eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۸ اسفند ۱۴۰۴ روز دهم جنگ _ کرمان خبر انتصاب امام جدید که اعلام شد. احساس وظیفه کردیم ... همان روز چند عکس سفارش دادیم و وقتی آماده شدند، کار را شروع کردیم. از همان مغازه‌ی کناری شروع کردیم؛ اولش نمی‌دانستیم باید چطور شروع کنیم. داخل مغازه می‌رفتیم و می‌پرسیدیم: «شما مشکلی ندارید عکس آقا را به شیشه‌ی مغازه‌تون بچسبونیم؟» گاهی فروشنده شانه‌ای بالا می‌انداخت و می‌گفت: «بچسبون...» گاهی هم با روی خوش می‌گفت: «خدا خیرتون بده، بچسبونید...» اما بعضی واکنش‌ها فراتر از انتظارمان بود. مثلاً وارد مغازه‌ای شدیم و من گفتم: «تبریک عرض می‌کنم انتصاب رهبر جدید رو. امکانش هست عکس آقا رو به شیشه مغازه بچسبونیم؟» فروشنده که مشغول تعمیر وسیله‌ای بود، گفت: «سؤال پرسیدن نداره، آقا رو سر ما جا داره.» بعد دستش را روی چشمانش گذاشت و ادامه داد: «روی چشم من جا داره، بچسبونید.» بلند شد، جلو آمد و جای مناسبی روی شیشه نشانمان داد. این برخوردها و واکنش ها برای ادامه کار به ما امید می‌داد . وقتی به قهوه‌خانه‌ها و آرایشگاه‌های مردانه می‌رسیدیم تعلل میکردیم که وارد شویم یا نه . داخل قهوه‌خانه‌ها آقایانی بودند که دور هم نشسته بودند و بساط قلیانشان به راه بود. و داخل پیرایشگاه ها هم پسران جوانی بود که حدس می‌زدیم شاید سلیقه شان با ما متفاوت باشد. بچه‌های گروه می‌گفتند: «بیخیال، عبور کنیم...» و حتی عبور می کردیم . اما بعد عذاب وجدان می‌گرفتیم. با خودم گفتم شاید این ما هستیم که نسبت به اونها این طور فکر میکنم... ما مأمور به وظیفه ایم ... نهایتش آنها می‌گویند نه ؛ و ما می‌رویم مغازه‌ی بعدی. همین فکرها می‌آمد سراغم که یکی از عکس ها را از پوشه درآوردم و به بچه‌ها گفتم: «من میرم .» رفتم و پرسیدم: «اجازه می‌دید عکس امام رو بچسبونیم به مغازه تون؟» بدون استثناء، همه‌شان موافقت می‌کردند:) - یک‌بار از جلوی مغازه‌ای رد شده بودیم که وسطش بساط قلیان پهن بود و چند نفر دورش نشسته بودند. مغازه‌ی بعدی را عکس زدیم و می‌خواستیم برویم جلوتر که متوجه شدیم مردی جلوی آن مغازه‌ی قبلی نشسته و انگار منتظر ماست. وقتی عکس را به او نشان دادم، گفت: «بچسبونین. هر چقدر می‌خواین بچسبونین. دستتون هم درد نکنه!» ✍🏻فاطمه عظیمی ▪️سرخط @srkhat_ir
۱۸ اسفند ۱۴۰۴ روز دهم جنگ _ تهران غم امشب دوچندان است، زیرا برای دومین بار بی علی شد امت زهرا ! رهبر ما، زندگانی‌اش به سان علی بود و علی وار شهید شد. این روزها، وقت «بیعت» است. مردم به میدان آمده‌اند تا با امام جدیدمان، سید مجتبی حسینی خامنه‌ای، بیعت کنند. شعارها، گویای همدلی و محبت رهروان به رهبرشان است. این روزها، حرف همگان این است که «سگ زرد» میخواست حکومت را تغییر دهد حتی شعارهایمان را هم نتوانست تغییر دهد. ملت ایران هرگز زیر بار حرف بیگانه نرفته، نمی رود و نخواهد رفت! وقتی به طرف تجریش حرکت میکردم، برف می‌بارید؛ برفی ظریف و زیبا، هوا بسیار سرد بود. با این حال، مردم زیر این برف، روبروی امامزاده صالح ایستاده بودند و با پرچم‌هایشان، تونل وحدت را در میان برف حفظ کرده بودند. عکس‌های امام جدیدمان را در دست داشتند و شعار می‌دادند: «لطف خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد.» دیگر چهره‌ها برایمان ناآشنا نیستند، برخلاف شب اول. طی این ده شب، دوستی و محبتی در میان مردم تهران شکل گرفته که سال‌ها پنهان مانده بود و اکنون، هنگام تهدید ایران نمایان شده است. از ایست بازرسی می گذشتیم. برف کمی روی تابلوی «ایست بازرسی» نشسته بود. نمی‌دانم چه کسی روی همان برف، برای مدافعان امنیت این سرزمین، قلب کشیده بود؛ اما این کار، فقط دل آن‌ها را شاد نکرد، بلکه لبخندی بر لب ما نیز نشاند. _ شیشه عقب ماشینمان را با عکسی از حضرت آقا مزین کرده بودیم و بدون توجه به برف و خیس شدن ماشین، از خانه بیرون آمدیم. وقتی داشتیم شعار می‌دادیم، تازه یادمان افتاد که عکس خیس شده است. برگشتیم سمت ماشین و صحنه‌ای که با آن روبرو شدیم، از تمام اتفاقات این شب‌ها برای من دلنشین‌تر بود. فردی، عکس را کنده و به جای آن، برچسبی از حضرت آقا چسبانده بود. برای بار دوم لبخندی بر لبم نشست. کار این فرد، حتی از کار آن بسیجی عزیزی که آش نذری برایمان آورد، زیباتر بود. شب ما با برچسب حضرت امامین خامنه ایین، پایانی نورانی یافت. ✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۹ اسفند ۱۴۰۴ روز یازدهم جنگ _ شب دوم قدر مصادف با شب شهادت امیر المومنین این روزها اتفاقاتی را از سر می‌گذرانیم که از درک حتی بخش کوچکی از آن نیز عاجزم. هرچه به این حوادث پی‌درپی بیشتر فکر می‌کنم، مطمئن‌تر می‌شوم که صبر خدا بیش از آن چیزی است که ما می‌پنداشتیم. خالق صبور عالم، گویی ۱۴۰۰ سال صبر کرده بود تا چنین صحنه‌های بی‌نظیری را امروز، اینجا و به دست این مردم خلق کند. وقتی به اتفاقات این روزها می‌اندیشم، از آغاز این نهضت تا امروز، انگار رخدادهای صدر اسلام عیناً در حال تکرارند؛ اما با تفاوتی بزرگ، به بزرگی ۱۴۰۰ سال. آنچه این روزها را از روزهای صدر اسلام متمایز می‌کند، همین مردم‌اند؛ مردمی که عزم کرده‌اند تاریخ را بار دیگر از نو بنویسند و این‌بار خود را در این صفحه از تاریخ به‌گونه‌ای دیگر تعریف کنند. مردم این روزها فرسنگ‌ها با مردم عافیت‌طلب مدینه فاصله دارند؛ همان‌ها که چهل روز، مادرمان زهرا دوشادوش مولای مظلوم ما کوچه به کوچه آنان را به حق دعوت می‌کرد، اما هر بار وعده می‌دادند و بامدادان امامشان را تنها در میدان رها می‌کردند. این مردم سال‌ها درس «اهل کوفه نبودن» را مشق کرده‌اند و از عمق جان آن را فریاد زده‌اند؛ و به‌راستی که این مردم اهل کوفه نبودند. نگاهی به خیابان‌ها و کوچه‌های شهر بینداز تا ببینی علی دیگر در میانه میدان تنها نیست. این مردم، در غیبت امامشان و در سوگ و فقدان مولایشان، هفت روز تمام این میدان رابدون ولی رها نکردند. راستش را بخواهی، انگار من نیز این مردم را هرگز آن‌گونه که باید، نشناخته بودم. این مردم را تنها پیر مرشد ما می‌شناخت و به آنان اعتماد راسخ داشت. او بود که وعده بعثت داد، و اکنون خیابان‌ها و میدان‌های این شهر و این کشور، و هرجای جهان که قلب آزاده‌ای می‌تپد، وعده‌گاه مبعوث‌ شدگان مکتب روح‌الله و سیدعلی است و ما به وعده امام شهیدمان، چونان آیه‌ قرآن ایمان داریم؛ که این مبعوث‌شدگان، کار را تمام خواهند کرد . ✍🏻میم قاف ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۰ اسفند ۱۴۰۴ روز دوازدهم جنگ _ استان یزد شهرستان اردکان شب‌ها، مردم مقاوم و صبور در میدان اصلی شهر مان قبل از هر کاری ابتدا به آرامگاه ۴ شهید گمنام می روند ، برای مبارزه‌ای الهی و حق‌طلبانه و برای نابودی باطل یاری می‌جویند...«جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» پس از آن، مردم با هم متحد شده و با مشت‌های گره‌کرده، ترس را در وجود ظالمان و مستکبران جهان، به‌ خصوص آمریکا و اسرائیل، به صورت موشک پرتاب می کنند.«و ما رمیت اذ رمیت ولکن رمی» مردم با ایمان شهر من، هر شب قبل از اذان مغرب قوای نیروی معنوی خود را با خواندن یک جز قرآن تقویت می کنند... این مردم مومن ،پس از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا، با دل‌هایی که به خدا نزدیک‌تر شده و در امیدِ خواندن نمازی در مسجدالاقصی، افطاری که با پول خودشان تهیه شده را بر سر یک سفره، با نیتی برای تجدید قوای بدنی برای نابودی دشمنان اسلام، نوش جان می‌کنند. در اینجا، ایثار و ازخودگذشتگی به زیبایی نمایان است. در یکی از شب‌ها، هزاران تسبیح که عکس امام شهیدمان، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بهشان آویزان شده بود، توسط یکی از ارگان‌های انقلابی شهر به مردم انقلابی دادیم تا با فرستادن چند صلوات روح امام عزیزمان شادمان گردد و همچنین دل‌های ما از فراق یکی از بهترین بندگان خدا آرام یابد...«الا بذکرالله تطمئن القلوب» هر شب، موکب‌های متعددی به مردم خدمت‌رسانی می‌کنند و با چای‌هایی با طعم‌های متنوع، گرما و دوستی را به دل‌های مردم تزریق می کنند. در یکی از این موکب‌ها، گروهی به صورت جهادی، محتوای سخنران مجلس را به زبانی ساده و کودکانه برای بچه‌های مشتاق، در قالب بازی، قصه، نقاشی و رنگ‌آمیزی بازگو می‌کنند... آنجاست که روحیه انقلابی و پرشور دهه نودی ها را، جملات قشنگشان زیر برگه ها را، از نزدیک میتوانی ببینی... در موکبی دیگر، حرکتی زیبا چشم‌نواز است؛ بزرگترها را به یاد دوران جبهه می‌اندازد و کوچکترها را با صلابت‌تر می‌سازد و روحیه جهادی آن‌ها را تقویت می‌کند. در این موکب، سربندهایی با ذکر «یا زهرا»، «یا حیدر»، «یا مهدی» و... دیده می‌شود که بچه‌ها برای گرفتن آن‌ها صف‌های طویلی تشکیل داده‌اند. در موکبی دیگر، صف کودکان و نوجوانان، که برای کشیدن پرچم سه‌رنگ ایران بر صورت‌هایشان مشتاقانه ایستاده‌اند، کیلومترها امتداد دارد. آری، این تنها بخشی از ده‌ها مورد از روحیه انقلابی، شجاعت، صلابت، نترسیدن و استواری مردم این شهرستان کوچک بود.اما به همین خلاصه نمی شود .... به لطف خدا، مردم ما تا گرفتن حق خود از ظالم، خسته نمی‌شوند و کوتاه نمی‌آیند. این راه ادامه دارد... به امید ظهور منجی عالم ... نصرٌ من الله و فتحٌ قریب✊ ✍🏻 زهرا شاکر اردکانی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۱ اسفند ۱۴۰۴ روز سیزدهم جنگ_ قنواتِ قم آن شب با همه‌ی شب های دیگر فرق می کرد، اصلا ویژگی شب ها‌ی قدر این است که با شب های دیگر متفاوت باشد. اما آن شب قدر خاص بود! حتی با شب های قدر دیگر هم متفاوت بود.. شبی که در طی روزهای قبل صدها خانواده داغدار عزیزانشان شده بودند شبی که در تقدیر سال قبلش برای صدها نفر نائل آمدن به فیض شهادت نوشته شده بود. شبی که صبح دهم رمضانش آقای بزرگ ایران از میانمان پر کشید تا همنشین جد بزرگوارش در آسمان ها باشد و نظاره‌گر نوشته شدن سرنوشت یک ایران باشد. آن شب یک تفاوت دیگر هم با شب های قبل از آن داشت: در عصر آن روز، هنگامی که گوشی موبایل را روشن کردم تا از اتفاقات جدید با خبر شوم اولین پیامی که با آن مواجه شدم این جمله بود: اولین پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد... باورم نمی‌شد! نه راستش را بخواهید باورم می‌شد؛ اتفاقا منتظر بودم، از آن شبی که آن سلاله‌ی پاک رسول خدا را آن سید شریف را بعنوان نائب جدید امام زمان جانمان اعلام کردند منتظر پیام ایشان بودم. گوشی موبایل را به کناری انداختم و تلویزیون را روشن کرده و منتظر ماندم، درست به موقع! مجری شبکه خبر شروع به خواندن کرد و من تماما گوش شدم تا اولین پیام رهبر جدیدم را کاملا به خاطر بسپارم و تک تک آن کلمات را مزه مزه کنم. و‌پیام ایشان، تماما علم بود و حکمت تماما صلابت بود و اقتدار و مملوء از عطوفت و مهربانی... متحیر ماندم از این همه نظم موجود در متن پیام، از این همه درک از اینکه هیچ یک از اقشار جامعه و ملت ایران را از یاد نبرده بودند و گویی که با تک به تک ما به تنهایی سخن گفته باشند. بعد از اتمام پیام احساس شور و شعف در من شدیدتر شد و این جملات در متن پیام چندباره در ذهنم تکرار شد: _این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید. _ به هر صورت ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت. _ باید حضور موثر در صحنه حفظ شود. احساس شعف می‌کردم از اینکه چونان رهبری با بصیرت دارم که همچون پدر شهیدش کوهی است از صلابت... و آن شب، شب آخر قدر بود... رفتم تا همراه مردم مومن و انقلابی شهر قنوات در مسجد دعا کنیم رفتم تا در تقدیر امسالمان تعجیل در فرج صاحب این کشور را آقا امام زمان جانمان را بخواهیم رفتم تا برای سلامتی نائب آقایمان دعا کنیم رفتم تا همگی دعا کنیم در تقدیر امسالمان نوشته باشند:«پیروزی حق بر باطل» و آن شب، شب آخر قدر بود... وچه شبی و چه اشک هایی که بر چهره‌ی همگان روان بود و من مطمئن بودم که صدای ما آن شب به عرش می‌رسید... ✍🏻صدیقه ابراهیمی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
٢٢ اسفند ١۴٠۴ روز چهاردهم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» روایت میکنم از متفاوت ترین و پرشورترین روز قدس سالهای اخیر... طبق رسم همیشگی و سالهای گذشته، آخرین جمعه ماه رمضان مردم برای آزادی و حمایت از قدس بزرگ و برای نابودی اسرائیل و آمریکا و ریشه کن شدن ظلم به راهپیمایی می آیند. اما امسال راهپیمایی متفاوت بود امسال مردم با دلی داغ دیده و پر از کینه و انتقام و با ایمان و اتحاد مضاعف به میدان آمدند امسال مردم برای خونخواهی رهبر شهیدشان و به دعوت رهبر عزیز و مقتدرشان امام سید مجتبی خامنه ای(حفظه الله) به خیابان ها و راهپیمایی آمدند. علی رغم اینکه مردم میدانستند ممکن است دشمن خونخوار و ظالم صهیونی به ایشان حمله کند اما خیابان را خالی نکردند و مثل هرسال حماسه ها آفریدند... لا به لای شعار ها و مشت های گره کرده مردم، چشمم به یک نوجوان حدودا 10ساله که از قضا چند روز پیش به اتفاق همین ملت، پدرش را که به دست رژیم قاتل صهیون به شهادت رسیده بود، تشییع کردند افتاد که در کنار میزی که برای کودکان آماده کرده بودند تا آنجا بنشینند و نقاشی بکشند، ایستاده بود و برای آنان درباره رهبر شهیدمان حرف میزد. برای من این صحنه جالب بود نزدیکتر رفتم که به حرف هایش گوش دهم شنیدم و دیدم که با صبر و حوصله یک به یک، از آن کودکان با لهجه ترکی میپرسید آقای خامنه ای را میشناسی؟ می دانی او کیست؟ و به پاسخ هر کدام از آن بچه ها واکنش نشان می داد برایم عجیب و لذت بخش بود آن سخنان از زبان نوجوانی به آن سن و سال؛ او حتی درباره رهبر جدیدمان هم مطالب زیادی میدانست کمی که گذشت به سمت مادرش رفت و گوشی همراه مادرش را گرفت و تصاویر رهبرمان و لا به لای آنها تصاویر کودکان شهید غزه و ایران را نشان می داد و میگفت:«بابای من پلیس بود اون رفت تا من و شما به این روز نیوفتیم...» و این قشنگ ترین و شیرین ترین لحظه راهپیمایی امروز بود نوجوانی که سن زیادی هم نداشت اما بسیار عاقلانه و زیبا صحبت میکرد و تلاش میکرد آموخته هایش را به مابقی کودکان هم بیاموزد؛به نظرم قدرت فرزندان دهه 80 و 90 که میگویند، همین است تا امثال این فرزندان در این خاک و بوم نفس میکشند جای اجنبی در این وطن نیست و من می بالم به داشتن چنین هموطنان و چنین ملتی... یک ملتِ با جان و نَفَس آماده تا ساحلِ نور، دل به طوفان‌ داده ما را بکشید چون‌ که خواهد رویید از تُربتِ ما هزار فخری‌ زاده ✍🏻ریحانه رنجبر ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا