روز پونزدهم دوری از خونهٔ نه چندان خونه*
بعد از نمیدونم چند سال اومدیم شمال، هرچند که تمام خانواده نبودیم و من هرجا که بودیم تصور میکردم اگر مثلاً بابام بود چیکار میکرد یا هانیه چی میگفت. صبح رفتیم سمت رودخونه صبحونه خوردیم و بعدش سمت دریاچه رفتیم و کلی عکس گرفتم که واقعاً خوب نشدن. کلی با خالهم خندیدیم، کفشهام گلی شدن و با آب همونجا راحت تمیزشون کردیم، مامانم خیلی یهویی به یه آقای پیر که کلاهش شبیه کلاه آقاجونم بود سلام کرد و من اینجوری بودم که اِ میتونیم سلام کنیم و اشکالی نداره(من و روابط اجتماعیم بخش هزارم). بعد رفتیم سمت یه جای جدید و قرار شد که ناهار بخوریم و بریم سمت آبشار. وقتی رفتیم، ماشین رو پارک کردیم و شروع کردیم به پیاده رفتن توی سرپایینی به سمت آبشار. وارد جنگل شدیم و انقدر زیبا بود که نمیتونستم دست از نگاه کردنش بردارم. انگار منو برده بودن توی فیلمهای سینمایی موردعلاقهم و تمام ماجراجوییهایی که توی تصوراتم بودن. از سرپایینی پایین میرفتیم و توی مسیر آدمهای مختلف رو میدیدم که داشتن برمیگشتن یا توی مسیر برگشت ایستاده بودن و در حال استراحت بودن. من از سرپایینی خیلی خوشم نمیاد چون تعادلی روش ندارم ولی از بالا رفتن از سربالایی خیلی لذت میبرم. خلاصه که نیم ساعته رسیدیم پایین و یه جا که دیگه گِلهای توی جنگل خیلی لیز شده بودن، خوردم زمین و گوشیم که توی دستم بود از پایین سمت راست توی گل رفت و الآن توی اسپیکرش خاک هست و نمیدونم چجوری باید بیارمشون بیرون. به آبشارها رسیدیم و nتا عکس و فیلم گرفتم و آماده شدیم که کار سخت رو انجام بدیم یعنی بالا رفتن که شاید ۳ برابر زمان پایین رفتن طول کشید و خیلی خسته شدیم و من مدام انتظار داشتم چون توی شمالیم خدا یه بارون نمنم یا یه نسیم کوچیکی بفرسته ولی نشد. یکی دیگه از چیزهایی که دوست داشتم ببینم قارچ بود که اونم ندیدم. امّا در هر صورت بالا رفتن خیلی با آرامشتر از پایین رفتن بود. اواخر مسیر هم دلستر و آبمیوه خریدیم و شیبهای آخر رو بالا رفتیم و بالاخره تموم شد و الآن همگی لِه و خسته توی کلبهایم و این تبدیل شد به یکی از باحالترین تجربههای زندگیم به این دلیل و این که جنگلها همیشه جزو زیباترین مکانها هستن برای اینکه بتونم بخشی از چیزی که خدا خلق کرده رو ببینم و ازش لذت ببرم. فردا برمیگردم خونه و باید برای مبارزه با واقعیتها آماده بشم.
Trailers After Dark
روز پونزدهم دوری از خونهٔ نه چندان خونه* بعد از نمیدونم چند سال اومدیم شمال، هرچند که تمام خانواده
خیلی ناز بود ولی خداروشکر خدا دعاتون برآورده نکرد و بارون نفرستاد جون مسیر براتون وحشتناک تر میشد😔
خب، ادیتور خوبی نیستم اصلاً ولی راستش سر ضبط فیلمها و تنظیم متن و تایم و اینها یکم روانم از دست رفت پس ممنون میشم ویدیویی که در ادامه ارسال میکنم رو تماشا کنید و دوستش داشته باشید و نظرتون رو هم بگید و از اینجور حرفها.