هر وقت فکر کردی که خدا نمیبنتت به این فکر کن که چقدر دوستت داشته که تو رو شعیه فاطمه (س) و بچه هاش کرده:))))))
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
با همه ی دنگ و فنگاش دوستش داریم.
با وجود گرمای بدون تهویه ی هیئت،
با وجود صدای جیغ و داد بغل دستیمون،
با سخنران کسل کننده،
با سوت کشیدن باندای هیئت،
با وجود صدای گرفته ی روضهخون،
با نپختیده بودن لپهیقیمهینذری،
با وجود چاییهای تلخ بعد از روضه،
با وجود رفتار تند خادمای هیئت،
با گم شدن کفشات تو شلوغیا،
با لگد شدن پات و قطع نخاع شدنت
موقع تردد آدما،
با وجود پاره بودن دمپاییهای سرویس بهداشتی،
با وجود نبودن جا پارک،
با وجود هل دادن آدما تو صف خروج،
با همه ی به ظاهر تو ذوق زدنا و
به باطن خاطره شدنای هرسال محرمت...
داشتم شیعه لرین گوش میدادم خیلی رندوم:))
از کوچه پشتی ماشین صدا رد شد که بره مسجد، خیلی رندوم تر اونم شیعه لرین گذاشته بود:)))با چند ثانیه فاصله
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🖤 بیرون نیامدی به تماشا؛ چه فایده؟
📝 #روایت اولین شب مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام با حضور هزاران نفر از اقشار مختلف مردم در جوار حسینیه امام خمینی رحمهالله و محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله العظمی سیّدعلی خامنهای قدساللهنفسهالزکیه.
✍️این خیابان را آخرینبار بیست و هشتم بهمن سال گذشته به قدمهای پرذوقم گز کردهام. از آخرین دیدارهای عمومی آقا بود و آذربایجانیها میهمان بیت بودند. از سر فلسطین، دیگر قدمها روی زمین بند نمیشد. پرواز میکردیم سمت بیت. در کوچههای منتهی به حسینیه، خنده و شوق در چهره میهمانانی که از هم سبقت میگرفتند میدرخشید. مردم، گوشه و کنار کوچه با خودکار آبی، کف دست هم «جانم فدای رهبر» مینوشتند و با کارتهای دعوتشان عکسهای یادگاری میگرفتند. اینجا روزگاری شور و حالی داشت.
▪️به پشت ورودیهای بیت که میرسیم، تشریفات ورود مثل گذشته باقی است. صفها پشت هم تشکیل شده. این مردم در این چندماه، همه روضهخوان شدهاند انگار. مرد جوانی بلند میگوید «برادر، آقا دیگر بین ما نیست!» اشک میان صفها جاری میشود. گونهها خیس میشود. کسی برای شادی روح رهبر شهید انقلاب صلوات میگیرد. چه عبارات نامأنوسی. زیر این سقف بلند همیشه برای سلامتی او صلوات میفرستادیم.
👈 گوشهای مینشینم. دیگر کسی تلاش نمیکند که نزدیکتر به جایگاه باشد برای دیدن شما. دیگر کسی به اینکه جایش پشت ستونی بیفتد اهمیتی نمیدهد. ماه امشب طلوع نخواهد کرد و گردن کشیدن برای تماشایش بیفایده است. اینجا امشب تاریک و بیقمر است.
🎤 قاری پشت میکروفون میرود و شروع به تلاوت میکند. إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ...رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ. آری تو از خدا راضی بودی همیشه و خدا از تو راضی شد و اینگونه تو را خرید.
🏴 آن صندلی ساده مشکی که جایگاه همیشگی حضور آقا در مراسمها بود، کنار دیوار، دوری صاحبش را فریاد میکند. تصویری از آقا که برای میهمانها دست بلندکرده روی صندلی است. تصویری که هنوز نمیتوانم در چشمهایش خیره شوم. بغض، خشت خیسی شده و چسبیده ته گلوی جمعیت. اشک توی چشمها جمع شده و میلغزد و دنبال بهانهای است برای شرّه شدن.
🎤 آقاسیّدمیرهاشم حسینی سخنران امروز مراسم است. از الهیات زندگی میگوید و تفاوت دیدگاههای جبهه اسلام و کفر نسبت به جنگ و مرگ. که آنها هرکه را کشته شود، شکستخورده میپندارند و ما کشتگان خویش را جاودانگان تاریخ. و هرچه این کشته بزرگتر، جاودانهتر. مثل آقا...
▪️ جمعیت، هزاران گلوی بغضکرده است؛ نشسته زیر سقف زینبیه بیت رهبری. جمعیت منتظر روضه است. منتظر یک آه سوزناک کسی تا حتی بیروضه گریه شود. به فکر میروم. درب سمت راست زینبیه باز میشود. آقا با قامتی بلند و آن قبای سرمهای که این اواخر میپوشیدند وارد میشوند. همه ناگهان بر میخیزند و میایستند. حیدر…حیدر. آقا دست تکان میدهد و لبخند میزنند و روی صندلی مینشینند. جمعیت ذوقزده و متعجب روی زانو بند نمیشود. همه اشک میریزند. مراسم قیامتی شده.
🖤 یکی بهم بگه دروغه، یکی بهم بگه یه خوابه. بهخودم میآیم. صندلی خالی است. حاج مهدی رسولی میخواند «یکی بهم بگه یه خوابه» بغضها شکسته و فریادها بلند است... اینجا همیشه روضهخوان و مستمع مراعات آقا را میکردند. نه روضهخوان سوز روضه را زیاد میکرد و نه مردم به احترام آقا صدا بلند میکردند. امشب ولی انگار کسی قصد ملاحظه ندارد. امشب آقا نیست. بغضها تبدیل به گریه شده؛ گریهها تبدیل به فریاد...
🔎 متن کامل روایت را از اینجا بخوانید👇
farsi.khamenei.ir/others-report?id=63070