eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸 زیر علم موکب حوالی ساعت ٢:٣٠ دقیقه ظهر خودم را به موکب دانشگاهمان که این‌بار در بلوار بهار برپا شده بود رساندم. داخل موکب دو میز قرار داشت که یکی از آنها برای پذیرایی چای بود و یک میز دیگر که روی آن قرآن های برگه ای، تصویر امام شهید و تصویر امام خامنه ای قرار داشت. دیواره های موکب با جملات زیبایی آذین بندی شده بود و جلوه زیبایی به آن می داد. میزهای کودک در محوطه جلوی موکب قرار داده شده بود، تا بچه ها بیایند و برگه های رنگ آمیزی شان را کامل کنند و در پایان به عنوان هدیه برچسب و پرچم ایران بگیرند. بعضی از بچه ها هم که دوست داشتند نقاشی شان به دیوار موکب نصب شود، بچه های ما هم از خواست انها استقبال می کردند . موکب حال و هوای پر شوری داشت. در قسمت دیگر موکب، دارتی تهیه شده بود که چهره منحوس ترامپ و نتانیاهو را یدک می کشید و گاه کودکان گاه بزرگسالان چهره آنها را سوراخ سوراخ می کردند. جذابیت های موکب تمام نشدنی بود. در قسمت دیگر دو نفر از بچه های ما برای کودکان پرچم ایران می کشیدند، گاه روی صورت و گاه روی دستانشان. اما نباید از دیوار جیغ غافل شویم که طرفدار، بسیار داشت. چرا که طولی نکشید بعد از اینکه بنرش نصب شد با جملات زیبا و جالب مردم در قلبش زینت گرفت این روزها را به خواب هم نمی دیدم لحظاتی پر از شور و شعف که هر لحظه اش خاطره ای بود. پشت میزی که قرآن های برگه ای روی آن قرار داشت ایستاده بودم و مردم یکی یکی قرآن ها را بر می داشتند و می خواندند. بعضی ها به عکس رهبر شهید خیره می شدند و با نگاهی سرشار از غم و محبت به تصویر، چشم می دوختند؛ گویی الان است که قلب ها از سینه کنده شود. شاید دل آرام نمی گرفت که خم می شدند و با بوسه ای بر تصویر، دل هایشان را آرام می کردند. باید ساعت ها بنویسم از همه چیزهایی که دیدم اما من چشم هایم را تیز کردم تا چیزی را از قلم نیندازم... ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و دوم جنگ _ قم بِسمِ رَبِّ الشُهَداءِ وَ الصِّدّیقین به نام او که با یادش دلم آرام می گیرد وزین آشوب ها روزی جهان آرام می گیرد بدان ای خصم گر طوفان بپا کردی درین میدان نداریم ترس ازین طوفان چو هستیم پیرو قرآن که من خود میشوم سرباز این میدان هزاران بار جان من فدای کشورم ایران فتاده چنگال های خصم در پی باور ما خیال کرده که میشود تسخیر باور ما ندانسته که ما رهرو راه آن مردیم که نشد حتی برای لحظه ای تسلیم الا یا اهلَ العالم ، ما همچنان هستیم بر پای همان عهدی که با سید علی بستیم بسته ایم با خون خود بیعت با رهبرمان می مانیم تا آخرین قطره خون،با رهبرمان از چه می‌ترسانید مارا ، از مردنمان ؟! ما که می‌میریم بی شهادتمان عمریست دعای قنوت ما بوده همین اَللّهُمَّ اَرْزُقْنا شَّهادَة بحق اميرِالامومنين(ع) رسیده هنگامه انتقام خون شهیدان بگو بِسْمِ الله نمانده فرصتی اندک تا ظهور منتقم ثارَالله(ع) ✍🏻 زهرا سالارمنش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب در حالی که داشتم به میز دیگری که محل پخش چای بود نگاه می کردم، آقایی را دیدم که به مسئول ریختن چای می گوید که من برایتان خرما می آورم، تا در کنار چای بگذارید و بعد بابت چای تشکر کرد و رفت. همراهی و همدلی آن مرد با ما دلنشین بود. اندکی بعد آقایی را دیدم که از مردم بود و داشت بسته قندی را باز می کرد و در ظرف مخصوص قند که در کنار لیوان های چای بود می ریخت. دور میز خلوت بود و نگاهم را متوجه آنها کردم تا ببینم چه خبر است. آن آقای محترم ظرف قند را پر کرد و قندی برای چایش برداشت و رفت. مسئول چای وقتی به میز رسید متوجه شد ظرف قند خالی بوده و آن آقا به صورت خود جوش برای ما قند خریده و اورده و ظرف را لبریز از قندی کرده بود که سرشار از شیرینی بود و این برای ما یعنی انتهای توجه و مهربانی... دلهای ما می تپید و گاهی می خواست باز ایستد؛ اصلا مانده بود چه کند با این مردم! ما مردمان را نمی شناختیم اما، آقایی که رهبر نام داشت و شاید به واسطه رهبر بودنش بعضی ها تصور می کردند که از مردم دور است و از زندگی آنها خبری ندارد و شاید شناختی از آنها نداشته باشد اتفاقا به خوبی این مردم را می شناخت... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۲ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و سوم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی «لَامَلْجَأَ وَ لَا مَنْجٰا مِنَ اللهِ إلَّا إلَیْهِ» قرار بر این بود در شب 47 امین سالگرد روزی که دنیا برای اولین بار پس از سالها رنگ یک حکومت اسلامی شیعی را به خود دید، روزی که بنیان گذار آن امام خمینی کبیر (ره) بود. مردم مثل همیشه جمع شوند و در تجمعات حضور پیدا کنند، منتها شب امسال یک تفاوتی با تمام شب های سال گذشته داشت آن هم این بود که بصورت دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان (عج) به نیت رهایی تمامی مسلمان از ظلم ، ستم ، ریشه کن شدن قوم ظالم یهود و برای نابودی تمامیت اسرائیل ، آمریکا ، حکومتهای استعمارگر و اعطای آخرین و بزرگترین غفران و رحمت الهی بر مسلمانان یعنی ظهور صاحب الزمان (عج)خوانده شود؛برای همین تمامی زنان و مردان همراه خود زیر انداز و سجاده آورده بودند. رأس ساعت مقرر زیرانداز ها پهن شد و همگی در صف های منظم و دوشادوش هم ایستادند و شروع به اقامه نماز کردند صحنه زیبایی بود زیر باران همه ایستاده بودند و هیچ کس نه تنها خم به ابرو نمی آورد که ممکن است بعدا بیمار شود بخاطر شدت خیسی لباس هایش، بلکه یکصدا همگی از خدا یک خواسته داشتند و دست ها به تمنا به سوی آسمان بلند شده بود... در گوشه دیگری از مراسم چشمم به عده ای از جوانان و بچه های بسیجی و جهادی خورد که کودکان و خردسالان را برای اینکه والدینشان را اذیت نکنند و آنها بتوانند راحت تر نماز را اقامه کنند، دور یک میز گرد که روی آن پر از وسایل نقاشی مثل مداد شمعی ، آبرنگ و... بود، جمع کرده بودند و دست و صورت کودکان را نقاشی می کردند و آنها را سرگرم می کردند در گوشه ای دیگر پسر جوانی که ظاهرا عکاس بود با دوربینی که در دست داشت از بچه ها در حالتها و ژست های مختلف عکس برداری می کرد. این برایم جالب بود! نماز که تمام شد یکی از نوجوانان از مسئولین اجازه گرفت تا مطلبی را از پشت بلندگو اعلام کند. او بلندگو را در دست گرفت و شروع کرد به سر دادن شعار های زیبا و جدیدی به زبان ترکی و از مردم خواست که اورا همراهی کنند و تکرار کنند بعد از اتمام شعارها شروع کرد به رجزخوانی. آنچه را که با چشم میدیدم باور نمیکردم، پسری که ظاهرا 16سال بیشتر سن نداشت به قدری محکم و پرصلابت رجز می خواند و مردم را به مقاومت و ایستادگی دعوت و تشویق می کرد که در این لحظه ناگهان یاد سخن امام و قائد شهیدمان افتادم که در یکی از سخنرانی هایشان فرموده بودند که کار را دهه ی هشتادی ها و تمام می کنند. رجز های آن نوجوان مصداق بارز این سخن سید شهیدمان بود... اینجا ایران است، مردمش پایِ وطن ایستادگی می کنند 🇮🇷 ✍🏻ریحانه رنجبر ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب پشت میز بودم که آقایی از من پرسید : « خانم! قبله کدام طرفی است؟» من که نمی دانستم از او خواستم تا از مسئول موکب این را بپرسد، با خود گمان کردم شاید می خواهد اینجا نماز بخواند کمی برایم عجیب بود که در این ساعت بخواهد نماز بخواند از او چشم برنداشتم تا شاید من هم متوجه سمت قبله شوم تا اینکه، بعد از سوالش از مسئول ناگهان پشت ما در موکب نشست و به سجده رفت تازه برگه قرآن در دستش مرا متوجه این کرد که به آیات سجده واجب دار رسیده بوده است و حالا بعد از خواندنش رسم خضوع را به جای می آورد. کودکی به من نزدیک شد و گفت:« می شود نقاشی من را هم بچسبانید؟» به اشاره دستش نگاه کردم تا اینکه در انتهای اشاره او دریایی از نقاشی های کودکانه ای دیدم با رنگ آمیزی های مختلف، جذابیت چشم نوازی به موکب داده بود. پاسخش دادم و با ذوق کمکش کردم تا نقاشی اش را بچسباند و بعد با دادن یک پرچم به عنوان هدیه اش او را رهسپار کردم. بچه هایمان دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند نزدیک شدم تا از موضوع مطلع شوم. دوستم می گفت که آقایی به او گفته که چرا چیزی برای جمع آوری کمک ها نمی گذارید؟ تازه یادمان افتاد شماره کارتی برای کمک های مردمی بگذاریم. برای ما این همه همراهی دلگرم کننده بود و باعث می شد مصمم تر به راهمان ادامه دهیم. ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۳,۱۴ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و چهارم و سی و پنجم جنگ _ قم پنج شنبه شب مراسم وداع با پیکر شهید موسوی، در شهر مان برگزار شد و قرار بود امروز بعد از نماز جمعه، پیکر ایشان را به خاک بسپارند. مردم قم مهمان داشتند و حالا به خوبی برای به جا آوردن رسم مهمان نوازی حاضر شده بودند البته مهمانی که از جنس خودشان بود شاید بهتر است به جای مهمان بگوییم فرزندنی که به آغوش خانواده اش برگشته، بعد از مدت ها سختی و مجاهدت در راه خدا... سید عبدالرحیم موسوی یک بچه فقیر محله نوبهار قم، می شود فرمانده کل نیروی های مسلح جمهوری اسلامی ایران و خدا او را چقدر دوست داشت که با خودش به اوج آسمان ها برد و شهادت درجه نهایی بود که خدا بر شانه های او زد. به مصلی رسیدیم و خطبه ها آغاز شد خطیب نماز جمعه آقای اعرافی بودند و سخنان پر شور و حماسی شان در جای جای مصلی می پیچید و هر از چندگاهی ندای تکبیر جمعیت را بر می انگیخت. آقای اعرافی هم از دلاوری های سردار سرلشکر موسوی گفت و در نهایت نماز جمعه برپا شد بعد از اقامه نماز عصر، مردم دوشادوش هم، آماده اقامه نماز بر پیکر مردی شدند که افتخار شهرشان بود. خوشا به حال سردار در کنار امام شهیدمان بود و با هم پر کشیدند و به آسمان ها رفتند. پیکر روی دستان مردم رفت، تا در ماشین مخصوصی که تهیه شده بود برای انتقال تا حرم مطهر، قرار بگیرد. سیل جمعیت برای تشییع آمده بودند؛ پیر و جوان فرقی نمی کرد او به گردن همه ما حق داشت. داخل نماز جمعه از مردم با کیک و آب میوه پذیرایی کردند و بعد، همه به سمت ماشین حمل پیکر به راه افتادند. آقایی که میکروفون به دست داشت شعار های حماسی سر می داد و بعضی شعار ها حکایت از در اغوش کشیدن داشت، درآغوش کشیدن فرزندی برومند. مردم به فرزندشان اینگونه خوش آمد می گفتند: سید عبد الرحیم موسوی به شهر قم خوش آمدی! دسته دسته گل های زیبا میان مردم توزیع می شد سفید، بنفش و.. شور و حماسه بود که موج می زد، مردم مسیر مصلی تا حرم را برای سردار گل باران کرده بودند. حتما سردار هم از اینکه به خانه اش برگشته بود خوشحال بود. او آخرین زیارتش را در حرم بانو به جای آورد و بعد از عرض ادب حالا در گوشه ای از صحن حرم بدنش آرام گرفت. او حالا ملجا ما شده. او هنوز هم به حرف های ما گوش می سپارد و در پی حل مشکلاتمان است حالا سردار موسوی، شهید موسوی شده است با فراغی باز و دستانی گشاده برای گره گشایی... سردار بعد از مدت ها سختی حالا آرام می خوابد آرام و آسوده... سید خدا، شهادتت مبارک! ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب یک دور قرآن، برای شادی روح شهدا و امامین شهدا و سلامتی رهبر عزیزمان در چشم به هم زدنی تمام شد . این نشان از همت بلند مردم داشت. چند نفر از بچه هایمان وظیفه داشتند تا از مردم بخواهند که، داخل برگه هایی حرف دلشان را در قالب نامه به ماموران امنیت و حافظان آرامش شهر بنویسند. کودکی که به نظر ابتدایی بود به همراه مادرش پشت میز ایستاده بودند. کودک دوست داشت نامه ای بنویسد پس کاغذ و قلمی به او دادیم. نگاهی به مادرش کرد و مادرش از او پرسید : چه می خواهی بنویسی؟ کودک گفت: نمی دانم. چه بنویسم؟ مادر به رسم املاهای شبانه خانه، شروع به گفتن کرد: «بنویس مامان جان: ما بچه های ایران همیشه برای شما رزمندگان دعا می کنیم که ان شاء الله پیروز شوید... » خدا می داند که این مادر و فرزند چطور کلمات را هجی می کردند تا کودک بتواند این نامه را با هزاران امید بنویسد ... اندکی در حال خود بودم که بغلی ام سمتی از موکب را به من نشان داد. واقعا زیبا بود! مادری داشت نامه می نوشت برای حافظان امنیت در حالی که کاغذ را پشت پسرش گذاشته بود و از قامت راستش برای نوشتن نامه کمک می گرفت، همین قدر همراه و پای کار بودند. برای من باور نکردنی بود انگار همه ما یک جور دیگر شده بودیم. شهادت رهبرمان چه ها که با ما نکرده بود... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۵,۱۶ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و ششم , سی و هفتم جنگ _ کاشان بیش از ۳۰ روز از آغاز جنگ گذشته است و مردم هرروز و هرشب جای اینکه تعدادشان کمتر شود هرشب بیشتر از شب قبل، و هربار پرشورتر از قبل در میادین جمع می‌شوند، انگار که خستگی در جانشان راهی نداشته باشد . هرروز و هرشب شعار دادن و خیابان ها را مملوء از حضورشان کردن برایشان تبدیل به روتینی همیشگی شده باشد. مثل شب های دیگر امشب هم بعد از اذان مغرب همه در میدان جمع شده اند. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها روی صندلی نشسته اند و پسران جوان در وسط میدان ایستاده و پرچم های بزرگی را به اهتزاز در می‌آورند، پرچم ایران جانمان و پرچم هایی که نام مبارک حضرت ابوالفضل (ع) بر روی آنها نقش بسته است، آخر مردم عزیز کاشان ارادت خاصی به علمدار کربلا دارند. مردم دور تا دور میدان ایستاده اند، مردان و زنان جوان‌ همراه با بچه هایشان که یکی در بغل پدر است و دیگری دست مادر را گرفته و پرچم کوچکی در دست دیگرش دارد. بعضی ها کنار موکبی که چای پخش می‌کند ایستاده اند، به انتظار پر شدن استکان ها، تا استکانی چای بنوشند و گلویی تازه کنند. بچه های کوچک دور موکب کناری جمع شده اند تا روی دست های کوچکشان پرچم وطنشان نقش ببندد. مثل هرشب سوره‌ی فتح را می‌خوانیم و بعد مجری برنامه های دیگر را اعلام می‌کند. دسته‌ی کوچکی از دختران سرود می‌خوانند.‌ بعد پسر بچه ای رجز خوانی می‌کند و ما شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر می‌دهیم. در آخر دعای توسل می‌خوانیم و همگی باهم دست توسل بالا می‌بریم تا با دعای امامان معصوم شاهد پیروزی جبهه‌ی اسلام باشیم. بعد از آن هم راهپیمایی شروع می‌شود... پیر و جوان همه با هم پشت به ماشین صدا، با پرچم هایی که در دست دارند، حرکت می‌کنند و شعار می‌دهند و با سرودهایی که از ماشین صدا پخش می‌شود همخوانی می‌کنند و نمی‌گذارند که دمی بی‌شعار بگذرد و به صورت خودجوش در گوشه و کنار مسیر، فردی از ته دل فریاد می‌زند مرگ بر آمریکا و همه‌مان با او همراهی می‌کنیم.یا پسر بچه ای کوچک فریاد می‌زند مرگ مرگ اسرائیل ما همه با خنده او را همراهی می‌کنیم در شعار دادن. و بازهم قدمی دیگر که بر می‌داریم دخترانی نوجوان، مردی میانسال، دختر بچه ای کوچک و...از عمق وجودشان شعار نابودی کفر سر می‌دهند و ما با دل و جان با آنها همراهی می‌کنیم. حتی اگر آقای مجری نباشد و حتی اگر بلندگو خراب شود هیچ چیز مانع فریاد های انتقام خواهی این مردم نمی‌شود... ✍🏻 صدیقه ابراهیمی ▪️سرخط @srkhat_ir