eitaa logo
سیلوا
12 دنبال‌کننده
577 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای codeine⋆꩜。 دختر مو‌مشکی روی صندلی نشست؛ صندلی مثل مخملی تاریک و سرد، او را در آغوش گرفت. هوای اتاق سنگین شد، و بوی فلز و دود در هوا پیچید. سایه‌ای باریک و بلند جلوی او شکل گرفت و زن رنگ پریده اما چشمگیری پدید آمد.صدایش آرام و صاف بود، مثل قطره‌ی سم در لیوانی شیشه‌ای: «چه می‌خواهی؟» با نیم‌لبخندی گفت: «می‌خواهم دردهایم شاعرانه شوند… می‌خواهم غمم، زیبا باشد.» زن خندید؛ صدایی مثل شکستن یخ زیر پا. «می‌توانم رنجت را زیبا کنم، می‌توانم غمت را به هنر بدل کنم. اما هر زیبایی، با زهر کامل می‌شود.» ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» زن جلوتر آمد،روی دخترک خم شد و رد سرمایش روی پوستش نشست: «شادی‌های ساده‌ات را می‌خواهم. از این پس، لبخندهایت کمی تلخ خواهند بود؛ حتی وقتی می‌خندی، مزه‌ی غم را زیر زبانت خواهی چشید.»و لبخند فجیعی زد. دختر مومشکی مکثی کوتاه کرد، سپس با خونسردی گفت: «قبول است.» صندلی لرزید، تاریکی آرام در انگشتانش نشست و مثل حلقه‌ای نقره‌ای در دستش بسته شد. زن پیشانی اش را روی پیشانی دختر قرار داد و چشم های او را بست. وقتی او چشم گشود، صندلی خالی بود… اما واژه‌هایش عمیق‌تر شده بودند، مثل قطره‌های خون در لیوانی شفاف.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای Unpredíctable ⋆꩜。 دخترک روی صندلی عجیبش نشست؛ مثل همیشه پرانرژی، اما چشمانش لحظه‌ای جدی‌تر از معمول شد. مه غلیظ و سیاهی دربرابرش قد کشید، صدایش مثل نسیمی نرم اما تلخ بود: «آیدا..چه می‌خواهی؟» آیدا از شنیدن اسمش توسط شیطان خوشحال نشد،لبخند پرحرف همیشگی‌اش آرام گرفت و زمزمه کرد: «می‌خواهم هیچ‌وقت فراموش نشوم. می‌خواهم در ذهن آدم‌ها بمانم، حتی وقتی از کنارشان رد می‌شوم.» سایه لبخند زد، لبخندی که مثل ترک روی آینه افتاد. «می‌توانم این آرزو را ببخشم. اما هر ردپایی که در ذهن‌ها می‌گذاری، چیزی از خودت پاک می‌کند.» آیدا به جلو خم شد: «یعنی چی؟» «یعنی تکه‌تکه‌ی خودت را به دیگران می‌دهی. هرکس که تو را به یاد بیاورد، بخشی از تو را با خود حمل می‌کند. و تو روزی می‌فهمی که سبک‌تر شده‌ای… شاید کمی خالی‌تر.» آیدا مکث کرد، بعد خنده‌ی آرامی کرد. «خالی شدن گاهی خوب است… قبول میکنم.» صندلی لرزید و تاریکی در موهایش پیچید. وقتی چشم گشود،حس می‌کرد چیزی از او در هوا معلق مانده، مثل گرده‌ای نورانی که روی شانه‌های دیگران می‌نشیند. و او دانست که از حالا، حتی غریبه‌ها هم نامرئی رد او را در ذهنشان خواهند داشت… و بهایش را از وجود او برداشته‌اند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای ارغوان⋆꩜。 او روی صندلی نشست؛ صندلی گرم بود، مثل آفتاب عصر پاییزی. باریکه نوری از میان تاریکی عبور کرد و سایه‌ای روشن جلویش شکل گرفت.پسرکی از میان برآمد،گویی زاده خورشید بود.با صدای آرام و عمیق گفت: «چه می‌خواهی؟» نگاه دختر نرم شد: «می‌خواهم جهان را روشن‌تر ببینم. می‌خواهم حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها، نور را پیدا کنم.» سایه مکث کرد و با لحنی گرم اما تلخ گفت: «می‌توانم این نور را به تو بدهم، اما نور همیشه بهایی دارد.چیزی را از دست میدهی و نور رو درمی‌یابی.هر بار که روشنایی ببینی، بخشی از تاریکی درونت خاموش خواهد شد.» چشم‌هایش کمی لرزید، اما لبخندی آرام زد: «قبول است. بگذار تاریکی‌ام بسوزد تا نورم کامل شود.» صندلی نرم لرزید؛ حس کرد گرمایی از درونش می‌جوشد، مثل شمعی که تازه روشن شده باشد. وقتی چشم گشود،مقابلش خالی بود؛ اما در دلش نوری آرام روشن مانده بود، نوری که هر جا برود با او خواهد بود — حتی اگر دیگر خواب‌هایش آن‌قدر زنده نباشند. او نمی‌دانست. تاریکی، همان جاییست که رویاهایت می‌رویند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Brainstorming⋆꩜。 دختر محکم و استوار به سمت صندلی رفت و روی آن نشست.استقامتش هرکس را منقلب میکرد،اما ترس و وحشتی توی قلب و روحش موج می‌زد که کسی جز خودش شاهدش نبود. پشیمان شد،خواست بلند شود که سایه ای ایجاد شد و بوی دودی از آن بلند شد. مرد قد‌بلند و بی‌روح با عینک ته استکانی اش به صورت دخترک زل زد. «خواسته‌ت چیست.» زمزمه کرد: «می‌خواهم واژگانم به تیزی شمشیر باشند و هیچ‌کس نتواند جلویشان بایستد.» مرد جوگندمی روبه‌رویش لبخند زد: «این را به تو میدهم، اما هر بار که کلمه‌هابت بریدند، تکه‌ای از مهرت را برمی‌دارم تا یادت رود نوازش،به چه معناست» دخترک بعد از درنگی کوتاه،پذیرفت. لحظه ای بعد،سرمای آغوش تاریکی را احساس کرد و خود را در تخت‌خوابش پیدا کرد،اما هنوز می‌توانست زنگ صدای مرد را در گوشش بشنود.از معامله راضی بود، اما دریغ از آنکه با هر بریدن،دانه ای ازگرمای وجودش در باد پراکنده می‌شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای Uncle Louise نفس عمیقی کشید و روی صندلی نشست.نمی‌دانست کجای کار را اشتباه رفته بود اما عمیقا یقین داشت هرچه بود،از دست اطرافیانش بود.در افکارش غرق بود که سایه عظیمی حواسش را سرجایش آورد. سایه بود اما چشم داشت،چشمانی درشت و براق.هیچ‌چیز واضح نبود ولی می‌توانست پوزخندش را احساس کند و همین مسئله عرق سرد پشت گردنش را بیشتر می‌کرد. «خواسته‌ت؟» «می‌خواهم بتوانم خودم باشم، حتی اگر دنیا نخواهد ببیند.» شیطان با نگاهی آرام گفت: «می‌پذیرم، من آینه‌ات را پاک می‌کنم تا هرکجا که بری، تصویر واقعی‌ ات مقابل چشمانشان شکل بگیرد. اما هر بار که کسی نگاهت کرد و نشناختت، من تکه‌ای از صبرت را برمی‌دارم و در تاریکی جای می‌گذارم.» او مکثی کرد، سپس گفت: «قبول است.» لبخند تهی از احساس سایه,عمیق تر شد.وقتی چندبار پلک زد،در سیاهی گم و شد و برگشت به مکان اولش،اما دیگر سایه ای درکار نبود.افسوس که نمی‌دانست با هر نگاه سنگینی که می‌شکست، دلش هم کمی سنگین‌تر خواهد شد،تا جایی که به عمق نابودی هدایت شود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای جنون ادواری شیطان هرگز صبر کسی را نکشیده بود؛ چه کسی حاضر بود این تأخیر را به جان بخرد؟ دخترک پا به تالار تاریک گذاشت؛ تالاری که سقفش گم‌شده در سایه‌ها بود. آرام، بی‌عجله، روی صندلی نشست؛ تا نشان دهد که به قدرت خودش مطمئن است و از او نمی‌ترسد. چشمانش در چشمان خالی از احساس موجودِ مردمانند گره خورد؛ لبخندش نه از شادی بود، نه از ترس، چیزی میان این دو، سرد و بی‌روح. موجود با صدایی که انگار از دل سنگ بیرون بیاید، پرسید: «خواسته؟» دختر بی‌آن‌که پلک بزند، آهسته گفت: «می‌خواهم دردی که می‌کشم، بماند… مثل شعری کهنه که از کتابش جدا نمی‌شود. می‌خواهم این احساس در رگ‌هایم بدود، مثل خون، مثل خاطره.» موجود خنجری طویل و باریک در دست داشت؛ تنها در نور لرزان تالار بود که دخترک تازه متوجه درخشیدنش شد. او پاسخ داد: «باشد… دردت را جاودانه می‌کنم. اما هر بار که بخواهی آرام بگیری، من اراده می‌کنم، و تو خنجر را کمی عمیق‌تر در قلبت فرو می‌کنی؛ تا یادت نرود چه چیزی را انتخاب کردی و چه بهایی پرداخته‌ای.» دختر نگاهی طولانی به خنجر انداخت، لبخندی تلخ زد و آرام گفت: «قبول.» خنجر در هوا درخشید؛ مثل شعری که نخستین بار زمزمه می‌شود. اما او نمی‌دانست روزی خواهد رسید که حتی آرامش را هم با درد اشتباه خواهد گرفت…