۲۴,۲۵ اسفند ۱۴۰۴ روز شانزدهم , هفدهم جنگ _ قم
جبهه حق در حال پیکار با دشمنانی بود که حال می دانستیم باطل تر از باطل هستند. حال که ناجوانمردانه رهبرمان را شهید کردند، حال که دستشان آغشته به خون تمام بچه هایِ عزیز وطنم بود می فهمیدم باطل یعنی چه؟!
و اما ما؟ ما می آییم هرشب و عهد می بندیم .
اگر هزار شب هم برای حفظ ایرانمان بیاییم همین کار را می کنیم.
سخنان امام جدیدمان، امام عزیزمان، امام جانبازمان،امام داغ دیده مان حجت را برما تمام کرد. او خواست که اجازه ندهیم دشمنان وطن بر ما چیره شوند و او به ما اطمینان داد که انتقام رهبر شهیدمان و تمام کودکان مظلوم ، سربازان و بچه های نیروهای مسلحمان گرفته خواهد شد.
میدانم که خدا هست میدانم که خداوند با ماست، خداوند ناجی جبهه حق است.
آن روز نیز رفتم، سرمای هوا سوزناک بود اما گرمای وجود مردمی که انجا بودند آنجا را گرم کرده بود.
در میدان کودکان مرگ بر اسرائیل و آمریکا می گفتندط با آن صدای زیبایشان و با آن صوت کودکانه، می گفتند و ما تکرار می کردیم.
با دستان کوچکشان پرچمی را برافراشته و تکان می داد و این پرچم برای آن شهیدهٔ روزِ قدسِ تهران کفن!
و چه زیبا بود هوای همدلی این روزهایمان و چه تصویری بود پرچم خونیِ آن زن که عَلَم شد به دست مردم عزیزترازجانم و حماسه خلق شد! تصویری زیبا از وطن دوستی و همدلی!
✍🏻زهرا ابراهیمیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۴,۲۵ اسفند ۱۴۰۴ روز شانزدهم , هفدهم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی
«لَنْ یَسْقُطْ اِرْثَکَ ارْضَاً یا خامنه ای»
میراث تو برزمین نخواهد ماند ای امام خامنه ای !
زیر باران، وقتی زمین و آسمان در آغوش هم آرام میگیرند، مردم با چتر دلشان آمده بودند؛ نه برای پناه گرفتن، بلکه برای بودن، برای نشان دادن ایمانشان به آنچه در قلبشان جاری است. صدای باران با صدای قدمها درهم آمیخته می شد، و خیابانها تبدیل می شدند به رودخانههایی از عشق، اراده و باور.
باران میبارید و لباسها خیس میشدند، هر قطرهای که بر شانهها مینشست، یادآور این بود که رحمت خدا همیشه همراه کسانیست که با نیت پاک قدم برمیدارند. مردم، با چهرههایی آرام و پرشور، زیر باران میخندیدند، شعار میدادند و دستهایشان را بههم میدادند؛ گویی باران نه مانع، بلکه همراهی بود که آمده بود تا این حضور را مقدستر کند.
در آن صحنهها، کودکانی دیده میشدند که دستان والدینشان را محکم گرفته بودند، پیرمردانی با عصاهایی که در باران براق تر شده بود، زنان و دخترانی که چادر ، روسری و شال خیس را مثل پرچم وفاداری به دوش می کشیدند.
هیچکس به فکر خستگی یا سرما نبود؛ چون گرمای ایمان در دلها جریان داشت...
باران، گاهی تند میشد، اما مردم آرامتر قدم برمیداشتند. انگار میدانستند هر دانه باران، دعایی از آسمان است که بر سرشان فرود میآید.
صدای این دلها بلندترین بود؛ دلهایی که برای ارزشها، برای عشق به وطن، برای انتقام خون رهبر شهید و نابودی ظلم و باور به حقیقت طنین انداز شده بود.
در میان گل و لای و باران شدید چشمم به دختران و پسران نوجوانی افتاد که با دسته ای از گل های نرگس به سمت کودکان می دویدند و به آنها گلی که کنارش به گمانم یک نامه از امام زمان بود می دادند و به آنها میگفتند که دعا کنید، برای ظهور دعا کنید که وقت اجابت است چرا که امشب آسمان هم به حال ما به گریستن افتاده است...
بعد از پخش کردن گل ها آن نوجوان ها با زبان نرم و بچگانه خود رو به مردم کرده و داد زدند که ای مردم برای ظهور امام زمان دعا کنید که زیر باران دعا اجابت می شود...
بسیار لذت بخش بود این صحنه برایم و به واقع می توانم بگویم بهترین و زیباترین صحنه مقاومت بود، جلوه و تداعی این تصویر در چشم و ذهنم...
من در عجب بودم و باورم نمی تونم شد این حجم از مقاومت و شجاعت و ایستادگی مردمان و حتی کودکان ایران زمین را...
در پایان، وقتی مسیرها گلآلود و هوا سرد می شد، نگاهها هنوز گرم بود.
مردم میرفتند، ولی رد قدمهایشان در خاک و دلها باقی میماند. آن شب، زیر باران الهی، هیچ چیزی زیباتر از چهرههای خیس و لبخندهای صادقانه نبود گویی خدا خودش این صحنه را نقاشی کرده بود با قطرههای آب و نور ایمان.
《إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ》
خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند؛ خداوند هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد.
✍🏻ریحانه رنجبر
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ روز هجدهم جنگ _ تبریز
چهارشنبه سوری امسال؛ تفاوت شگرفی با سال های قبل داشت؛ امسال دشمن خیال خام فتنه را در این جنگ در سر می پروراند.
خداوند عجیب زندگی مان را ساخته؛ در ماه مهمانی اش عزیزترین دارایی مان را به ازای مبعوث شدن در نبرد آخر الزمانی حق و باطل گرفت؛ اینک این میدان و خیابان به دست اوست !
دست کردگار به این سرزمین مدد می رساند و برکت زندگی مان گردیده است.
از برکت جمعیت مدافعان حرم خیابان سخن می گویم، که امشب نیز خیل عظیمی از آن ها در ساعاتی مانده به افطار راهی میادین شده بودند؛ آنگاه که هنوز شب به پایان نرسیده بود و روزه داران لب به غذا نگشوده بودند؛ مردم در میادین گرد هم آمده بودند و این است ید واحده در برابر دست آتش افروز دشمن.
قرارگاه صاحب الزمان برای امشب در آمادگی کامل بود؛ دوباره تجمع، اما این بار برای دفع فتنه داخلی دشمن در شهرمان بسیار زودهنگام تر از شب های قبل گرد هم آمده بودند؛ دوباره فریادی از جنس انتقام و دوباره ابراز اتحاد...
پرچم ها علم شده بودند، عکس های شهیدمان و عکس های کودکان مظلوممان کنار هم گواه مظلومیت تاریخ بود.
غذاها برای افطار مردمان جان بر کف در حال آماده سازی بو ؛ نماد بعل، نماد استکبار و رنگ پرچم دشمن برای آتش زده شدن لحظه به لحظه رنگ می باخت؛ صورتی از جنایت بر روی برگ ها برای آتش زده شدن با ظرافتی عجیب طراحی شده بود؛ با آنکه خود قلم بر طرح این عکس برده بودم اما تنفرم برای امشب و به آتش کشیده شدن آن بیشتر بود!
وقتی ماه رمضان را شروع کردیم، ذره ای گمان نمی کردیم که در این ماه می شود دوبار یتیم شد؛ گویا حالمان، حال نزار ایتام کوفه است؛ اما در حالی که کفار به دنبال ایجاد شعب ابی طالب اند و در پستوهای موریانه تاریخ پیمان تحریم و فتنه می بندند.
آنچه داریم را با تمام توان به میدان می آوریم؛ سه شنبه آخر سال این خیل عظیم مردمان چیزی جز این را نمایش نمی دهد...
مردمان شعار هایی از عمق جانشان سر می دادند؛ راستی برایتان از سردمدار این خیل بگویم، کودکی پنج ساله که پدر پاسدار خود را فقط پنج روز هست که از دست داده است؛ غم این فرزند رخنه به جان انسان می افکند اما صدای این فرزند حس غرور را در آدمی زنده می کند و لرزه به تن دشمن می اندازد، به ساعات ملکوتی افطار نزدیک می شودیم؛ مبارزه همچنان ادامه داشت فتنه دشمن برای اغتشاش باز به خاک نشسته شد، این مردم با کشور خود عهد خون بسته اند و این خون گلو؛ ضمانت عهد ماست؛ ما ترکناک یابن الحسین...
اذان از بارگاه ملکوتی به اهتزاز درآمد؛ همگی در میدان برای نماز پشت هم ایستادیم.
بعد از نماز و دعا، کوچک، بزرگ، پیر و جوان... برای افطار؛ بعد از این پیکار آماده شدند، موکب ها برای توزیع افطاری آماده بودند.
رنگ لباس ها متفاوت، اما عشق به وطن و اتحاد، ما را گرد هم آورده بود.
آهنگ عارف قزوینی" از خون جوانان وطن لاله دمیده" درحال پخش شدن بود؛ یحتمل او نمی دانست ماجرای خون و لاله به بلندای تاریخ ادامه پیدا کند، همزمان با این کلمات، آتش زدن پرچم دشمن توسط مادران شهدای جنگ رمضان به عنوان اولین نفرات آغاز گردید و لگد مال کردن پرچم و عکس های دشمن نیز توسط دختران سرزمینم به یاد شهدای دانش اموز میناب ادامه یافت.
یزیدیان گمان کردند، می توانند فتنه آخر سال را میان این مردم هوشیار بیندازد ، اما نمی دانستند که درخت خون تبار سرزمینم به بیعت امام جوانمان سبز شده.
بکشید مارا، ملت ما بیدار تر میشود...
این افراد همان مردم بیدار در صحنه هستند که با هر داغ و عذابی که چشیده اند بیعت را فراموش نمی کنند.
امشب یزیدیان مکررا در آخرین چهارشنبه سال از وحدت مردم سوختند. آری با این اتحاد دشمن را سوزاندیم.
خون ها دیدیم در سالی که گذشت؛ولی باز جوانه زدیم.🇮🇷
✍🏻 فاطمه خرمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نوزدهم جنگ_ قم
ندای اذان مغرب بلند شد. دوباره نوای مردمی برای خروشیدن در خیابان ها به گوش رسید و هرکس با هرچه که داشت از خانه هایش بیرون آمد. یکی پرچم ایران بدست گرفته بود و دیگری یا ابوالفضل به دوش گذاشته بود. یکی یا صاحب الزمان میگفت و دیگری عکس رهبرش را روی سینه اش چسبانده بود. رقص پرچم ها چنان غرور و افتخاری به جانم تزریق میکرد که ناخودآگاه سبب لبخند زدنم میشد. هربار که شعار میدادند به آسمان صاف و یکدست شب نگاه میکردم و با تمام احساسی که میشود در وجود هرکسی غلیان کند همراهی شان میکردم. بزرگترین شعار، عظیم ترین ویژگی بارز هر ایرانی مسلمان، همان هیهات منا الذله است که در این ۲۰ شب حتی یکبار هم از زبان مردم نیوفتاد. آری همه یکصدا از جان و دل این را میگفتند. ۲۰ شب است که خسته نشدند تا هیهات منا الذله را نشان دهند. ۲۰ شب است که همراه نظامیان غیور، لگد بر پرچم و آبروی صهیون جهانی و آمریکای جهانخوار میکوبند و رسوای عالم شان میکنند.
خروش ملت همچنان در حمایت از ایران بلند و جوشان است. به فدائیان ایران بگویید که تا ما هستیم از هیچ چیز نهراسید و با تمام قوا به سمت شیطان بزرگ مشت هایتان را پی در پی بکوبید که ما پیروزیم ان شاءالله. مشت های گره کرده ی پولادین ما پشت موشک های شماست.
✍🏻 زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نوزدهم جنگ _ جاجرم
مجری برنامه شب قبل اعلام کرده بود که قرار است مسیر راهپیمایی تغییر کند، همه مردم مانند همیشه پر شور و با احساس غرور به میدان آمده بودند و منتظر حرکت ماشین صوت بودند که راهپیمایی آغاز شود.
تعدادی از جمع ما برای آماده کردن موکب فرهنگی، که قرار بود برپا کنیم در دور میدان ماندیم و مشغول آماده سازی موکب شدیم . حس عجیبی داشتیم.
بنر هایی که با تصاویر رهبر شهیدمان، شهید اغتشاشات شهرمان و... نقش بسته بود را باز کردیم و داخل موکب وصل کردیم. موشکی بزرگ درست کرده بودیم که آن را هم در اطراف موکب به نمایش گذاشتیم .در روبروی موکب با نیمکت ها و صندلی ها، نمادین مدرسه شجره طیبه میناب را به تصویر کشیدیم. تعدادی برگه که گوشه های آن با تصاویر شهدا و حضرت آقا و رزمندگان تزئین شده بود، برای کودکان چاپ کردیم ، برای رنگ آمیزی. کمی آن طرف تر هم بنری با طرح لی لی آماده کرده بودیم که کودکان از روی تصاویر دشمنان و پرچم آنها عبور کنند.
در اطراف مان موکب های پذیرایی هم مانند شب های گذشته حضور داشتند و آماده بخش نذری هایشان بودند. راهپیمایی تمام شد و جمعیت به سمت میدان آمد و برنامه آغاز شد.
تعداد زیادی کودک در اطراف موکب مان جمع شدند، عده ای برای طراحی پرچم ایران بر روی دست و صورت خود به گوشه ای از موکب رفتند، عده ای برای نوشتن دل نوشته، بر روی صندلی ها نشستند، عده ای هم برای بازی به سمت لی لی رفتن. بچه ها حال عجیبی داشتند، حس خوشحالی کودکانه ، حس غرور و فخر ملی ، چه احساسات قشنگی!
یک مسئله جالبی که برایم پیش آمد این بود: «دختر خانومی که کمی سنش بیشتر بود، به من گفت:« می شود من هم دلنوشته بنویسم؟» با اینکه دوستانش به او گفتند:« این کار را نکن، بزرگ شده ای.» ولی او دوست داشت، من هم به او گفتم:«هیچ اشکالی ندارد و برگه ای به او دادم.»
چقدر با احساسات و زیبا نوشت متنش را، متنش برای پدر شهیدمان بود.
در آخر که دلنوشته اش را خواندم، اشک هایم جاری شد و رفتم از او تشکر کردم.
در آن طرف تر هم مجری با اجرای برنامه ها محفلی همدل و متحد را به خوبی نشانه رسانه های معاند می داد. مردم هم با همراهی خود باعث کوری چشم دشمنان شده بودند.
قسم به اون مشت گره کرده ✊🏻
این پرچم زمین نمیمونه 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✍🏻فاطمه ابراهیمی فرد
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۸ اسفند۱۴۰۴ روز بیستم جنگ _بروجرد
و بعد از ۱۸ روز متمادی در میادین شهر هنوز هم مردم پر قدرت و پر شور حماسه آفرینی میکنند. هر روز شهیدی تازه تقدیم میکنند و هر روز حمله های ناجوانمردانه آمریکایی صهیونی، در جای جای وطنم و شهرم مداوم تاکید می کند که کثیف ترین دشمن ها کیست .
همراه با الله اکبر های کوبنده و نوای حیدر حیدر به تجمع ملحق میشویم و جمعیتی را نظاره گر می شوم که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست، مردمی که در گوشه گوشه این خیل عظیم حماسه می آفرینند و هر کدام داستان قهرمانانه ای جداگانه دارند.
از مادری که عکس شهید جوانش را قاب کرده و به زحمت بالای سرش گرفته و لنگان لنگان راه میرود، اما سرو مقابل او قد خم میکند تا کودکی که تازه زبان باز کرده و با حیدر حیدر میگوید.
از دختر جوانی که چتر را با هموطنان بیشتری به اشتراک میگذارد، تا از باران سیل آسا در امان بمانند، تا جوانانی که هر چند قدم یکبار گرد هم می آیند و به شیوه سنتی سینه زنی و عزاداری میکنند.
همه و همه نشان از قلب های تپنده و متحد در برابر ظلمی آشکار دارند، که پیر و جوان و زن و مرد نمی شناسد و هرکسی به شیوه خودش این مقاومت و اتحاد را نشان میدهد.
کمی جلوتر به موکبی میرسیم که چند شبی هست نذر سلامتی رهبر جدیدمان گوسفند قربانی میکند و نذر نیازمندان میکنند.
پیر غلامان قرآن بالای سر مردم گرفته اند و برای سلامتی مردم و کشور و رهبر جدید دعا میخوانند.
نوای حیدر حیدر همچنان طنین انداز است و مردم با نور و پرچم و مشت های گره کرده به سمت انتهای مسیر میروند.
و در نهایت دعای فرج است که مردم را با هر نوع پوششی و مشکلات معیشتی یکدل و یکصدا میکند و دقایقی فارغ از سایر مشکلات برای تعجیل در فرج ولی امرمان، صاحب عصر و الزمان دعا میکنیم. در نهایت این تجمع باشکوه را با سرود ملی همراه با احترام و سلام نظامی خاتمه میبخشیم.
یکی از اتفاقات جالب که آن شب رخ داد، این بود که زمانی که مردم متفرق میشدند، زمانی که دیگر بلندگو و شعار واحدی نبود و عملا برنامه پایان یافته بود، مردم همچنان خودجوش در مسیر برگشت، شعار الله اکبر و مرگ بر اسرائیل سر میدادند .
و اینجاست که باید به ایرانی بودن خود بالید، به شکوه و عظمتی که در هیچ کجای دنیا نمی شود یافت. این مردم غیرتمند و شریف بی آنکه لحظه ای از تهدیدات پوشالی و صدا و انفجار موشک بترسند، اینگونه پای کار نظام ایستاده اند و حماسه خلق میکنند.
و بی شک این تفکر الهی و این خروش قدرتمند پیروز است.
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۹ اسفند ۱۴۰۴ روز بیست و یکم جنگ _قم
همه ی خانواده روبه روی تلوزیون نشسته بودیم،مانند سال های گذشته با رمضان وارد سال نو میشدیم. مثل هر سال، به سالی که گذشت فکر کردم،دستاورد ها،اهداف،خواستهها ولی امسال فرق داشت، نه با سال های گذشته بلکه با بیست سالی که زندگی کرده بودم تفاوت داشت. افکارم به پرواز درآمد. بعد از فروردین، به ۱۶ اردیبهشت و آتش سوزی مهیب بندر شهید رجایی رسیدم. آتشی گسترده که بسیاری از عزیزانمان را در خود بلعید و حتی خاکسترهایشان را تحویلمان نداد. بر بال ققنوس های بندر سوار شدم و به ۲۳ خرداد سفر کردم،به موشک های ویرانگر که از سر کینه در شب عید غدیر بر ضسرمان فرود آمدند رسیدم. زن و بچه و پیر و جوانمان را آماج حمله قراردادند و سرداران بزرگمان را همنشین سفره ی امام علی(ع) کردند. گمان میکردند وقتی که سردار نداشته باشیم کارمان تمام است. نمیدانستند شیعیان علی(ع) غیرت دارند،شرف دارند؛وقتی با مولایمان مقابله میکنند وارد نبردی میشوند که، جز مرگ ثمره ی دیگری برایشان ندارد. سوار بر باله های موشک هایمان شدم تا به آتش سوزی رسیدم این بار در دل جنگل های گیلان،نمیدانم خطا سهوی بود یا از روی عمد فقط میدانم درختان و حیوانات بومی در میان آتش سوختند و همراه آنان یک ماه تمام جگرمانبه آتش کشیده شد. نمیخواستم جلوتر بروم ولی پرنده ی بال و پر سوخته، من را به آتشِ سوزان دیگری برد ،در عمیق دی ماه که اعتراضی درست تبدیل به عنوانی بزرگ در تاریخ ایرانمان شد به نام وطن فروشی، و همه چیز از همین خیانت به وطن آغاز شد، که در روزهای سرد دی ماه آن چنان کشورم را سوزاندند که داغش قلب همه را به آتش کشید و داغ جوانان دی را تا به ابد روی دلمان حک کرد. قلمم نمیتواند حرکت کند،دستم می لرزد. همراه قرآن های سوخته ی دی ماه شدم و رسیدم به ۹ اسفند و آه از روزی که پدرمان را از دست دادیم؛پدرمان آن چنان پدری بود که با دختران دانش آموز مینابش پر کشید و از بین ما رفت. این بار جگرمان نسوخت، این بار به یک باره قلبمان را از دست دادیم. سر جنگ افتادیم با کسانی که پدرمان را شهید کردند. نیروهای های نظامی با موشک و ما با نگاه داشتن خیابان ها راه پیشوایمان را ادامه دادیم. اشک ریختیم ولی کم نیاوردیم که پدرمان یاد داده بود، چگونه با وجود درد های دنیا ایستادگی کنیم. به خودم آمدم، مجری سال نو را تبریک گفت. چشمانمان پر از اشک شد که چگونه سال جدیدی را بدون اماممان شروع کنیم؟چگونه به رسم هر ساله پیام نوروزی آقایمان را بعد از سال تحویل نبینیم؟چگونه نماز عید فطر را بدون صدای امیدمان بخوانیم؟صورتمان خیس از اشک بود ولی به هم لبخند می زدیم تا به هم بگوییم که هنوز قوی هستیم. هنوز میجنگیم؛چشممان به تلوزیون بود تا اینکه فرزند خلف،امام خامنه ای جوان پیام نوروزی داد. پیامشان پر از امیدواری بود. گرچه پدر نبود ولی پسر دلهایمان را چون کوه استوار کرد که آینده هنوز پیش روی ماست و ایران هنوز پابرجاست ، این پرچم بر زمین نخواهد افتاد .
✍🏻هانیه ابراهیم نیا
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir