🔸 زیر علم موکب
در حالی که داشتم به میز دیگری که محل پخش چای بود نگاه می کردم، آقایی را دیدم که به مسئول ریختن چای می گوید که من برایتان خرما می آورم، تا در کنار چای بگذارید و بعد بابت چای تشکر کرد و رفت. همراهی و همدلی آن مرد با ما دلنشین بود.
اندکی بعد آقایی را دیدم که از مردم بود و داشت بسته قندی را باز می کرد و در ظرف مخصوص قند که در کنار لیوان های چای بود می ریخت. دور میز خلوت بود و نگاهم را متوجه آنها کردم تا ببینم چه خبر است. آن آقای محترم ظرف قند را پر کرد و قندی برای چایش برداشت و رفت. مسئول چای وقتی به میز رسید متوجه شد ظرف قند خالی بوده و آن آقا به صورت خود جوش برای ما قند خریده و اورده و ظرف را لبریز از قندی کرده بود که سرشار از شیرینی بود و این برای ما یعنی انتهای توجه و مهربانی...
دلهای ما می تپید و گاهی می خواست باز ایستد؛ اصلا مانده بود چه کند با این مردم! ما مردمان را نمی شناختیم اما، آقایی که رهبر نام داشت و شاید به واسطه رهبر بودنش بعضی ها تصور می کردند که از مردم دور است و از زندگی آنها خبری ندارد و شاید شناختی از آنها نداشته باشد اتفاقا به خوبی این مردم را می شناخت...
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۲ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و سوم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی
«لَامَلْجَأَ وَ لَا مَنْجٰا مِنَ اللهِ إلَّا إلَیْهِ»
قرار بر این بود در شب 47 امین سالگرد روزی که دنیا برای اولین بار پس از سالها رنگ یک حکومت اسلامی شیعی را به خود دید، روزی که بنیان گذار آن امام خمینی کبیر (ره) بود. مردم مثل همیشه جمع شوند و در تجمعات حضور پیدا کنند، منتها شب امسال یک تفاوتی با تمام شب های سال گذشته داشت آن هم این بود که بصورت دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان (عج) به نیت رهایی تمامی مسلمان از ظلم ، ستم ، ریشه کن شدن قوم ظالم یهود و برای نابودی تمامیت اسرائیل ، آمریکا ، حکومتهای استعمارگر و اعطای آخرین و بزرگترین غفران و رحمت الهی بر مسلمانان یعنی ظهور صاحب الزمان (عج)خوانده شود؛برای همین تمامی زنان و مردان همراه خود زیر انداز و سجاده آورده بودند. رأس ساعت مقرر زیرانداز ها پهن شد و همگی در صف های منظم و دوشادوش هم ایستادند و شروع به اقامه نماز کردند صحنه زیبایی بود زیر باران همه ایستاده بودند و هیچ کس نه تنها خم به ابرو نمی آورد که ممکن است بعدا بیمار شود بخاطر شدت خیسی لباس هایش، بلکه یکصدا همگی از خدا یک خواسته داشتند و دست ها به تمنا به سوی آسمان بلند شده بود...
در گوشه دیگری از مراسم چشمم به عده ای از جوانان و بچه های بسیجی و جهادی خورد که کودکان و خردسالان را برای اینکه والدینشان را اذیت نکنند و آنها بتوانند راحت تر نماز را اقامه کنند، دور یک میز گرد که روی آن پر از وسایل نقاشی مثل مداد شمعی ، آبرنگ و... بود، جمع کرده بودند و دست و صورت کودکان را نقاشی می کردند و آنها را سرگرم می کردند در گوشه ای دیگر پسر جوانی که ظاهرا عکاس بود با دوربینی که در دست داشت از بچه ها در حالتها و ژست های مختلف عکس برداری می کرد. این برایم جالب بود!
نماز که تمام شد یکی از نوجوانان از مسئولین اجازه گرفت تا مطلبی را از پشت بلندگو اعلام کند. او بلندگو را در دست گرفت و شروع کرد به سر دادن شعار های زیبا و جدیدی به زبان ترکی و از مردم خواست که اورا همراهی کنند و تکرار کنند بعد از اتمام شعارها شروع کرد به رجزخوانی. آنچه را که با چشم میدیدم باور نمیکردم، پسری که ظاهرا 16سال بیشتر سن نداشت به قدری محکم و پرصلابت رجز می خواند و مردم را به مقاومت و ایستادگی دعوت و تشویق می کرد که در این لحظه ناگهان یاد سخن امام و قائد شهیدمان افتادم که در یکی از سخنرانی هایشان فرموده بودند که کار را دهه ی هشتادی ها و تمام می کنند.
رجز های آن نوجوان مصداق بارز این سخن سید شهیدمان بود...
اینجا ایران است، مردمش پایِ وطن ایستادگی می کنند 🇮🇷
✍🏻ریحانه رنجبر
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
پشت میز بودم که آقایی از من پرسید : « خانم! قبله کدام طرفی است؟» من که نمی دانستم از او خواستم تا از مسئول موکب این را بپرسد، با خود گمان کردم شاید می خواهد اینجا نماز بخواند کمی برایم عجیب بود که در این ساعت بخواهد نماز بخواند از او چشم برنداشتم تا شاید من هم متوجه سمت قبله شوم تا اینکه، بعد از سوالش از مسئول ناگهان پشت ما در موکب نشست و به سجده رفت تازه برگه قرآن در دستش مرا متوجه این کرد که به آیات سجده واجب دار رسیده بوده است و حالا بعد از خواندنش رسم خضوع را به جای می آورد.
کودکی به من نزدیک شد و گفت:« می شود نقاشی من را هم بچسبانید؟» به اشاره دستش نگاه کردم تا اینکه در انتهای اشاره او دریایی از نقاشی های کودکانه ای دیدم با رنگ آمیزی های مختلف، جذابیت چشم نوازی به موکب داده بود. پاسخش دادم و با ذوق کمکش کردم تا نقاشی اش را بچسباند و بعد با دادن یک پرچم به عنوان هدیه اش او را رهسپار کردم. بچه هایمان دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند نزدیک شدم تا از موضوع مطلع شوم. دوستم می گفت که آقایی به او گفته که چرا چیزی برای جمع آوری کمک ها نمی گذارید؟ تازه یادمان افتاد شماره کارتی برای کمک های مردمی بگذاریم. برای ما این همه همراهی دلگرم کننده بود و باعث می شد مصمم تر به راهمان ادامه دهیم.
✍🏻 سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۳,۱۴ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و چهارم و سی و پنجم جنگ _ قم
پنج شنبه شب مراسم وداع با پیکر شهید موسوی، در شهر مان برگزار شد و قرار بود امروز بعد از نماز جمعه، پیکر ایشان را به خاک بسپارند. مردم قم مهمان داشتند و حالا به خوبی برای به جا آوردن رسم مهمان نوازی حاضر شده بودند البته مهمانی که از جنس خودشان بود شاید بهتر است به جای مهمان بگوییم فرزندنی که به آغوش خانواده اش برگشته، بعد از مدت ها سختی و مجاهدت در راه خدا...
سید عبدالرحیم موسوی یک بچه فقیر محله نوبهار قم، می شود فرمانده کل نیروی های مسلح جمهوری اسلامی ایران و خدا او را چقدر دوست داشت که با خودش به اوج آسمان ها برد و شهادت درجه نهایی بود که خدا بر شانه های او زد.
به مصلی رسیدیم و خطبه ها آغاز شد خطیب نماز جمعه آقای اعرافی بودند و سخنان پر شور و حماسی شان در جای جای مصلی می پیچید و هر از چندگاهی ندای تکبیر جمعیت را بر می انگیخت. آقای اعرافی هم از دلاوری های سردار سرلشکر موسوی گفت و در نهایت نماز جمعه برپا شد بعد از اقامه نماز عصر، مردم دوشادوش هم، آماده اقامه نماز بر پیکر مردی شدند که افتخار شهرشان بود. خوشا به حال سردار در کنار امام شهیدمان بود و با هم پر کشیدند و به آسمان ها رفتند.
پیکر روی دستان مردم رفت، تا در ماشین مخصوصی که تهیه شده بود برای انتقال تا حرم مطهر، قرار بگیرد. سیل جمعیت برای تشییع آمده بودند؛ پیر و جوان فرقی نمی کرد او به گردن همه ما حق داشت. داخل نماز جمعه از مردم با کیک و آب میوه پذیرایی کردند و بعد، همه به سمت ماشین حمل پیکر به راه افتادند. آقایی که میکروفون به دست داشت شعار های حماسی سر می داد و بعضی شعار ها حکایت از در اغوش کشیدن داشت، درآغوش کشیدن فرزندی برومند.
مردم به فرزندشان اینگونه خوش آمد می گفتند:
سید عبد الرحیم موسوی به شهر قم خوش آمدی!
دسته دسته گل های زیبا میان مردم توزیع می شد سفید، بنفش و..
شور و حماسه بود که موج می زد، مردم مسیر مصلی تا حرم را برای سردار گل باران کرده بودند. حتما سردار هم از اینکه به خانه اش برگشته بود خوشحال بود. او آخرین زیارتش را در حرم بانو به جای آورد و بعد از عرض ادب حالا در گوشه ای از صحن حرم بدنش آرام گرفت. او حالا ملجا ما شده. او هنوز هم به حرف های ما گوش می سپارد و در پی حل مشکلاتمان است حالا سردار موسوی، شهید موسوی شده است با فراغی باز و دستانی گشاده برای گره گشایی...
سردار بعد از مدت ها سختی حالا آرام می خوابد آرام و آسوده...
سید خدا، شهادتت مبارک!
✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
یک دور قرآن، برای شادی روح شهدا و امامین شهدا و سلامتی رهبر عزیزمان در چشم به هم زدنی تمام شد . این نشان از همت بلند مردم داشت. چند نفر از بچه هایمان وظیفه داشتند تا از مردم بخواهند که، داخل برگه هایی حرف دلشان را در قالب نامه به ماموران امنیت و حافظان آرامش شهر بنویسند. کودکی که به نظر ابتدایی بود به همراه مادرش پشت میز ایستاده بودند. کودک دوست داشت نامه ای بنویسد پس کاغذ و قلمی به او دادیم. نگاهی به مادرش کرد و مادرش از او پرسید : چه می خواهی بنویسی؟ کودک گفت: نمی دانم. چه بنویسم؟ مادر به رسم املاهای شبانه خانه، شروع به گفتن کرد: «بنویس مامان جان: ما بچه های ایران همیشه برای شما رزمندگان دعا می کنیم که ان شاء الله پیروز شوید... »
خدا می داند که این مادر و فرزند چطور کلمات را هجی می کردند تا کودک بتواند این نامه را با هزاران امید بنویسد ...
اندکی در حال خود بودم که بغلی ام سمتی از موکب را به من نشان داد. واقعا زیبا بود! مادری داشت نامه می نوشت برای حافظان امنیت در حالی که کاغذ را پشت پسرش گذاشته بود و از قامت راستش برای نوشتن نامه کمک می گرفت، همین قدر همراه و پای کار بودند. برای من باور نکردنی بود انگار همه ما یک جور دیگر شده بودیم. شهادت رهبرمان چه ها که با ما نکرده بود...
✍🏻 سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۵,۱۶ فروردین ۱۴۰۵ روز سی و ششم , سی و هفتم جنگ _ کاشان
بیش از ۳۰ روز از آغاز جنگ گذشته است و مردم هرروز و هرشب جای اینکه تعدادشان کمتر شود هرشب بیشتر از شب قبل، و هربار پرشورتر از قبل در میادین جمع میشوند، انگار که خستگی در جانشان راهی نداشته باشد . هرروز و هرشب شعار دادن و خیابان ها را مملوء از حضورشان کردن برایشان تبدیل به روتینی همیشگی شده باشد.
مثل شب های دیگر امشب هم بعد از اذان مغرب همه در میدان جمع شده اند. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها روی صندلی نشسته اند و پسران جوان در وسط میدان ایستاده و پرچم های بزرگی را به اهتزاز در میآورند، پرچم ایران جانمان و پرچم هایی که نام مبارک حضرت ابوالفضل (ع) بر روی آنها نقش بسته است، آخر مردم عزیز کاشان ارادت خاصی به علمدار کربلا دارند.
مردم دور تا دور میدان ایستاده اند،
مردان و زنان جوان همراه با بچه هایشان که یکی در بغل پدر است و دیگری دست مادر را گرفته و پرچم کوچکی در دست دیگرش دارد. بعضی ها کنار موکبی که چای پخش میکند ایستاده اند، به انتظار پر شدن استکان ها، تا استکانی چای بنوشند و گلویی تازه کنند. بچه های کوچک دور موکب کناری جمع شده اند تا روی دست های کوچکشان پرچم وطنشان نقش ببندد.
مثل هرشب سورهی فتح را میخوانیم و بعد مجری برنامه های دیگر را اعلام میکند.
دستهی کوچکی از دختران سرود میخوانند. بعد پسر بچه ای رجز خوانی میکند و ما شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر میدهیم. در آخر دعای توسل میخوانیم و همگی باهم دست توسل بالا میبریم تا با دعای امامان معصوم شاهد پیروزی جبههی اسلام باشیم. بعد از آن هم راهپیمایی شروع میشود...
پیر و جوان همه با هم پشت به ماشین صدا، با پرچم هایی که در دست دارند، حرکت میکنند و شعار میدهند و با سرودهایی که از ماشین صدا پخش میشود همخوانی میکنند و نمیگذارند که دمی بیشعار بگذرد و به صورت خودجوش در گوشه و کنار مسیر، فردی از ته دل فریاد میزند مرگ بر آمریکا و همهمان با او همراهی میکنیم.یا پسر بچه ای کوچک فریاد میزند مرگ مرگ اسرائیل ما همه با خنده او را همراهی میکنیم در شعار دادن.
و بازهم قدمی دیگر که بر میداریم دخترانی نوجوان، مردی میانسال، دختر بچه ای کوچک و...از عمق وجودشان شعار نابودی کفر سر میدهند و ما با دل و جان با آنها همراهی میکنیم.
حتی اگر آقای مجری نباشد و حتی اگر بلندگو خراب شود هیچ چیز مانع فریاد های انتقام خواهی این مردم نمیشود...
✍🏻 صدیقه ابراهیمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
در حالی که مردم را تماشا می کردم دوستم مرا کنار کشید و گفت: تو قضیه عکس آقا را متوجه شدی ؟ گفتم : نه چی بوده ؟ دوستم با سوال من چشمانش برق زد و با ذوق شروع به تعریف اتفاقی که افتاده بود و حس و حالش کرد. برایم گفت که در کنار میز ایستاده بودند و داشتند با خانمی که سن و سالی که از روزگار گذرانده بودند، صحبت می کردند که ناگهان باد شدیدی می وزد و عکس امام خامنه ای که روی میز قرار داشته را روی زمین می اندازد. آن خانم با حالت خاصی که نشان از نگرانی داشته می پرسد : عکس شکست؟ و دوستم آن خانم را آرام می کند و می گوید که تصویر شیشه ای نبوده و اتفاقی نیفتاده است. خانم نفس راحتی می کشد و می گوید: عکس آقا افتاد سرم درد گرفت. این سخن برای ما سرشار از معنا بود. آری دیگر این مردم طاقت ندارند کوچک ترین آسیبی به عکس امامشان برسد چه برسد به وجود مبارکشان. از دست دادن یک امام، یک پدر خیلی طاقتمان را برده و دیگر تاب تحمل نداریم. با تمام وجود از خدا می خواهیم که امام خامنه ای عزیز ما را از گزند بلایا در امان بدارد...
وقتی از موکب داری می گوییم لازم است که این را هم متذکر شویم که، از جذابیت های موکب داری آشنایی با اقشار مختلف جامعه و هم صحبتی با آنهاست. در یکی از این موارد خانمی با بچه های موکب هم صحبت می شود و برایش تعریف می کند که ۱۲ روز است که از تهران به قم آمده و به دلیل ناراحتی قلبی و صدای پی در پی انفجار ها توان ماندن در تهران را نداشته است. اقوام از او می خواهند که به خانه آنها برود ولی او ماندن در حرم را ترجیح می داده و برایش راحت تر بوده است. در یکی از همان روز ها که در حرم اسکان داشته به سمت بلوار بهار می آید و متوجه راه اندازی موکبی در بلوار می شود ولی به دلیل نیمه کاره بودن ترجیح می دهد که برود و هنگامی که موکب آماده شد برگردد تا از آنچه در موکب می گذرد مطلع شود. مدتی بعد برمی گردد و جالب اینجاست که این خانم، گمشده ای که به دنبالش بوده است را در موکب ما پیدا می کند و این گمشده چیزی نبود جز آرامش!
چقدر این شرح حال ها دلچسب است. یک موکب در دل شهر این چنین تاثیر گذار! حیرت آور است!
✍🏻 سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
قصه دلبستگی مردم به موکب ها به اینجا ختم نمی شود. موکب فرزندانش را در آغوش می کشد و این بار یک زوج جوان مهمان موکب می شوند. دوستم تعریف می کند که، در محوطه سبزه زار بلوار به سمت حرم، درحال قدم زدن و پیگیری کارها بوده است که یک زوج جوان را می بیند درحالی که چای در دست داشتند و روی نیمکتی دور تر از محوطه موکب، در حال نوش جان کردن چای بودند. این دو زوج از دوستم می پرسند که صوت هایی که می گذارند با بلوتوث است یا فلش وصل می کنند؟ و بعد از دوستم می خواهند که اسم صوت قبلی را به آنها بگوید چرا که چند روزه به دنبال این صوت می گردند و پیدایش نمی کنند.
این گفت و گو به پایان می رسد اما فردای آن روز، زوج به جای چند نیمکت آن طرف تر حالا رو به روی موکب به انتظار آغاز فعالیت آن نشسته بودند و با لبخندی که نشان از رضایت داشت به ما نگاه می کردند. انگار آنها هم نمک گیر موکب شده بودند...
یکی از کارهای جذابی که بچه های موکب انجام می دهند هویت بخشی به نوجوانان است. تعدادی از همین نوجوانان از جلوی موکب عبور می کردند که چشمشان به دارت طراحی شده با چهره نتانیاهو و ترامپ می افتد، به سمت دارت می آیند و یکی از بچه های ما تیر های دارت را به بزرگترین آنها می دهد...
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir