eitaa logo
سَرْخَـــطْ
95 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸 زیر علم موکب خانم این آقا ما رو از تعجب نجات داد که دارد شوخی می کند... ولی من فکر نمی کردم شوخی بکنند،چون بعدا در نامه های دیگر دیده بودم که بعضی شماره نوشته بودند برای اینکه اگر رزمندگان کمک خواستند آنها هستند و میتونن با این شماره به آنها خبر بدهند. به نظرم سوال این آقا هم احتمالا برای همین بود! شیرین ترین لحظه ها پای میز نامه، نوشتن نوجوانان برای رزمندگان هست. انقدر که، کلمات و جمله بندی های جالبی دارند و صادقانه و بی آلایش می نویسند انسان جذب آنها می شود. به خاطر همین از چند پسر نوجوان که حدودا 10 یا 12 ساله می خوردند باشند، خواستم که نامه بنویسند و آنها هم قبول کردند البته یکی از آنها اولش پرسید چی جایزه می دید بنویسم؟ اما وقتی متوجه شد جایزه ای در کار نیست بازم منصرف نشد و با نیت خالصانه تری شروع به نوشتن کرد:) یک خانم تقریبا میان سال پشت میز آمدند و گفتند:« منم میخوام برای رزمندگان بنویسم.» بعد هم شروع کردند به دعا خیر کردن برای آنها. منم گفتم: «بفرمایید حاج خانم بنویسید براشون.» اما همین که خواست همه اون حرف ها رو بنویسد یک لحظه متوقف شد و کاغذ و قلم را به سمت من روانه کرد و گفت: « شما بنویسید. هر چه من میگویم بنویسید من خیلی کند می نویسم.» لبخندی از روی اطاعت زدم و قلم و کاغذ را به دست گرفتم و همچون دانش آموزی که برایش دیکته می گویند شروع به نوشتن کردم. ماشاءالله هزار ماشاءالله به این خانم! انقدر تند تند و پشت سر هم همه جملات دعایی را روانه می کرد که دستانم به سرعت بیان ایشان نمی رسید و آخرش مجبور شدم با لبخند بگویم یکمی یواش تر بگید حاج خانم نمی تونم بنویسم. بعد ایشان که انگار متوجه شده بودند که من دارم می نویسم و اگر خودشان باید می نوشتن چقدر زمان می برده کمی سرعت را آرام کردند ولیکن هنوز هم نوشتن آن همه حرف دل با آن سرعت کار سختی بود. نامه ایشان تمام شد و تشکر کردند و رفتند و من تا چند دقیقه دستانم را به خاطر آن شوک عظیم نوشتاری مالش می دادم... به دلیل وجود جمعیتی که پیوسته در حال عبور بودند چای ما تمام می شد و تا دور بعدی چای فراهم شود قدری طول می کشید. در این لا به لا تا فراهم آمدن چای پیرمردی سر میز چای آمدند و خطاب به برادرانی که مسئول آماده سازی چای بودند گفتند:« ... ادامه دارد ... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۶,۲۷ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و هفتم ,چهل و هشتم جنگ _ قم ... حاج آقای رفیعی برای سخنرانی به این موکب ساده آمد. فکر نمی‌کردم ایشان در این مجلس بی آلایش، با این موکت های نازک روی زمین پهن شده و با این پذیرایی بی غل و غش بیاید. طی سخنرانی اش از ویژگی های امام شهیدمان گفتند و فرمایشات ایشان را کمی بازگو کردند و دو کتاب از حضرتش را معرفی کردند تا مردم و مسئولین بخوانند. کتاب پیشوای صادق و انسان ۲۵۰ ساله. تاکید حاج آقا روی کتاب دوم بود و کتاب اول را گفتند که حضرت امام، برای تذکر در خصوص اصل تاریخ به ایشان دادند. هر دو کتاب تالیف خود امام شهیدمان است. به تازگی فهمیدم که پدری که از دست دادیم چقدر کتاب نوشته که روحم هم خبر از آن‌ها خبر نداشته است. اگر شما هم نمی‌دانید کافی است فقط جستجو کنید. سخنرانی که تمام شد، روضه خوانی آمد و مقتل خوانی کرد. خوب دل همه را برای آقا امام حسین (ع) و آقای شهیدمان خون کرد. چنان می‌خواند که مردم های های گریه می‌کردند. دیگر روزهای استقامت در برابر اشک ها کمرنگ شده و مردم راحت‌تر برای پدرشان اشک می‌ریزند. حتما شما هم یک‌روز به این موکب سر بزنید. راه برگشت را طی می‌کردیم که خانمی جلو آمد و گفت نذر داریم. گفتیم چه؟ گفت: برای سلامتی مقتدای جهان اسلام، امام سید مجتبی خامنه ای حفظه الله نذر صلوات کرده ایم. از شما می‌خواهیم هرچند تا که می‌توانید دهانتان را به عطر صلوات بر محمد و آل محمد خوشبو کنید. به هرکه می‌رسید همین را می‌گفت. و هرکس هرچقدر که در توانش بود یا دلش می‌خواست می گفت که می‌خواند. آنجا یکی نذر شتر می‌کند و یکی قربانی گوسفند دارد. یکی صلوات نذر می‌کند و یکی دعای عهد. واقعا عالی است. هر چه که گذشت، بیشتر از قبل به رنگ و بوی موکب ها هنگام گذر آغشته می‌شدیم که با رسیدن به خودرویمان، همان ها را در دل محکم کردیم و علم بر دست گرفتیم تا اینبار با همین عطر و بو، خیابان را همراه دیگر خودروپیمایان مزین کنیم. برنامه هر شب همین است و تا وقتی ادامه دارد که جنگ میان حق و باطل با پیروزی حق به پایان رسیده باشد. فراموش نکنید که حتما در این میان برای سلامتی و ظهور آقا امام زمان (عج) هم دعا کنید و صلوات بفرستید. ✍🏻زکیه زحمت کش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ...« حاجی چایی داری؟» اما وقتی پاسخ منفی شنیدند گفتند که پس دو تا قند برمی دارم و بعد عصا به دست رو به سوی حرم به راه افتادند. نمی توانستم از سادگی و بی آلایشی این پیرمرد نگویم انقدر به برایم چشم گیر بود. قصه این پیرمرد های باحال و با شور و نشاط به همین جا ختم نمی شد. وقتی که بنر جدید دیوار جیغ را آوردند بلافاصله بعد از نصب، پیرمردی را دیدم درحالی که نوشته ای به دست دارد روی دیوار جیغ می نویسد. ماژیک به دست چپش و کاغذی که انگار متن حماسی آماده کرده اش بود در دست راستش قرار داشت و یواش یواش از روی برگه نگاه می انداخت و روی دیوار نوشته ها را پیاده می کرد. کمی با دقت ایشان را نگریستم و یافتم که روزهای قبل هم ایشان را دیده ام که جزو اولین نفر ها روی دیوار جیغ نوشته ثبت می کنند. برایم خیلی جذاب شد. این همه روحیه و عزم و اراده و همت در این مرد من را به تامل وا داشت. پشت میز مخصوصم ایستاده بودم و منتظر شکار افراد برای نامه نوشتن بودم که یک خانم و یک آقا رو دیدم که داشتند با بچه های مسئول میز چای صحبت می کردند، بعدا متوجه شدم این دو نفر از رادیو قم هستند و می خواهند که از بچه های ما مصاحبه بگیرند. ابتدا برای بچه ها توضیح دادن که چه می پرسند و سوالات چگونه است و مدتی به آنها فرصت دادند تا جواب های خودشان را آماده کنند. دو نفر از بچه های موکب با هماهنگی مسئول اصلی مان جواب هایشان را آماده کردند و برای مصاحبه آماده شدند. کمی آن طرف تر از موکب کارشان شروع شد. تازه متوجه شدم که انگار پخش زنده رادیویی است نه ضبط! و آن خانم با قرار دادن گوشی اش جلوی دهان بچه های ما جواب ها را به گوش شنوندگان رادیو قم که احتمالا درحال شنیدن صوت های پخش شده از باند موکب هم بودند می رساند. به نظرم صحبت و توضیحات بچه ها با آن زیر صدا خیلی جذاب بود و بیشتر حال و هوای موکب برای مردم قابل تصور می شد. از اینکه دانشجویانی بودیم که به اندازه لحظاتی حال مردم را خوب می کردیم و رنگ دیگری به شهر می بخشیدیم، افتخار می کردم. بچه ها بعد از دادن گزارش کامل به شنوندگان در رابطه با کار موکبمان و فعالیت بر و بچه های گل فارابی حالا دوباره سر میز چای مشغول دادن چای به مردم شدند... ادامه دارد ... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و نهم جنگ _ قم یک سالی می‌شود که غرق در دریای عشق خداوند به حضرت موسی علیه السلام هستم و غربتِ آن پیامبرِ بزرگ، بیش از پیش بر من آشکار شده است. این برداشتِ شخصی من است، که در هنگامه ی قرائت قرآن در سرتاسر آن عشق و رحمتِ بی‌پایان خداوند نمایان است به ویژه وقتی، از شخصیت‌ هایی سخن می‌گوید که نامشان با درود، سلام و رحمتِ الهی زینت یافته. در پهنهٔ قرآن، آیات بسیاری _حدودا ۴۲۰ آیهٔ شریفه_ به حضرت موسی علیه السلام اشاره دارد؛ از سرگذشتِ ایشان گرفته تا فراز و فرودهای زندگانی شان، روابط پیچیده ای که با قوم سرکش خود داشته اند و مهم‌تر از همه، مکالماتِ بی‌واسطه و پرصلابتش با پرودگار... اما چیزی که دلم را سخت می‌سوزاند، فهمِ غربتِ این پیامبر بزرگ، به خصوص در این زمانه ای که سپری می‌کنیم؛ زمانه ای که در آن، رهبری امین، این مردم را هدایت می‌کند و مردمی وفادار، پیِ این رهبرند. با آنکه قریب بیش از پنجاه روز است که امام این سرزمین کالبدِ خاکیشان را ترک کرده اند، اما امّت او، همچنان پرچمدار راه و خواست اویند. این در حالی است که پیامبر اولوالعزمی چون، حضرت موسی علیه السلام، تنها با چهل روز غیبت و دوری از امّت خویش آن هم به اذن پروردگار برای خلوت در کوه طور، شاهد بود که قومش در فتنه ی گوساله‌ پرستی گمراه شدند و پس از بازگشتِ آن حضرت، در میان مردمی که از پیمان خویش برگشته بودند، او از شدت اندوهی که بر دلِ رسولان می‌نشیند، برادر بزرگ‌تر و جانشین خویش، هارون علیه السلام، را در برابر دیدگانِ همه سرزنش کرد و مورد عتاب خود قرار داد. باید تاریخ را دوباره خواند، باید آن را با نگاهی امروزی بازنگری کرد و معانی آن را در زمان حال گنجاند. این همان چیزی است که امّتِ محمد رسول‌الله (صل الله علیه و آله و سَلّم) را، خاص می‌کند. این همان نکته‌ ای است که پیامبر اسلام و دین او را خاتم و بی‌نقص می‌سازد. و این همان حقیقتی است که گویی گذر زمان، شمشیر ذوالفقار علی علیه السلام را، که نماد تداومِ هدایتِ الهی در این امّت است، تیزتر و برنده‌تر می‌سازد. باید به دین خاتم، این‌گونه نگریست و فهمید که پس از گذشت قرن‌ها، حاصل تلاش‌های بی‌وقفه و دلسوزی‌ های پدرانهٔ پیامبر اسلام، چه باور و استقامتی را به ارمغان آورده است. این است که در گذر زمان، در فقدانِ امامانش، این امّت نه تنها فرو نمی‌پاشد بلکه با بصیرتی افزون‌تر، مسیر نورانیِ حیات و هدایت را ادامه می‌دهد. ای امام شهید! شما مظلومید اما غریب نه؛ چرا که در این مسیر، امّتِ محمد رسول الله (ص) همراهِ شماست. ✍🏻 ایلماه ایمانی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب نگاهم را از آنها گرفتم و به سوی دیگر موکب خیره ماندم همان پیرمرد با روحیه و شاداب را دیدم که روی سکو نشسته بود و برای بعضی از بچه ها با اریگامی خرگوش درست می کرد. نمی دانید که بعد از اتمام ساخت، چقدر این خرگوش ها بامزه گوش هایشان تکان می خورد. آن پیر مرد وسط آن همه کودک انگار پدر بزرگی بود در جمع نوه هایش! یکی یکی بچه ها اضافه می شدند و درخواست خرگوش می دادند و پدربزرگ مهربان با آرامش تمام کاغذی از کیسه برنجی اش در می آورد و با دقت مربع می کرد و چند، تا به کمر کاغذ می انداخت و از دل بی روح کاغذ خرگوش چست و چابکی را بیرون می آورد و لبخند را به دل کودکان می نشاند. انقدر ذوق زده شده بودم که نفهمیدم چطور موبایلم را درآوردم و یواشکی از آنها فیلم گرفتم تا مبادا بفهمند و دست از کار بکشند. الان که فکر می کنم ای کاش من هم بچه می شدم و پدر بزرگ برای من هم خرگوش می ساخت مسخره ام نکنید، تقصیر من نیست آخر بعضی کار ها بدجور به دل می نشیند. ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۹ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاهم جنگ _ رشت با اینکه کوله باری از کار روی زمین داشتم، ولی دلم نیامد امشب تجمعات را از دست بدهم! زیرا شب میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها است. دردانه امام کاظم علیه السلام... روز دختر است! می دانید امروز روز تولد آقامانم هست... آقای شهیدمان که اولین جانفدای ایران هست... آقایی که آخرین سفرش پیش کریمه اهل بیت خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها بوده است... کسی چه میداند شاید رزق شهادت شان را انجا گرفتند... میان جمعیت هستم، اطرافم را نگاه میکنم. :دختری که کلاه به سر دارد، پلاکارد به دست، پرچم ایران روی شانه هایش ...از کنارم رد شد. با اینکه در حال گذر از جمعیت برای پیدا کردن مکان بهتری بود، شعار "نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا" از زبانش نمی افتاد. خانومی که حجابش کامل نبود پرچم حزب الله ای که مزین به آیه قرآن《فَاِنَّ حِزبُ الله هُمُ الغالِبون》را به دست دارد. این شب ها متفاوت است، کنار پرچم سه رنگ، پرچم حزب الله هم بالای سرمان در اهتزاز است. و فراخوان موشک صورتی های دختر ها هم هست... دور و اطراف پر بود از موشک های صورتی که با خلاقیت و طراحی های مختلف بچه ها و با دستان کوچکشان ساخته شده بودند. پسر ها هم انگار آرام ننشسته بودند و موشک های مشکی خودشان را ساخته بودند. امشب موشک باران هست، توی خیابان دختر بچه ها و پسر بچه ها سلاح دیگه ای غیر از صدای کودکانه شان آوردند. شعار های خودجوش مردم قطع نمی شود: من از جمهوری اسلامی ایران دست بکشم؟!🇮🇷 اصلا ابدا ✍🏻دخترک گیلک ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب در روایت موکب، شیفت قبل را با خرگوش کاردستی پدر بزرگ مهربان به پایان رساندم. این روزها، شیفت های هفتگی موکب بهار یکی یکی می آیند و می روند و ما هم به انتظار شیفت های بعدی زمان را سپری می کنیم. مثل هر بار سری به کانال اطلاع رسانی فعالیت های این روز هایمان زدم، که ناگهان پیام شیفت جدید موکب بهار توجهم را جلب کرد. تاریخش را برسی کردم یک روز از موکب گذشته بود. دلم میخواست حتی یک روز هم که شده به موکب بروم برای خدمت، برای دیدن و از همه مهمتر برای روایت... روز موعودم فرا رسید و راهی بلوار شدم. این بار سعی کردم زودتر خودم را به موکب برسانم، به خاطر همین وقتی رسیدم هنوز بچه ها شروع نکرده بودند و نشسته بودند تا وسایل ها برسد. بعد از سلام و علیک با دوستانم من هم به صندلی تکیه زدم و در حال رویت موکبی بودم که زیر علمش درس ها آموخته بودم؛ درس ایثار، مهربانی، مقاومت و ایمان... و استاد، این بار مردم بودند، مردمی که نزدیک به پنجاه روز است که خیابان ها را رها نکردند و با مقاومتشان دشمن را به تنگ آوردند. باد صبگاهی نیمه سردی که زیر سایه موکب به بدنم می خورد سرما را به جانم می انداخت برای گریز از سردی... ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۰,۳۱ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاه و یکم , پنجاه و دوم جنگ _ قم امشب قرارمان را در منطقه پردیسان قم گذاشته بودیم. ساعت هشت و نیم شب حرکت کردیم و خود را به تجمع شبانه مردمی رساندیم. آنقدر تعداد مردم زیاد بود که اگر از انتهای خیابان نگاه می‌کردید ابتدای جمعیت را پیدا نمی‌کردید!. خودروهای پارک شده در محل، دوبله و بعضا سوبله هم ایستاده بودند اما هیچکس اعتراض نداشت. حیرت انگیز ترین بخش این شبها برایم این است که همه باهم درحال مدارا هستند. برادری و همراهی میان مردم خودش را خیلی خوب نشان می‌دهد. از میان جمعیت، خودمان را به جلو کشاندیم تا نزدیک به سکوی اجرا بایستیم تا بهتر بتوانیم از برنامه ها استفاده کنیم. شیخی از لبنان مهمان امشب بود. بسیار راسخ و با لهجه فصیح صحبت می‌کرد. پسری کنارش ایستاده بود و حرف هایش را برای مردم ترجمه می‌کرد. عمده سخن ایشان درباره مقاومت، حزب الله قدرتمند و فرمایشات شهید سید حسن نصرالله بود. مردم گاهی آنقدر هیجان زده می‌شدند که فرصت به مترجم نمیدادند و تک و توک تکبیر می‌گفتند!. حقارتی که شیخ نعیم قاسم بعد از تصور باطل صهیونیست ها مبنی بر نابودی حزب الله به اهالی رژیم صهیونیستی خورانده، روحیه شان را تقلیل بخشیده. ایشان می‌گفت:« آن‌ها گمان می‌کردند حزب الله نابود شده که سکوت کرده و چند ماه است پاسخ نمی‌دهد، اما این صبر ما بود که به فرموده شهید نصرالله یک استراتژی برای پیروزی مان بود.» همچنین گفتند:« صبر برای ما یک اسلحه بود نه ضعف!.» همه چیز عالی بود. وقتی صحبت های شیخ لبنانی تمام شد، چشمم به تولیت مسجد مقدس جمکران حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقای چراغ نژاد افتاد. روی یک صندلی کنار جایگاه نشسته بود و سه خادم از مسجد جمکران پشت ایشان ایستاده بودند. نمی‌دانستم برای چه این شخصیت برگزار اینجاست اما فهمیدم برنامه خاصی را می‌خواهند اجرا کنند وگرنه خدام اینجا چه می‌ کردند. چیزی نگذشت که مجری محترم اعلام کرد امشب قرار بر این است که ... ادامه دارد ... ✍🏻زکیه زحمت کش ▪️سرخط @srkhat_ir