۲۱ اسفند ۱۴۰۴ روز سیزدهم جنگ_ قنواتِ قم
آن شب با همهی شب های دیگر فرق می کرد، اصلا ویژگی شب های قدر این است که با شب های دیگر متفاوت باشد.
اما آن شب قدر خاص بود!
حتی با شب های قدر دیگر هم متفاوت بود..
شبی که در طی روزهای قبل صدها خانواده داغدار عزیزانشان شده بودند
شبی که در تقدیر سال قبلش برای صدها نفر نائل آمدن به فیض شهادت نوشته شده بود.
شبی که صبح دهم رمضانش آقای بزرگ ایران از میانمان پر کشید تا همنشین جد بزرگوارش در آسمان ها باشد و نظارهگر نوشته شدن سرنوشت یک ایران باشد.
آن شب یک تفاوت دیگر هم با شب های قبل از آن داشت:
در عصر آن روز، هنگامی که گوشی موبایل را روشن کردم تا از اتفاقات جدید با خبر شوم اولین پیامی که با آن مواجه شدم این جمله بود: اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد...
باورم نمیشد! نه راستش را بخواهید باورم میشد؛ اتفاقا منتظر بودم، از آن شبی که آن سلالهی پاک رسول خدا را آن سید شریف را بعنوان نائب جدید امام زمان جانمان اعلام کردند منتظر پیام ایشان بودم.
گوشی موبایل را به کناری انداختم و تلویزیون را روشن کرده و منتظر ماندم، درست به موقع!
مجری شبکه خبر شروع به خواندن کرد و من تماما گوش شدم تا اولین پیام رهبر جدیدم را کاملا به خاطر بسپارم و تک تک آن کلمات را مزه مزه کنم. وپیام ایشان، تماما علم بود و حکمت تماما صلابت بود و اقتدار و مملوء از عطوفت و مهربانی...
متحیر ماندم از این همه نظم موجود در متن پیام، از این همه درک از اینکه هیچ یک از اقشار جامعه و ملت ایران را از یاد نبرده بودند و گویی که با تک به تک ما به تنهایی سخن گفته باشند.
بعد از اتمام پیام احساس شور و شعف در من شدیدتر شد و این جملات در متن پیام چندباره در ذهنم تکرار شد:
_این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید.
_ به هر صورت ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت.
_ باید حضور موثر در صحنه حفظ شود.
احساس شعف میکردم از اینکه چونان رهبری با بصیرت دارم که همچون پدر شهیدش کوهی است از صلابت...
و آن شب، شب آخر قدر بود...
رفتم تا همراه مردم مومن و انقلابی شهر قنوات در مسجد دعا کنیم
رفتم تا در تقدیر امسالمان تعجیل در فرج صاحب این کشور را آقا امام زمان جانمان را بخواهیم
رفتم تا برای سلامتی نائب آقایمان دعا کنیم
رفتم تا همگی دعا کنیم در تقدیر امسالمان نوشته باشند:«پیروزی حق بر باطل»
و آن شب، شب آخر قدر بود...
وچه شبی و چه اشک هایی که بر چهرهی همگان روان بود و من مطمئن بودم که صدای ما آن شب به عرش میرسید...
✍🏻صدیقه ابراهیمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
٢٢ اسفند ١۴٠۴ روز چهاردهم جنگ _
یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی
«وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»
روایت میکنم از متفاوت ترین و پرشورترین روز قدس سالهای اخیر...
طبق رسم همیشگی و سالهای گذشته، آخرین جمعه ماه رمضان مردم برای آزادی و حمایت از قدس بزرگ و برای نابودی اسرائیل و آمریکا و ریشه کن شدن ظلم به راهپیمایی می آیند. اما امسال راهپیمایی متفاوت بود امسال مردم با دلی داغ دیده و پر از کینه و انتقام و با ایمان و اتحاد مضاعف به میدان آمدند امسال مردم برای خونخواهی رهبر شهیدشان و به دعوت رهبر عزیز و مقتدرشان امام سید مجتبی خامنه ای(حفظه الله) به خیابان ها و راهپیمایی آمدند.
علی رغم اینکه مردم میدانستند ممکن است دشمن خونخوار و ظالم صهیونی به ایشان حمله کند اما خیابان را خالی نکردند و مثل هرسال حماسه ها آفریدند...
لا به لای شعار ها و مشت های گره کرده مردم، چشمم به یک نوجوان حدودا 10ساله که از قضا چند روز پیش به اتفاق همین ملت، پدرش را که به دست رژیم قاتل صهیون به شهادت رسیده بود، تشییع کردند افتاد که در کنار میزی که برای کودکان آماده کرده بودند تا آنجا بنشینند و نقاشی بکشند، ایستاده بود و برای آنان درباره رهبر شهیدمان حرف میزد. برای من این صحنه جالب بود نزدیکتر رفتم که به حرف هایش گوش دهم شنیدم و دیدم که با صبر و حوصله یک به یک، از آن کودکان با لهجه ترکی میپرسید آقای خامنه ای را میشناسی؟ می دانی او کیست؟ و به پاسخ هر کدام از آن بچه ها واکنش نشان می داد برایم عجیب و لذت بخش بود آن سخنان از زبان نوجوانی به آن سن و سال؛ او حتی درباره رهبر جدیدمان هم مطالب زیادی میدانست کمی که گذشت به سمت مادرش رفت و گوشی همراه مادرش را گرفت و تصاویر رهبرمان و لا به لای آنها تصاویر کودکان شهید غزه و ایران را نشان می داد و میگفت:«بابای من پلیس بود اون رفت تا من و شما به این روز نیوفتیم...»
و این قشنگ ترین و شیرین ترین لحظه راهپیمایی امروز بود نوجوانی که سن زیادی هم نداشت اما بسیار عاقلانه و زیبا صحبت میکرد و تلاش میکرد آموخته هایش را به مابقی کودکان هم بیاموزد؛به نظرم قدرت فرزندان دهه 80 و 90 که میگویند، همین است تا امثال این فرزندان در این خاک و بوم نفس میکشند جای اجنبی در این وطن نیست و من می بالم به داشتن چنین هموطنان و چنین ملتی...
یک ملتِ با جان و نَفَس آماده
تا ساحلِ نور، دل به طوفان داده
ما را بکشید چون که خواهد رویید
از تُربتِ ما هزار فخری زاده
✍🏻ریحانه رنجبر
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۳ اسفند ماه ۱۴٠۴ روز پانزدهم جنگ _ خراسان شمالی
شب بود و هوا سرد، اما دلها گرمتر از همیشه. رژه خودرویی و موتوری و تجمعات در همه ی شهر های ایران پاینده ما و حتی خارج از کشور به حمایت از ایران در برابر دشمن آمریکایی صهیونی برگزار می شد و مردم از هر سن و ظاهری برای شرکت در این تجمع بزرگ که از موقع شهادت حضرت آقا بخاطر خونخواهی و البته جلوگیری از شورش های داخلی رخ داده بود، آمده بودند. خیابانها پرشده بود از خودروهای تزیینشده با پرچمها و نوشتههای حماسی . موتورها هم در حال عبور بودند و جمعیت با مداحی های حماسی و رژه خودرویی شهر را متوجه حضور خود میکردند.
در دور میدان شهر، موکبها آماده پذیرایی از مردم با چای و خرما بودند. در آغاز برنامه دور میدان کودکان با پرچم های ایران و عکس هایی از حضرت آقا و ماکت هایی از موشک با والدین خود همراهی می کردند. آری همین کودکانند که باعث خشم بیشتر دشمنان می شوند و بزرگسالان با یاد زمان جنگ هشت سال دفاع مقدس و بیعت با سومین امام امت، شاهد این حماسه بودند. حتی کسانی که ظاهری متفاوت داشتند، با عشق به امام و کشورشان در این تجمعات شرکت می کردند.
اما چیزی که بیشتر از همه به چشم میآمد، حضور پرشور دختران جوان و نوجوان بود. آنها با در دست داشتن عکسهای حضرت آقا، به یاد شهدای راه سعادت و به ویژه امام شهیدمان و با هدف بیعت با امام انقلاب اسلامی آمده بودند و با چشمان اشکبار، فریاد میزدند: "جانم فدای رهبر!"
'' ما همه سرباز پدر، گوش به فرمان پسر'' و...
چند نفری از دختران، کار فرهنگی انجام میدادند و روی صورت کودکان، پرچم سه رنگ ایران را با رنگهایی که هر کدام معنی خاصی داشتند نقش می زدند. این صحنه، حس غرور و امید را در دل زنده می کرد. و دخترانی با دوربین عکاسی خود از صحنه های حماسی تصویر هایی ثبت می کردند که چنین لحظه هایی در تاریخ ایران عزیز بماند.
و در آن طرف میدان پسر های کوچک و جوان هم در راه دین و رهبر شهیدشان در تلاش بودند و با پذیرایی وظیفه خود را انجام میدادند و میخواستند خود را به امام زمانشان نشان دهند.
در هر سمت و سوی این شهر همکاری موج می زد و مردم پای کار انقلابشان بودند، هستند و خواهند ماند.
به عشق حضرت آقا قیام ما جنگ است
جدا شدن ز شهادت برای ما ننگ است
اگرچه داغ عظیمی به قلب ایران است
سلاح جنگی ما متکی به ایمان است
✍🏻 فاطمه ابراهیمی فرد
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۴,۲۵ اسفند ۱۴۰۴ روز شانزدهم , هفدهم جنگ _ قم
جبهه حق در حال پیکار با دشمنانی بود که حال می دانستیم باطل تر از باطل هستند. حال که ناجوانمردانه رهبرمان را شهید کردند، حال که دستشان آغشته به خون تمام بچه هایِ عزیز وطنم بود می فهمیدم باطل یعنی چه؟!
و اما ما؟ ما می آییم هرشب و عهد می بندیم .
اگر هزار شب هم برای حفظ ایرانمان بیاییم همین کار را می کنیم.
سخنان امام جدیدمان، امام عزیزمان، امام جانبازمان،امام داغ دیده مان حجت را برما تمام کرد. او خواست که اجازه ندهیم دشمنان وطن بر ما چیره شوند و او به ما اطمینان داد که انتقام رهبر شهیدمان و تمام کودکان مظلوم ، سربازان و بچه های نیروهای مسلحمان گرفته خواهد شد.
میدانم که خدا هست میدانم که خداوند با ماست، خداوند ناجی جبهه حق است.
آن روز نیز رفتم، سرمای هوا سوزناک بود اما گرمای وجود مردمی که انجا بودند آنجا را گرم کرده بود.
در میدان کودکان مرگ بر اسرائیل و آمریکا می گفتندط با آن صدای زیبایشان و با آن صوت کودکانه، می گفتند و ما تکرار می کردیم.
با دستان کوچکشان پرچمی را برافراشته و تکان می داد و این پرچم برای آن شهیدهٔ روزِ قدسِ تهران کفن!
و چه زیبا بود هوای همدلی این روزهایمان و چه تصویری بود پرچم خونیِ آن زن که عَلَم شد به دست مردم عزیزترازجانم و حماسه خلق شد! تصویری زیبا از وطن دوستی و همدلی!
✍🏻زهرا ابراهیمیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۴,۲۵ اسفند ۱۴۰۴ روز شانزدهم , هفدهم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی
«لَنْ یَسْقُطْ اِرْثَکَ ارْضَاً یا خامنه ای»
میراث تو برزمین نخواهد ماند ای امام خامنه ای !
زیر باران، وقتی زمین و آسمان در آغوش هم آرام میگیرند، مردم با چتر دلشان آمده بودند؛ نه برای پناه گرفتن، بلکه برای بودن، برای نشان دادن ایمانشان به آنچه در قلبشان جاری است. صدای باران با صدای قدمها درهم آمیخته می شد، و خیابانها تبدیل می شدند به رودخانههایی از عشق، اراده و باور.
باران میبارید و لباسها خیس میشدند، هر قطرهای که بر شانهها مینشست، یادآور این بود که رحمت خدا همیشه همراه کسانیست که با نیت پاک قدم برمیدارند. مردم، با چهرههایی آرام و پرشور، زیر باران میخندیدند، شعار میدادند و دستهایشان را بههم میدادند؛ گویی باران نه مانع، بلکه همراهی بود که آمده بود تا این حضور را مقدستر کند.
در آن صحنهها، کودکانی دیده میشدند که دستان والدینشان را محکم گرفته بودند، پیرمردانی با عصاهایی که در باران براق تر شده بود، زنان و دخترانی که چادر ، روسری و شال خیس را مثل پرچم وفاداری به دوش می کشیدند.
هیچکس به فکر خستگی یا سرما نبود؛ چون گرمای ایمان در دلها جریان داشت...
باران، گاهی تند میشد، اما مردم آرامتر قدم برمیداشتند. انگار میدانستند هر دانه باران، دعایی از آسمان است که بر سرشان فرود میآید.
صدای این دلها بلندترین بود؛ دلهایی که برای ارزشها، برای عشق به وطن، برای انتقام خون رهبر شهید و نابودی ظلم و باور به حقیقت طنین انداز شده بود.
در میان گل و لای و باران شدید چشمم به دختران و پسران نوجوانی افتاد که با دسته ای از گل های نرگس به سمت کودکان می دویدند و به آنها گلی که کنارش به گمانم یک نامه از امام زمان بود می دادند و به آنها میگفتند که دعا کنید، برای ظهور دعا کنید که وقت اجابت است چرا که امشب آسمان هم به حال ما به گریستن افتاده است...
بعد از پخش کردن گل ها آن نوجوان ها با زبان نرم و بچگانه خود رو به مردم کرده و داد زدند که ای مردم برای ظهور امام زمان دعا کنید که زیر باران دعا اجابت می شود...
بسیار لذت بخش بود این صحنه برایم و به واقع می توانم بگویم بهترین و زیباترین صحنه مقاومت بود، جلوه و تداعی این تصویر در چشم و ذهنم...
من در عجب بودم و باورم نمی تونم شد این حجم از مقاومت و شجاعت و ایستادگی مردمان و حتی کودکان ایران زمین را...
در پایان، وقتی مسیرها گلآلود و هوا سرد می شد، نگاهها هنوز گرم بود.
مردم میرفتند، ولی رد قدمهایشان در خاک و دلها باقی میماند. آن شب، زیر باران الهی، هیچ چیزی زیباتر از چهرههای خیس و لبخندهای صادقانه نبود گویی خدا خودش این صحنه را نقاشی کرده بود با قطرههای آب و نور ایمان.
《إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ》
خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند؛ خداوند هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد.
✍🏻ریحانه رنجبر
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز هجدهم جنگ _ تبریز
چهارشنبه سوری امسال؛ تفاوت شگرفی با سال های قبل داشت؛ امسال دشمن خیال خام فتنه را در این جنگ در سر می پروراند.
خداوند عجیب زندگی مان را ساخته؛ در ماه مهمانی اش عزیزترین دارایی مان را به ازای مبعوث شدن در نبرد آخر الزمانی حق و باطل گرفت؛ اینک این میدان و خیابان به دست اوست !
دست کردگار به این سرزمین مدد می رساند و برکت زندگی مان گردیده است.
از برکت جمعیت مدافعان حرم خیابان سخن می گویم، که امشب نیز خیل عظیمی از آن ها در ساعاتی مانده به افطار راهی میادین شده بودند؛ آنگاه که هنوز شب به پایان نرسیده بود و روزه داران لب به غذا نگشوده بودند؛ مردم در میادین گرد هم آمده بودند و این است ید واحده در برابر دست آتش افروز دشمن.
قرارگاه صاحب الزمان برای امشب در آمادگی کامل بود؛ دوباره تجمع، اما این بار برای دفع فتنه داخلی دشمن در شهرمان بسیار زودهنگام تر از شب های قبل گرد هم آمده بودند؛ دوباره فریادی از جنس انتقام و دوباره ابراز اتحاد...
پرچم ها علم شده بودند، عکس های شهیدمان و عکس های کودکان مظلوممان کنار هم گواه مظلومیت تاریخ بود.
غذاها برای افطار مردمان جان بر کف در حال آماده سازی بو ؛ نماد بعل، نماد استکبار و رنگ پرچم دشمن برای آتش زده شدن لحظه به لحظه رنگ می باخت؛ صورتی از جنایت بر روی برگ ها برای آتش زده شدن با ظرافتی عجیب طراحی شده بود؛ با آنکه خود قلم بر طرح این عکس برده بودم اما تنفرم برای امشب و به آتش کشیده شدن آن بیشتر بود!
وقتی ماه رمضان را شروع کردیم، ذره ای گمان نمی کردیم که در این ماه می شود دوبار یتیم شد؛ گویا حالمان، حال نزار ایتام کوفه است؛ اما در حالی که کفار به دنبال ایجاد شعب ابی طالب اند و در پستوهای موریانه تاریخ پیمان تحریم و فتنه می بندند.
آنچه داریم را با تمام توان به میدان می آوریم؛ سه شنبه آخر سال این خیل عظیم مردمان چیزی جز این را نمایش نمی دهد...
مردمان شعار هایی از عمق جانشان سر می دادند؛ راستی برایتان از سردمدار این خیل بگویم، کودکی پنج ساله که پدر پاسدار خود را فقط پنج روز هست که از دست داده است؛ غم این فرزند رخنه به جان انسان می افکند اما صدای این فرزند حس غرور را در آدمی زنده می کند و لرزه به تن دشمن می اندازد، به ساعات ملکوتی افطار نزدیک می شودیم؛ مبارزه همچنان ادامه داشت فتنه دشمن برای اغتشاش باز به خاک نشسته شد، این مردم با کشور خود عهد خون بسته اند و این خون گلو؛ ضمانت عهد ماست؛ ما ترکناک یابن الحسین...
اذان از بارگاه ملکوتی به اهتزاز درآمد؛ همگی در میدان برای نماز پشت هم ایستادیم.
بعد از نماز و دعا، کوچک، بزرگ، پیر و جوان... برای افطار؛ بعد از این پیکار آماده شدند، موکب ها برای توزیع افطاری آماده بودند.
رنگ لباس ها متفاوت، اما عشق به وطن و اتحاد، ما را گرد هم آورده بود.
آهنگ عارف قزوینی" از خون جوانان وطن لاله دمیده" درحال پخش شدن بود؛ یحتمل او نمی دانست ماجرای خون و لاله به بلندای تاریخ ادامه پیدا کند، همزمان با این کلمات، آتش زدن پرچم دشمن توسط مادران شهدای جنگ رمضان به عنوان اولین نفرات آغاز گردید و لگد مال کردن پرچم و عکس های دشمن نیز توسط دختران سرزمینم به یاد شهدای دانش اموز میناب ادامه یافت.
یزیدیان گمان کردند، می توانند فتنه آخر سال را میان این مردم هوشیار بیندازد ، اما نمی دانستند که درخت خون تبار سرزمینم به بیعت امام جوانمان سبز شده.
بکشید مارا، ملت ما بیدار تر میشود...
این افراد همان مردم بیدار در صحنه هستند که با هر داغ و عذابی که چشیده اند بیعت را فراموش نمی کنند.
امشب یزیدیان مکررا در آخرین چهارشنبه سال از وحدت مردم سوختند. آری با این اتحاد دشمن را سوزاندیم.
خون ها دیدیم در سالی که گذشت؛ولی باز جوانه زدیم.🇮🇷
✍🏻 فاطمه خرمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir