eitaa logo
سیلوا
12 دنبال‌کننده
577 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Brainstorming⋆꩜。 دختر محکم و استوار به سمت صندلی رفت و روی آن نشست.استقامتش هرکس را منقلب میکرد،اما ترس و وحشتی توی قلب و روحش موج می‌زد که کسی جز خودش شاهدش نبود. پشیمان شد،خواست بلند شود که سایه ای ایجاد شد و بوی دودی از آن بلند شد. مرد قد‌بلند و بی‌روح با عینک ته استکانی اش به صورت دخترک زل زد. «خواسته‌ت چیست.» زمزمه کرد: «می‌خواهم واژگانم به تیزی شمشیر باشند و هیچ‌کس نتواند جلویشان بایستد.» مرد جوگندمی روبه‌رویش لبخند زد: «این را به تو میدهم، اما هر بار که کلمه‌هابت بریدند، تکه‌ای از مهرت را برمی‌دارم تا یادت رود نوازش،به چه معناست» دخترک بعد از درنگی کوتاه،پذیرفت. لحظه ای بعد،سرمای آغوش تاریکی را احساس کرد و خود را در تخت‌خوابش پیدا کرد،اما هنوز می‌توانست زنگ صدای مرد را در گوشش بشنود.از معامله راضی بود، اما دریغ از آنکه با هر بریدن،دانه ای ازگرمای وجودش در باد پراکنده می‌شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای Uncle Louise نفس عمیقی کشید و روی صندلی نشست.نمی‌دانست کجای کار را اشتباه رفته بود اما عمیقا یقین داشت هرچه بود،از دست اطرافیانش بود.در افکارش غرق بود که سایه عظیمی حواسش را سرجایش آورد. سایه بود اما چشم داشت،چشمانی درشت و براق.هیچ‌چیز واضح نبود ولی می‌توانست پوزخندش را احساس کند و همین مسئله عرق سرد پشت گردنش را بیشتر می‌کرد. «خواسته‌ت؟» «می‌خواهم بتوانم خودم باشم، حتی اگر دنیا نخواهد ببیند.» شیطان با نگاهی آرام گفت: «می‌پذیرم، من آینه‌ات را پاک می‌کنم تا هرکجا که بری، تصویر واقعی‌ ات مقابل چشمانشان شکل بگیرد. اما هر بار که کسی نگاهت کرد و نشناختت، من تکه‌ای از صبرت را برمی‌دارم و در تاریکی جای می‌گذارم.» او مکثی کرد، سپس گفت: «قبول است.» لبخند تهی از احساس سایه,عمیق تر شد.وقتی چندبار پلک زد،در سیاهی گم و شد و برگشت به مکان اولش،اما دیگر سایه ای درکار نبود.افسوس که نمی‌دانست با هر نگاه سنگینی که می‌شکست، دلش هم کمی سنگین‌تر خواهد شد،تا جایی که به عمق نابودی هدایت شود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای جنون ادواری شیطان هرگز صبر کسی را نکشیده بود؛ چه کسی حاضر بود این تأخیر را به جان بخرد؟ دخترک پا به تالار تاریک گذاشت؛ تالاری که سقفش گم‌شده در سایه‌ها بود. آرام، بی‌عجله، روی صندلی نشست؛ تا نشان دهد که به قدرت خودش مطمئن است و از او نمی‌ترسد. چشمانش در چشمان خالی از احساس موجودِ مردمانند گره خورد؛ لبخندش نه از شادی بود، نه از ترس، چیزی میان این دو، سرد و بی‌روح. موجود با صدایی که انگار از دل سنگ بیرون بیاید، پرسید: «خواسته؟» دختر بی‌آن‌که پلک بزند، آهسته گفت: «می‌خواهم دردی که می‌کشم، بماند… مثل شعری کهنه که از کتابش جدا نمی‌شود. می‌خواهم این احساس در رگ‌هایم بدود، مثل خون، مثل خاطره.» موجود خنجری طویل و باریک در دست داشت؛ تنها در نور لرزان تالار بود که دخترک تازه متوجه درخشیدنش شد. او پاسخ داد: «باشد… دردت را جاودانه می‌کنم. اما هر بار که بخواهی آرام بگیری، من اراده می‌کنم، و تو خنجر را کمی عمیق‌تر در قلبت فرو می‌کنی؛ تا یادت نرود چه چیزی را انتخاب کردی و چه بهایی پرداخته‌ای.» دختر نگاهی طولانی به خنجر انداخت، لبخندی تلخ زد و آرام گفت: «قبول.» خنجر در هوا درخشید؛ مثل شعری که نخستین بار زمزمه می‌شود. اما او نمی‌دانست روزی خواهد رسید که حتی آرامش را هم با درد اشتباه خواهد گرفت…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای utopia دختر روی صندلی سنگین اتاق نشست؛ صندلی انگار از شب ساخته شده بود و سردی‌اش تا استخوان می‌رفت. چراغ کم‌نور، سایه‌های بلند را روی دیوار می‌کشید. از گوشه‌ی تاریکی، صدایی نرم و خشن همزمان آمد: «چه می‌خواهی؟» دخترک لبخندی زد، نگاهی پر از تحدی و آرامش: «می‌خواهم اسرارم فاش شوند… اما تنها به چشم‌هایی که می‌دانند ببینند.» سایه جلو آمد؛ زنی بلند، پوشیده در پارچه‌ای سیاه، با چشمانی که هیچ نوری را بازتاب نمی‌کرد. نفسش بوی آهن و خاکستر می‌داد. گفت: «می‌توانم این رازها را آشکار کنم، اما هر نوری، سایه‌ای دارد.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» زن لبخندی زد که در تاریکی برق زد، مثل تیغی زیر نور کم: «اعتمادت را می‌خواهم. هر کسی که به تو نزدیک می‌شود، بویی از تو خواهد گرفت… بویی که دیگر پاک نمی‌شود. و هر رازی که آشکار شود، یک خاطره‌ات را از دست خواهی داد.» سکوت سنگینی نشست؛ دختر مو مشکی لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس با خونسردی گفت: «قبول است.» زن دستش را روی شانه‌ی او گذاشت، و سرمایش از پوست تا روح فرو رفت. اتاق لرزید و نور چراغ مثل خون در شیشه حرکت کرد. وقتی دختر دوباره پلک زد، سایه ناپدید شده بود؛ اما در دل او، اسرار روشن شده بودند و خاطراتی که حالا بهایی در خود داشتند، مثل زنجیری نقره‌ای دور قلبش پیچیده بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای I was born dead دخترک روی صندلی نشست؛ موهای نرم و بلندش مثل موجی صورتی در نور اتاق می‌درخشید. هوای اطرافش شیرین بود، اما آرام‌آرام بوی دود و رز پژمرده همه جا را پر کرد. از دل تاریکی، مردی با چشمان سرخ و رد لبخند کج بیرون آمد. صدایش ملایم بود، مثل نوک خنجری که آرام پوست را می‌خراشد: «چه می‌خواهی؟» دختر سرش را کمی کج کرد و با صدایی آرام گفت: «می‌خواهم دیگر تنها نباشم… حتی اگر این تنهایی زیباست، خسته‌ام کرده.» مرد خندید، خنده‌ای کوتاه و بی‌روح. «می‌توانم دنیایت را پر کنم. می‌توانم لبخندها و نگاه‌هایی برایت بیاورم، که در خلوتت زنده‌ات کنند. اما قیمت دارد.» دخترک انگشتانش را در هم گره کرد، چشم‌هایش لرزید: «چه قیمتی؟» مرد جلوتر آمد، انگشتش را به موهایش کشید و رایحه‌ی گل از بین رفت. «آرامش ذهنی‌ات را می‌خواهم. از این پس هر رابطه‌ای تو را می‌لرزاند؛ همیشه کمی می‌ترسی از دستش بدهی… و این ترس، تو را زیباتر می‌کند.» پرنیان نفسش را آرام بیرون داد. لحظه‌ای مکث کرد، بعد لبخند کم‌رنگی زد: «قبول.» سایه روی شانه‌هایش نشست، و مثل حریری از دود دور او پیچید. وقتی چشمانش را باز کرد، اتاق خالی بود و موهایش مثل همیشه می‌درخشیدند… اما در دلش چیزی تازه شکفته بود: ترسی لطیف، مثل گلبرگی که می‌لرزد اما هنوز زیباست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای اتاق۹۵ دختر روی صندلی نشست؛ صندلی آرام بود، مثل آغوشی که هیچ‌وقت گرم نمی‌شود. نور اتاق کم بود و بوی کاغذهای قدیمی در هوا پیچیده بود. از گوشه‌ی تاریکی، مردی با کت خاکستری پدیدار شد، با چهره‌ای آرام و چشم‌هایی که انگار چیزی را قضاوت نمی‌کردند. صدایش مثل خطی بود که روی کاغذ کشیده شود: «چه می‌خواهی؟» دختر سرش را کمی پایین انداخت و با صدایی خسته گفت: «می‌خواهم بغضم شعر شود… نه فریاد.» مرد به آرامی قدمی جلو آمد. «می‌توانم بغضت را به واژه‌هایی زیبا بدل کنم، به شعری که در ذهن دیگران می‌ماند. اما هر واژه، زخمی تازه است که تو را آشکارتر می‌کند. قیمتش همین است.» دختر لحظه‌ای سکوت کرد، لبخندی کوچک نشست گوشه‌ی لبش؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا شادی. «چه می‌گیری در عوضش؟» مرد نزدیک‌تر شد و دستش را روی پشتی صندلی کشید. «قدرتت برای پنهان کردن درد را می‌خواهم. از این پس، هر بار که می‌نویسی، کمی بیشتر خودت را افشا می‌کنی. نقابت می‌افتد، کم‌کم، واژه به واژه.» دختر نفس عمیقی کشید و نگاهش را به تاریکی دوخت. «قبول است.» سکوت اتاق سنگین شد. مرد ناپدید شد، اما صندلی زیر او انگار اندکی سنگین‌تر شده بود. وقتی نگاهش به دستانش افتاد، انگشتانش بوی جوهر گرفته بودند و ذهنش پر از کلماتی بود که مثل قطره‌های باران آرام می‌چکیدند، اما هر کدام زخمی کوچک روی قلبش می‌گذاشتند.