم رفتي تو هپروت!
دستمو زير چونه ام بردم كه سانيا دستشو روي دستم گذاشت.
- چته آيه به من بگو؟!
نگاهش كردم كه سرشو زير انداخت.
- مي دونم اون قدر صميمي نشديم كه تو از مشكلاتت به من بگي، ولي باور كن خيلي دوستت دارم. نمي دونم چرا ولي مثل خواهرم ساميه
برام عزيزي. مشكلي داري به من بگو باهم حلش مي كنيم. بعضي كارها رو تنهايي نمي توني درستش كني.
لبخندي زدم حرفاش آرومم كرده بود. شايد حق با اون بود. من نمي تونستم به تنهايي كاري كنم. دهنمو باز كردم كه چيزي بگم كه با سلام
استاد مجد سكوت كردم. استاد نگاهي به جايي كه ما نشسته بوديم كرد و اخمي كرد. از روزي كه اون حرف ها رو بهش زده بودم و سوار
ماشينش نشدم سرسنگين شده بود!
با اخمي نگاهم كرد. سانيا شانه اي بالا انداخت.
-ايـــــش، معلوم نيست چي شده اين قدر اخم مي كنه!
سرمو زير انداختم.
- سگ گازش گرفته، هار شده بدبخت.
سانيا خنده ي ريزي كرد و سرشو زير انداخت كه با صداي استاد هر دو از جا پريديم. استاد با همون اخم نگاهمون كرد.
- بفرماييد بيرون خانوم ها. كلاس من جاي خنده نيست.
- آخه ما ...
اشاره اي به در كلاس كرد.
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_هشتم
وقت منو بيشتر از اين نگيريد. لطفاً بيرون.
سانيا كيفشو برداشت و اشاره اي به من كرد كه بلند بشم. كلاسورمو برداشتم و ازجلوي چشمان حيرت زده ي مهرداد از كلاس خارج
شديم. استاد حتي سرشو بالا نگرفت. سانيا با اخمي نگاهش به رو به رو بود و حرفي نمي زد كه رو به روش ايستادم.
- مقصر من بودم معذرت مي خوام.
سانيا لبخندي زد و دستي به شانه ام زد.
- فداي سرت. حال كلاس رو امروز نداشتم دمت گرم.
لبخندي زدم و راه افتاديم كه گفتم:
- نمي دونم چطور متوجه شد داريم مي خنديم؟!
- چون داشت نگاهمون مي كرد.
با تعجب نگاهش كردم كه لبخندي روي لبش نشست.
- اين استادم عجيبه ها!
سانيا خنده اي كرد و شكلكي در آورد.
- روانيه!
خنده اي كردم و از دانشگاه خارج شديم. سانيا به طرفم برگشت و لبخندي زد.
- خب از درس كه انداختيم كار ديگه اي با من نداري؟
ابرويي برايش بالا انداختم.
- نه مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور.
و باز وارد دانشگاه شد. با تعجب نگاهش كردم چرا داره بر مي گرده؟ به رفتنش نگاه كردم و شانه اي بالا انداختم. دستي براي تاكسي بلند
كردم كه از خوش شانسي من تاكسي نبود. خسته شده بودم از اين كه كنار خيابون ايستاده بودم و براي همين پياده راه افتادم.
تو افكار خودم غرق بودم كه از كنار ميوه فروشي رد شدم. قدم هاي رفته رو برگشتم و وارد ميوه فروشي شدم. براي خونه خريد كنم بد
نيست، از هر نوع ميوه اي پنج تا دونه برداشتم. من كه ميوه نمي خوردم. فقط مي خواستم توي خونه باشه. پاكت به دست از مغازه خارج
شدم. مي خواستم از خيابون رد بشم كه با ديدن ماشيني كه كنار پام ترمز كرد نفسم توي سينه حبس شد.
نگاهم به آسفالت خيابون بود كه كفش هاي اسپرتي توجهم رو جلب كرد به اون ها خيره شدم. صداهاي گنگي به گوشم مي رسيد! نگاهمو
از كفش ها گرفتم و بالا تر رفتم. جين مشكي، بالاتر رفتم پيراهن سفيد و كت چرم مشكي، بالاتر فك مرد تكون مي خورد. اما چي مي گفت
نمي دونستم؟! بالاتر كه رفتم نگاهم خيره شد به دو تيله خاكستري كه مي درخشيد. دو چشمي كه ...
با تكون هاي دستي به خودم اومدم و نفسمو بيرون دادم زن براي بار دوم تكونم داد.
- شوكه شده آقا، حواستون كجا بود؟
نگاهي به زن و بعد به همون چشم ها كردم كه چشمام گرد شد و با صدايي كه از ته چاه بيرون مي اومد گفتم: آقاي فرهودي!
آراسب كه در حال آروم كردن زن بود به طرف من برگشت و با چشمان ريز شده نگاهم كرد.
باز هم صداي زن و شنيدم.
- دخترم خوبي؟
سرمو تكون دادم كه لبخندي روي لب آراسب نشست.
- ا ،اين كه تويي! تو آسمون ها دنبالت مي گشتم رو زمين زير ماشين پيدات كردم!
- وا، چي مي گي پسرم؟!
- اي بابا، خانوم دارم احوالشون رو مي پرسم ديگه!
- خوب پسرم اين طوري احوال كسي رو مي پرسن؟ اين خداي نكرده كجا زير ماشين تو رفته بود؟
آراسب يك تاي ابروش رو بالا برد.
- خانوم جلوي ماشينم كه بود!
زن خواست چيز ديگه اي بگه كه وسط حرفشون پريدم.
- اگه ماشين به من خورده بود چيزيم نمي شد! اما حالا با حرف هاي شما دو تا يك اتفاقي ميفته.
زن باز به گونه اش زد و گفت:
- دختر زبونتو گاز بگير تو به اين جوني.
خواستم چيزي بگم كه آراسب پاكت ميوه ها رو از دستم گرفت و رو به همون زن گفت:
- شما بفرماييد. من حواسم به اين دختر هست كه ديگه از اين حرفا نزنه. دختر به اين جووني حيفه.
زن سرشو با تأسف تكون داد و از خيابان رد شد. نگاهي به آراسب كردم كه پاكت ميوه ها رو روي صندلي عقب گذاشت و اشاره اي به من
كرد.
- مي خواي همين طور وسط خيابون بايستي! بيا سوار شو تا نرفتي زير ماشين.
و خودش به حرف بي مزه اش خنديد و سوار شد. هاج و واج داشتم نگاهش مي كردم كه با بوق ماشين پشت سر ماشين آراسب با عجله
سوار شدم.
با حركت ماشين لبمو به دندون گرفتم من چرا سوار شدم! مگه چي كاره ام بود؟ سرمو تكون دادم چي مي گي آيه اون شوهرته. چشمام از
حرف توي دلم گرد شد. نــــــــــــــــه! اين كجا شوهر منه؟ اون هيچ كاره ي منه. اون، اون ... نمي دونم ولي شوهرم نيست. دوباره لبمو
به دندون گرفتم حالا چرا جلو نشستم؟!
- تـــــــــــو يهو كجا غيبت زد؟!
با صداي دادي كه زد از جا پريدم و با ترس نگاهش كردم! با ديدن ترسم خنده اي كرد.
- ترسيدي؟!
سرمو تكون دادم كه راست نشست و به رو به رو خيره شد. اخمي نشست بين ابروهاش.
#ادامه_دارد....