eitaa logo
Trailers After Dark
123 دنبال‌کننده
289 عکس
100 ویدیو
2 فایل
Be kind, I'm just an astronaut left behind. محتوای موجود در اینجا بخشی از مغز بدون کاربرد منه. لطفاً جدی نگیرید. پ ن: واقعاً نمی‌تونم آخر جملات نقطه نذارم، روانی هم نیستم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5kci3eg&btn=S.h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قلعه‌ای در محاصره‌ی مِه
روز پونزدهم دوری از خونهٔ نه چندان خونه* بعد از نمی‌دونم چند سال اومدیم شمال، هرچند که تمام خانواده نبودیم و من هرجا که بودیم تصور می‌کردم اگر مثلاً بابام بود چی‌کار می‌کرد یا هانیه چی می‌گفت. صبح رفتیم سمت رودخونه صبحونه خوردیم و بعدش سمت دریاچه رفتیم و کلی عکس گرفتم که واقعاً خوب نشدن. کلی با خاله‌م خندیدیم، کفش‌هام گلی شدن و با آب همونجا راحت تمیزشون کردیم، مامانم خیلی یهویی به یه آقای پیر که کلاهش شبیه کلاه آقاجونم بود سلام کرد و من اینجوری بودم که اِ می‌تونیم سلام کنیم و اشکالی نداره(من و روابط اجتماعیم بخش هزارم). بعد رفتیم سمت یه جای جدید و قرار شد که ناهار بخوریم و بریم سمت آبشار. وقتی رفتیم، ماشین رو پارک کردیم و شروع کردیم به پیاده رفتن توی سرپایینی به سمت آبشار. وارد جنگل شدیم و انقدر زیبا بود که نمی‌تونستم دست از نگاه کردنش بردارم. انگار منو برده بودن توی فیلم‌های سینمایی موردعلاقه‌م و تمام ماجراجویی‌هایی که توی تصوراتم بودن. از سرپایینی پایین می‌رفتیم و توی مسیر آدم‌های مختلف رو می‌دیدم که داشتن برمی‌گشتن یا توی مسیر برگشت ایستاده بودن و در حال استراحت بودن. من از سرپایینی خیلی خوشم نمیاد چون تعادلی روش ندارم ولی از بالا رفتن از سربالایی خیلی لذت می‌برم. خلاصه که نیم ساعته رسیدیم پایین و یه جا که دیگه گِل‌های توی جنگل خیلی لیز شده بودن، خوردم زمین و گوشیم که توی دستم بود از پایین سمت راست توی گل رفت و الآن توی اسپیکرش خاک هست و نمی‌دونم چجوری باید بیارمشون بیرون. به آبشارها رسیدیم و nتا عکس و فیلم گرفتم و آماده شدیم که کار سخت رو انجام بدیم یعنی بالا رفتن که شاید ۳ برابر زمان پایین رفتن طول کشید و خیلی خسته شدیم و من مدام انتظار داشتم چون توی شمالیم خدا یه بارون نم‌نم یا یه نسیم کوچیکی بفرسته ولی نشد. یکی دیگه از چیزهایی که دوست داشتم ببینم قارچ بود که اونم ندیدم. امّا در هر صورت بالا رفتن خیلی با آرامش‌تر از پایین رفتن بود. اواخر مسیر هم دلستر و آبمیوه خریدیم و شیب‌های آخر رو بالا رفتیم و بالاخره تموم شد و الآن همگی لِه و خسته توی کلبه‌ایم و این تبدیل شد به یکی از باحال‌ترین تجربه‌های زندگیم به این دلیل و این که جنگل‌ها همیشه جزو زیباترین مکان‌ها هستن برای اینکه بتونم بخشی از چیزی که خدا خلق کرده رو ببینم و ازش لذت ببرم. فردا برمی‌گردم خونه و باید برای مبارزه با واقعیت‌ها آماده بشم.
Trailers After Dark
روز پونزدهم دوری از خونهٔ نه چندان خونه* بعد از نمی‌دونم چند سال اومدیم شمال، هرچند که تمام خانواده
خیلی ناز بود ولی خداروشکر خدا دعاتون برآورده نکرد و بارون نفرستاد جون مسیر براتون وحشتناک تر میشد😔
جدیداً امتحان الهی من دوری از خواهرزاده‌امه. کمک.
اعصاب و روانم نابود شد بسه این همه تفاوت عقیده.
کاشکی همه‌مون به چوب درخت عقیده داشتیم و تمام می‌شد این قضیه.
خب، ادیتور خوبی نیستم اصلاً ولی راستش سر ضبط فیلم‌ها و تنظیم متن و تایم و این‌ها یکم روانم از دست رفت پس ممنون می‌شم ویدیویی که در ادامه ارسال می‌کنم رو تماشا کنید و دوستش داشته باشید و نظرتون رو هم بگید و از اینجور حرف‌ها.
به سارومان لگویی فاسد شده توسط تاریکیِ سائورون لگویی(ناموجود)سلام کنید.
وقتی داشتیم وسایلمون رو جمع می‌کردیم من هرچقدر گشتم پاک‌کنم رو پیدا نکردم و خیلی ناراحت شدم و دیگه بیخیالش شدم و گفتم یه دونه جدید می‌خرم و بعداً برای ایشون یه مراسمی برگزار می‌کنم. الآن که داشتم جزوه‌هامو می‌ذاشتم سرجاشون روی میزم، دیدم پاک‌کنم بین جزوه‌هام بوده و توی چمدون هم که بین اون همه وسیله بوده همونجا مونده و در نهایت مسیرش رو به سمت خونه پیدا کرده. تا داستان‌های بی‌محتوای بعدی خدانگهدار.