eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
۹,۱۰ فروردین ۱۴۰۵ روز سیم ,سی و یکم جنگ _قم تصمیم گرفته بودیم امشب را دخترانه به جهاد برویم. کارهایمان را سریع و بی درنگ از همان صبح علی الطلوع انجام دادیم. نمی‌دانم دست خدا در میان بود یا چه اما همه چیز امروز خیلی سریع پیش می‌رفت. هیچ مشکلی در هیچ کاری وجود نداشت. حتی بی اراده شام خانواده در ساعت پنج و نیم عصر حاضر شده بود. هیچ نگرانی ای وجود نداشت جز آنکه راهی که می‌خواستیم برویم، تازه و ناشناخته بود و من هم راننده ای کم تجربه و کم اطلاع بودم. قرار نبود جای دوری برویم اما امشب با تمام شب هایی که پشت سر گذاشته بودیم فرق داشت. قرار بود در تشییع شهدای آن حادثه‌ی ناگوار و تروریستی در شهرک پردیسان قم شرکت کنیم. هیچ وقت به عمرم انقدر از نزدیک به کامیون حمل شهدا نزدیک نبودم. وقتی که پرسان پرسان، با راهنمایی پلیس و مأمورین ناظم و حاضر در محل، و با کمک خدا توانستیم راهمان را پیدا کنیم، انتظار نداشتم کاروان تشییع درست روبرویمان باشد. با پای پیاده باقی مسیر را رفتیم و خود را به جمعیت رساندیم. همین که کنار جدول ایستادیم تا سیل جمعیت به ما برسد، نگاهم به اولین تابوت ظریفی که روی کامیون حمل شهدا بود گره خورد. خبرش را شنیده بودم که طفلانی همچون طفلان مسلم، مظلومانه در این حادثه‌ی تلخ جان سپردند، اما وقتی با چشم تماشایشان کردم و پیکر بی‌جانشان را در میان آن تابوت چوبی تصور کردم، جگرم سوخت. گناه بچه ها در این شب های جنگ چیست که دشمن چنین خصمانه و بی‌رحمانه کشتن آن‌ها را برای خود امتیاز و مباه می‌داند؟ چرا باید این نامسلمانان آنقدر بی‌وجدان و شیطان صفت باشند که شبانه و غریبانه اینطور خانه های مردمی را که در خوابند بزند؟ گناهشان چه بود که حتی خواب را هم برایشان آرام نگذاشتند؟ ننگ بر آنانی که از چنین ظاهرا، انسان هایی حمایت می‌کنند و همچنان روزه‌ی سکوت در برابرشان گرفته اند و یا بعضا از ایشان تشکر هم می‌کنند!. ننگ بر شما باد بی‌وجدان های بی‌وطن. تلفنم را در این لحظه درآوردم و فیلم گرفتم تا یادم بماند این سند جنایتی است که با چشمِ سر دیدم و هربار که خدایی ناکرده، زبانم لال، در این راه سست شدم و یا خواستم کمی خستگی درکنم، به آن نگاه کنم و بدانم که در برابر دشمن فقط جهاد باید کرد و یک لحظه هم نباید غافل شد. چشمانم خیس از اشک بود که نگاهم به طفلان اطرافم افتاد. فرزندانِ مادرانی که این صحنه را دیده بودند اما همچنان در این راه استوار مانده اند. آن غم سنگین در آن لحظه چنان نفسم را بریده بود که گمان کردم تاب تحمل دردی دیگر را ندارم، اما دیدن این مادرها، این پدرها، و این کودکان کوچک و بزرگ که همراه خانواده هایشان در این شور عظیم حضور داشتند مرا به خود آورد. قلبم درد می‌کرد اما دلم گرم شد. به بودنشان، به حضورشان، به عزم و اراده و باورشان و به هدف بزرگمان!. ما تا نابودی اسرائیل و آمریکای جهانخوار در این میدان خواهیم بود. برای بازگشت به خانه دیگر نه نگرانی ای داشتم و نه رغبتی. در راه برگشت با خود گفتم: من جان بی‌ارزشی دارم که خدا قابل بداند امید دارم که اگر حتی به اندازه ی ذره ای گرد و خاک موثر است، این جان ناقابل و این خون حقیر را بگیرد و بریزد تا حتی شده لحظه ای نابودی دشمنان اسلام و ایران، علی الخصوص رژیم جنایتکار اسرائیل نزدیک تر شود. اجل هر لحظه ممکن است در بازدم بعدی برسد و یا حتی اجازه‌ی دم هم به آدمی ندهد. چه بسا که در راه خدا بمیریم و مرگمان برای ایران عزیز و اسلام مفید باشد. به خداوندی خدا خود را آماده کردم. ان شاءالله مرگمان با عزت باشد. إنا لله و إنا إليه راجعون صدق الله العلي العظيم ✍🏻زکیه زحمت کش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب حوالی ساعت ٢:٣٠ دقیقه ظهر خودم را به موکب دانشگاهمان که این‌بار در بلوار بهار برپا شده بود رساندم. داخل موکب دو میز قرار داشت که یکی از آنها برای پذیرایی چای بود و یک میز دیگر که روی آن قرآن های برگه ای، تصویر امام شهید و تصویر امام خامنه ای قرار داشت. دیواره های موکب با جملات زیبایی آذین بندی شده بود و جلوه زیبایی به آن می داد. میزهای کودک در محوطه جلوی موکب قرار داده شده بود، تا بچه ها بیایند و برگه های رنگ آمیزی شان را کامل کنند و در پایان به عنوان هدیه برچسب و پرچم ایران بگیرند. بعضی از بچه ها هم که دوست داشتند نقاشی شان به دیوار موکب نصب شود، بچه های ما هم از خواست انها استقبال می کردند . موکب حال و هوای پر شوری داشت. در قسمت دیگر موکب، دارتی تهیه شده بود که چهره منحوس ترامپ و نتانیاهو را یدک می کشید و گاه کودکان گاه بزرگسالان چهره آنها را سوراخ سوراخ می کردند. جذابیت های موکب تمام نشدنی بود. در قسمت دیگر دو نفر از بچه های ما برای کودکان پرچم ایران می کشیدند، گاه روی صورت و گاه روی دستانشان. اما نباید از دیوار جیغ غافل شویم که طرفدار، بسیار داشت. چرا که طولی نکشید بعد از اینکه بنرش نصب شد با جملات زیبا و جالب مردم در قلبش زینت گرفت این روزها را به خواب هم نمی دیدم لحظاتی پر از شور و شعف که هر لحظه اش خاطره ای بود. پشت میزی که قرآن های برگه ای روی آن قرار داشت ایستاده بودم و مردم یکی یکی قرآن ها را بر می داشتند و می خواندند. بعضی ها به عکس رهبر شهید خیره می شدند و با نگاهی سرشار از غم و محبت به تصویر، چشم می دوختند؛ گویی الان است که قلب ها از سینه کنده شود. شاید دل آرام نمی گرفت که خم می شدند و با بوسه ای بر تصویر، دل هایشان را آرام می کردند. باید ساعت ها بنویسم از همه چیزهایی که دیدم اما من چشم هایم را تیز کردم تا چیزی را از قلم نیندازم... ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و دوم جنگ _ قم بِسمِ رَبِّ الشُهَداءِ وَ الصِّدّیقین به نام او که با یادش دلم آرام می گیرد وزین آشوب ها روزی جهان آرام می گیرد بدان ای خصم گر طوفان بپا کردی درین میدان نداریم ترس ازین طوفان چو هستیم پیرو قرآن که من خود میشوم سرباز این میدان هزاران بار جان من فدای کشورم ایران فتاده چنگال های خصم در پی باور ما خیال کرده که میشود تسخیر باور ما ندانسته که ما رهرو راه آن مردیم که نشد حتی برای لحظه ای تسلیم الا یا اهلَ العالم ، ما همچنان هستیم بر پای همان عهدی که با سید علی بستیم بسته ایم با خون خود بیعت با رهبرمان می مانیم تا آخرین قطره خون،با رهبرمان از چه می‌ترسانید مارا ، از مردنمان ؟! ما که می‌میریم بی شهادتمان عمریست دعای قنوت ما بوده همین اَللّهُمَّ اَرْزُقْنا شَّهادَة بحق اميرِالامومنين(ع) رسیده هنگامه انتقام خون شهیدان بگو بِسْمِ الله نمانده فرصتی اندک تا ظهور منتقم ثارَالله(ع) ✍🏻 زهرا سالارمنش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب در حالی که داشتم به میز دیگری که محل پخش چای بود نگاه می کردم، آقایی را دیدم که به مسئول ریختن چای می گوید که من برایتان خرما می آورم، تا در کنار چای بگذارید و بعد بابت چای تشکر کرد و رفت. همراهی و همدلی آن مرد با ما دلنشین بود. اندکی بعد آقایی را دیدم که از مردم بود و داشت بسته قندی را باز می کرد و در ظرف مخصوص قند که در کنار لیوان های چای بود می ریخت. دور میز خلوت بود و نگاهم را متوجه آنها کردم تا ببینم چه خبر است. آن آقای محترم ظرف قند را پر کرد و قندی برای چایش برداشت و رفت. مسئول چای وقتی به میز رسید متوجه شد ظرف قند خالی بوده و آن آقا به صورت خود جوش برای ما قند خریده و اورده و ظرف را لبریز از قندی کرده بود که سرشار از شیرینی بود و این برای ما یعنی انتهای توجه و مهربانی... دلهای ما می تپید و گاهی می خواست باز ایستد؛ اصلا مانده بود چه کند با این مردم! ما مردمان را نمی شناختیم اما، آقایی که رهبر نام داشت و شاید به واسطه رهبر بودنش بعضی ها تصور می کردند که از مردم دور است و از زندگی آنها خبری ندارد و شاید شناختی از آنها نداشته باشد اتفاقا به خوبی این مردم را می شناخت... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۲ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و سوم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی «لَامَلْجَأَ وَ لَا مَنْجٰا مِنَ اللهِ إلَّا إلَیْهِ» قرار بر این بود در شب 47 امین سالگرد روزی که دنیا برای اولین بار پس از سالها رنگ یک حکومت اسلامی شیعی را به خود دید، روزی که بنیان گذار آن امام خمینی کبیر (ره) بود. مردم مثل همیشه جمع شوند و در تجمعات حضور پیدا کنند، منتها شب امسال یک تفاوتی با تمام شب های سال گذشته داشت آن هم این بود که بصورت دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان (عج) به نیت رهایی تمامی مسلمان از ظلم ، ستم ، ریشه کن شدن قوم ظالم یهود و برای نابودی تمامیت اسرائیل ، آمریکا ، حکومتهای استعمارگر و اعطای آخرین و بزرگترین غفران و رحمت الهی بر مسلمانان یعنی ظهور صاحب الزمان (عج)خوانده شود؛برای همین تمامی زنان و مردان همراه خود زیر انداز و سجاده آورده بودند. رأس ساعت مقرر زیرانداز ها پهن شد و همگی در صف های منظم و دوشادوش هم ایستادند و شروع به اقامه نماز کردند صحنه زیبایی بود زیر باران همه ایستاده بودند و هیچ کس نه تنها خم به ابرو نمی آورد که ممکن است بعدا بیمار شود بخاطر شدت خیسی لباس هایش، بلکه یکصدا همگی از خدا یک خواسته داشتند و دست ها به تمنا به سوی آسمان بلند شده بود... در گوشه دیگری از مراسم چشمم به عده ای از جوانان و بچه های بسیجی و جهادی خورد که کودکان و خردسالان را برای اینکه والدینشان را اذیت نکنند و آنها بتوانند راحت تر نماز را اقامه کنند، دور یک میز گرد که روی آن پر از وسایل نقاشی مثل مداد شمعی ، آبرنگ و... بود، جمع کرده بودند و دست و صورت کودکان را نقاشی می کردند و آنها را سرگرم می کردند در گوشه ای دیگر پسر جوانی که ظاهرا عکاس بود با دوربینی که در دست داشت از بچه ها در حالتها و ژست های مختلف عکس برداری می کرد. این برایم جالب بود! نماز که تمام شد یکی از نوجوانان از مسئولین اجازه گرفت تا مطلبی را از پشت بلندگو اعلام کند. او بلندگو را در دست گرفت و شروع کرد به سر دادن شعار های زیبا و جدیدی به زبان ترکی و از مردم خواست که اورا همراهی کنند و تکرار کنند بعد از اتمام شعارها شروع کرد به رجزخوانی. آنچه را که با چشم میدیدم باور نمیکردم، پسری که ظاهرا 16سال بیشتر سن نداشت به قدری محکم و پرصلابت رجز می خواند و مردم را به مقاومت و ایستادگی دعوت و تشویق می کرد که در این لحظه ناگهان یاد سخن امام و قائد شهیدمان افتادم که در یکی از سخنرانی هایشان فرموده بودند که کار را دهه ی هشتادی ها و تمام می کنند. رجز های آن نوجوان مصداق بارز این سخن سید شهیدمان بود... اینجا ایران است، مردمش پایِ وطن ایستادگی می کنند 🇮🇷 ✍🏻ریحانه رنجبر ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب پشت میز بودم که آقایی از من پرسید : « خانم! قبله کدام طرفی است؟» من که نمی دانستم از او خواستم تا از مسئول موکب این را بپرسد، با خود گمان کردم شاید می خواهد اینجا نماز بخواند کمی برایم عجیب بود که در این ساعت بخواهد نماز بخواند از او چشم برنداشتم تا شاید من هم متوجه سمت قبله شوم تا اینکه، بعد از سوالش از مسئول ناگهان پشت ما در موکب نشست و به سجده رفت تازه برگه قرآن در دستش مرا متوجه این کرد که به آیات سجده واجب دار رسیده بوده است و حالا بعد از خواندنش رسم خضوع را به جای می آورد. کودکی به من نزدیک شد و گفت:« می شود نقاشی من را هم بچسبانید؟» به اشاره دستش نگاه کردم تا اینکه در انتهای اشاره او دریایی از نقاشی های کودکانه ای دیدم با رنگ آمیزی های مختلف، جذابیت چشم نوازی به موکب داده بود. پاسخش دادم و با ذوق کمکش کردم تا نقاشی اش را بچسباند و بعد با دادن یک پرچم به عنوان هدیه اش او را رهسپار کردم. بچه هایمان دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند نزدیک شدم تا از موضوع مطلع شوم. دوستم می گفت که آقایی به او گفته که چرا چیزی برای جمع آوری کمک ها نمی گذارید؟ تازه یادمان افتاد شماره کارتی برای کمک های مردمی بگذاریم. برای ما این همه همراهی دلگرم کننده بود و باعث می شد مصمم تر به راهمان ادامه دهیم. ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۳,۱۴ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و چهارم و سی و پنجم جنگ _ قم پنج شنبه شب مراسم وداع با پیکر شهید موسوی، در شهر مان برگزار شد و قرار بود امروز بعد از نماز جمعه، پیکر ایشان را به خاک بسپارند. مردم قم مهمان داشتند و حالا به خوبی برای به جا آوردن رسم مهمان نوازی حاضر شده بودند البته مهمانی که از جنس خودشان بود شاید بهتر است به جای مهمان بگوییم فرزندنی که به آغوش خانواده اش برگشته، بعد از مدت ها سختی و مجاهدت در راه خدا... سید عبدالرحیم موسوی یک بچه فقیر محله نوبهار قم، می شود فرمانده کل نیروی های مسلح جمهوری اسلامی ایران و خدا او را چقدر دوست داشت که با خودش به اوج آسمان ها برد و شهادت درجه نهایی بود که خدا بر شانه های او زد. به مصلی رسیدیم و خطبه ها آغاز شد خطیب نماز جمعه آقای اعرافی بودند و سخنان پر شور و حماسی شان در جای جای مصلی می پیچید و هر از چندگاهی ندای تکبیر جمعیت را بر می انگیخت. آقای اعرافی هم از دلاوری های سردار سرلشکر موسوی گفت و در نهایت نماز جمعه برپا شد بعد از اقامه نماز عصر، مردم دوشادوش هم، آماده اقامه نماز بر پیکر مردی شدند که افتخار شهرشان بود. خوشا به حال سردار در کنار امام شهیدمان بود و با هم پر کشیدند و به آسمان ها رفتند. پیکر روی دستان مردم رفت، تا در ماشین مخصوصی که تهیه شده بود برای انتقال تا حرم مطهر، قرار بگیرد. سیل جمعیت برای تشییع آمده بودند؛ پیر و جوان فرقی نمی کرد او به گردن همه ما حق داشت. داخل نماز جمعه از مردم با کیک و آب میوه پذیرایی کردند و بعد، همه به سمت ماشین حمل پیکر به راه افتادند. آقایی که میکروفون به دست داشت شعار های حماسی سر می داد و بعضی شعار ها حکایت از در اغوش کشیدن داشت، درآغوش کشیدن فرزندی برومند. مردم به فرزندشان اینگونه خوش آمد می گفتند: سید عبد الرحیم موسوی به شهر قم خوش آمدی! دسته دسته گل های زیبا میان مردم توزیع می شد سفید، بنفش و.. شور و حماسه بود که موج می زد، مردم مسیر مصلی تا حرم را برای سردار گل باران کرده بودند. حتما سردار هم از اینکه به خانه اش برگشته بود خوشحال بود. او آخرین زیارتش را در حرم بانو به جای آورد و بعد از عرض ادب حالا در گوشه ای از صحن حرم بدنش آرام گرفت. او حالا ملجا ما شده. او هنوز هم به حرف های ما گوش می سپارد و در پی حل مشکلاتمان است حالا سردار موسوی، شهید موسوی شده است با فراغی باز و دستانی گشاده برای گره گشایی... سردار بعد از مدت ها سختی حالا آرام می خوابد آرام و آسوده... سید خدا، شهادتت مبارک! ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب یک دور قرآن، برای شادی روح شهدا و امامین شهدا و سلامتی رهبر عزیزمان در چشم به هم زدنی تمام شد . این نشان از همت بلند مردم داشت. چند نفر از بچه هایمان وظیفه داشتند تا از مردم بخواهند که، داخل برگه هایی حرف دلشان را در قالب نامه به ماموران امنیت و حافظان آرامش شهر بنویسند. کودکی که به نظر ابتدایی بود به همراه مادرش پشت میز ایستاده بودند. کودک دوست داشت نامه ای بنویسد پس کاغذ و قلمی به او دادیم. نگاهی به مادرش کرد و مادرش از او پرسید : چه می خواهی بنویسی؟ کودک گفت: نمی دانم. چه بنویسم؟ مادر به رسم املاهای شبانه خانه، شروع به گفتن کرد: «بنویس مامان جان: ما بچه های ایران همیشه برای شما رزمندگان دعا می کنیم که ان شاء الله پیروز شوید... » خدا می داند که این مادر و فرزند چطور کلمات را هجی می کردند تا کودک بتواند این نامه را با هزاران امید بنویسد ... اندکی در حال خود بودم که بغلی ام سمتی از موکب را به من نشان داد. واقعا زیبا بود! مادری داشت نامه می نوشت برای حافظان امنیت در حالی که کاغذ را پشت پسرش گذاشته بود و از قامت راستش برای نوشتن نامه کمک می گرفت، همین قدر همراه و پای کار بودند. برای من باور نکردنی بود انگار همه ما یک جور دیگر شده بودیم. شهادت رهبرمان چه ها که با ما نکرده بود... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا