🔸 زیر علم موکب
نگاهم را از آنها گرفتم و به سوی دیگر موکب خیره ماندم همان پیرمرد با روحیه و شاداب را دیدم که روی سکو نشسته بود و برای بعضی از بچه ها با اریگامی خرگوش درست می کرد. نمی دانید که بعد از اتمام ساخت، چقدر این خرگوش ها بامزه گوش هایشان تکان می خورد.
آن پیر مرد وسط آن همه کودک انگار پدر بزرگی بود در جمع نوه هایش! یکی یکی بچه ها اضافه می شدند و درخواست خرگوش می دادند و پدربزرگ مهربان با آرامش تمام کاغذی از کیسه برنجی اش در می آورد و با دقت مربع می کرد و چند، تا به کمر کاغذ می انداخت و از دل بی روح کاغذ خرگوش چست و چابکی را بیرون می آورد و لبخند را به دل کودکان می نشاند. انقدر ذوق زده شده بودم که نفهمیدم چطور موبایلم را درآوردم و یواشکی از آنها فیلم گرفتم تا مبادا بفهمند و دست از کار بکشند. الان که فکر می کنم ای کاش من هم بچه می شدم و پدر بزرگ برای من هم خرگوش می ساخت مسخره ام نکنید، تقصیر من نیست آخر بعضی کار ها بدجور به دل می نشیند.
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۹ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاهم جنگ _ رشت
با اینکه کوله باری از کار روی زمین داشتم،
ولی دلم نیامد امشب تجمعات را از دست بدهم!
زیرا شب میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها است.
دردانه امام کاظم علیه السلام... روز دختر است!
می دانید امروز روز تولد آقامانم هست...
آقای شهیدمان که اولین جانفدای ایران هست...
آقایی که آخرین سفرش پیش کریمه اهل بیت خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها بوده است...
کسی چه میداند شاید رزق شهادت شان را انجا گرفتند...
میان جمعیت هستم، اطرافم را نگاه میکنم.
:دختری که کلاه به سر دارد، پلاکارد به دست، پرچم ایران روی شانه هایش ...از کنارم رد شد.
با اینکه در حال گذر از جمعیت برای پیدا کردن مکان بهتری بود، شعار "نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا" از زبانش نمی افتاد.
خانومی که حجابش کامل نبود پرچم حزب الله ای که مزین به آیه قرآن《فَاِنَّ حِزبُ الله هُمُ الغالِبون》را به دست دارد.
این شب ها متفاوت است، کنار پرچم سه رنگ، پرچم حزب الله هم بالای سرمان در اهتزاز است.
و فراخوان موشک صورتی های دختر ها هم هست... دور و اطراف پر بود از موشک های صورتی که با خلاقیت و طراحی های مختلف بچه ها و با دستان کوچکشان ساخته شده بودند.
پسر ها هم انگار آرام ننشسته بودند و موشک های مشکی خودشان را ساخته بودند.
امشب موشک باران هست، توی خیابان دختر بچه ها و پسر بچه ها سلاح دیگه ای غیر از صدای کودکانه شان آوردند.
شعار های خودجوش مردم قطع نمی شود:
من از جمهوری اسلامی ایران دست بکشم؟!🇮🇷
اصلا ابدا
✍🏻دخترک گیلک
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
در روایت موکب، شیفت قبل را با خرگوش کاردستی پدر بزرگ مهربان به پایان رساندم. این روزها، شیفت های هفتگی موکب بهار یکی یکی می آیند و می روند و ما هم به انتظار شیفت های بعدی زمان را سپری می کنیم. مثل هر بار سری به کانال اطلاع رسانی فعالیت های این روز هایمان زدم، که ناگهان پیام شیفت جدید موکب بهار توجهم را جلب کرد. تاریخش را برسی کردم یک روز از موکب گذشته بود. دلم میخواست حتی یک روز هم که شده به موکب بروم برای خدمت، برای دیدن و از همه مهمتر برای روایت...
روز موعودم فرا رسید و راهی بلوار شدم. این بار سعی کردم زودتر خودم را به موکب برسانم، به خاطر همین وقتی رسیدم هنوز بچه ها شروع نکرده بودند و نشسته بودند تا وسایل ها برسد. بعد از سلام و علیک با دوستانم من هم به صندلی تکیه زدم و در حال رویت موکبی بودم که زیر علمش درس ها آموخته بودم؛ درس ایثار، مهربانی، مقاومت و ایمان...
و استاد، این بار مردم بودند، مردمی که نزدیک به پنجاه روز است که خیابان ها را رها نکردند و با مقاومتشان دشمن را به تنگ آوردند.
باد صبگاهی نیمه سردی که زیر سایه موکب به بدنم می خورد سرما را به جانم می انداخت برای گریز از سردی...
ادامه دارد...
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۳۰,۳۱ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاه و یکم , پنجاه و دوم جنگ _ قم
امشب قرارمان را در منطقه پردیسان قم گذاشته بودیم. ساعت هشت و نیم شب حرکت کردیم و خود را به تجمع شبانه مردمی رساندیم. آنقدر تعداد مردم زیاد بود که اگر از انتهای خیابان نگاه میکردید ابتدای جمعیت را پیدا نمیکردید!. خودروهای پارک شده در محل، دوبله و بعضا سوبله هم ایستاده بودند اما هیچکس اعتراض نداشت. حیرت انگیز ترین بخش این شبها برایم این است که همه باهم درحال مدارا هستند. برادری و همراهی میان مردم خودش را خیلی خوب نشان میدهد.
از میان جمعیت، خودمان را به جلو کشاندیم تا نزدیک به سکوی اجرا بایستیم تا بهتر بتوانیم از برنامه ها استفاده کنیم.
شیخی از لبنان مهمان امشب بود. بسیار راسخ و با لهجه فصیح صحبت میکرد. پسری کنارش ایستاده بود و حرف هایش را برای مردم ترجمه میکرد. عمده سخن ایشان درباره مقاومت، حزب الله قدرتمند و فرمایشات شهید سید حسن نصرالله بود. مردم گاهی آنقدر هیجان زده میشدند که فرصت به مترجم نمیدادند و تک و توک تکبیر میگفتند!. حقارتی که شیخ نعیم قاسم بعد از تصور باطل صهیونیست ها مبنی بر نابودی حزب الله به اهالی رژیم صهیونیستی خورانده، روحیه شان را تقلیل بخشیده. ایشان میگفت:« آنها گمان میکردند حزب الله نابود شده که سکوت کرده و چند ماه است پاسخ نمیدهد، اما این صبر ما بود که به فرموده شهید نصرالله یک استراتژی برای پیروزی مان بود.» همچنین گفتند:« صبر برای ما یک اسلحه بود نه ضعف!.»
همه چیز عالی بود. وقتی صحبت های شیخ لبنانی تمام شد، چشمم به تولیت مسجد مقدس جمکران حجتالاسلام والمسلمین حاج آقای چراغ نژاد افتاد.
روی یک صندلی کنار جایگاه نشسته بود و سه خادم از مسجد جمکران پشت ایشان ایستاده بودند. نمیدانستم برای چه این شخصیت برگزار اینجاست اما فهمیدم برنامه خاصی را میخواهند اجرا کنند وگرنه خدام اینجا چه می کردند.
چیزی نگذشت که مجری محترم اعلام کرد امشب قرار بر این است که ...
ادامه دارد ...
✍🏻زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
... به آغوش گرم خورشید پناه آوردم و روی یکی از صندلی های قهوه ای پلاستیکی که اطراف موکب برای نشستن مردم قرار داشت جا خوش کردم. به به گرمای خورشید ملایم بود.
به دیوار جیغ کنارم چشم دوختم دیگر وقت تعویضش فرا رسیده بود و حسابی دل به سخن مردم سپرده بود. خانم مسنی که در حال گذر بود از من پرسید اینجا چای می دهند؟
گفتم :« بله.»
اما هنوز خبری از چای نبود و احتمالا تا یک ربع دیگه حاضر می شد. آن خانم کنار من نشست و هر از چندگاهی از نگرانی هایش می گفت، از اینکه دشمن گفته برق را می زند و ممکن است در خاموشی برویم، و من با آرامشم جواب دادم:« نگران نباشید حتی اگر هم بزند ایران بزرگ است با زدن یک یا دو نیروگاه به خاموشی نمی رود.»
با خودم می گفتم چند نفر از این مردم که در حال عبور هستند نگرانی هایی این چنینی دارند؟
مغزم برای راه حل چرخ دهنده هایش را به کار می اندازد اما نمیدانم این چرخ ها چرا در جای خود نمی چرخند تا مرا به راه حل درستی برسانند؟
مغزم دیگه کشش ندارد و زیر آفتاب داغ شده است...
ادامه دارد ...
✍🏻 سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۳۰,۳۱ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاه و یکم , پنجاه و دوم جنگ _ قم
...که عقد دو جوان را در همین مکان و به اتفاق ما و خانواده هایشان بخوانند. خیلی خوشحال شدم. خیلی وقت بود که اتفاق شادی را تجربه نکرده بودم و شاید آخرین باری که در مجلس عروسی یا عقد کسی شرکت کردم، در دوران کودکی بود.
عوامل، میز و گلدان های بزرگی که معمولا نوع آن را بیشتر در حرم ها میبینیم را روی جایگاه گذاشتند و از این سمت تا آن سمت را صندلی چیدند. خدام بالا آمدند و با پرچم مسجد مقدس جمکران و آن لباس های سرتاسر مشکی اما با ابهت و زیبا، پشت میز قرار گرفتند. حاج آقای چراغ نژاد هم بعد از یک سخنرانی، روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر شد. مجری دوباره مجلس را در دست گرفت تا پدر عروس و سایر بستگان در جایگاه حاضر شوند.
داماد، فرزند شهید است به همین خاطر پدرش در این مجلس حضور نداشت اما به یقین شاهد همه چیز بود.
فضا یکمرتبه از آن فضای حماسی خارج شد و همه خوشحال و هیجان زده از دیدن مراسم این زوج جوان شدند. اکثرا تلفن هایشان را بالا گرفتند و سعی کردند تک تک این لحظه ها را ثبت کنند. خیلی زیبا بود. مجری شوخی هایی کرد تا فضا حتی شادتر هم شود. وقتی همه جاگیر شدند و بالاخره حاج آقا شروع کرد به خواندن خطبه ی عقد. اجازه ها قبلا گرفته شده بود.
دختر خانم با گونه هایی گلگون و آقا پسر با سری به زیر افتاده منتظر بودند...
خطبه خوانده شد و مردم با ذکر یا حیدر و صلوات بر محمد و آل محمد ختم مراسم را مزین کردند.
ناگهان صدای سوت و کل از بین خانم ها بلند شد.
عروس رو به جمعیت کرد و لبخندی درخشان و بزرگ زد و برای آشنایان و غیره دست تکان داد. داماد سعی میکرد مانند یک همسر خوب از خانمش مراقبت کند تا مبادا روی جایگاه ناهموار مشکلی برایش پیش بیاید.
مراسم تمام شد، اما هر شب در این مکان پس از پایان برنامه ها دعای نادعلی خوانده میشود که تاثیرش تا روز بعد ناتمام میشود.
از بعد از پیام حضرت امام خامنه ای مبنی بر ادامه داشتن زندگی معمولی میان مردم، عقد و عروسی های زیادی را شنیدم که برگزار شده اما آنچه که من دیدم بسیار جالب تر از گفته های دیگران بود. و البته که تجربه ای متفاوت!. ان شاءالله این زوج و سایر جوان ها خوشبخت شوند و حلاوت زندگی تازه شان، روزگارشان را علیرغم سختی ها لذت بخش کند.
✍🏻زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
... جایم را تغییر می دهم و این بار دقیقا رو به روی موکب روی نیمکتی می نشینم. چقدر این مکان را دوست دارم؛ منظره ای رو به دریا دارد انگار، این نیمکت! رو به دریای محبت و مهربانی، دریای جود و بخشش، دریای مقاومت و من همچون کودکی بازیگوش کفش هایم را در می آورم تا در موج های این دریا گام بردارم و از این دریا لذت ببرم و بیاموزم. دریا! آری راضی ام از این تشبیه...
هنوز صبح است و موکب آرام و مردم کم و بیش درحال رفت و آمدند. بالاخره وسایل می رسد و تکاپوی ما برای آغاز این مسیر ۵ ساعته دیدنی است. هر کس در قسمتی مشغول می شود؛ یکی در قسمت پذیرایی، یکی پشت میز قرآن و نامه به رزمندگان و یکی در میز کودک و دیگری هم قسمت کشیدن پرچم ایران برای کودکان و اما یک نفر هم با ماژیک های در دست منتظر تعویض بنر دیوار جیغ می شود. همه چیز در بهترین وجه خودش قرار می گیرد و صوت حماسی باند، شارژمان می کند برای خدمت...
مسئولمان دائم نگران است من بیکار بمانم و وقتی می بیند پشت میز ایستادم و به کاری مشغول نیستم، پیشنهاد می دهد هم پای دوستم مردم را با دادن ماژیک، دعوت به نوشتن روی دیوار جیغی کنم که حالا دل به حرف های مردم گشوده...
با اینکه من بیکار نیستم و هر ثانیه با چشمانم و ذهنم در حال عکس برداری و ثبت رخداد ها برای روایت هستم، اما می پذیرم و با چند ماژیک، من هم به جلوی موکب، درست در مسیر پیاده روی مردم می روم و یکی یکی از کسانی که رد می شوند تقاضا میکنم که نظرشان را روی دیوار جیغ بنویسند...
ادامه دارد ...
✍🏻 سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱,۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و سوم , پنجاه و چهارم _ قم
اهالی مسجد محله به همت امام جماعت مان آقا سید، موکب با صفایی را سر خیابان انصارالمهدی واقع در خیابان جمهوری راه اندازی کردند که بخش اعظم آن را خود اهالی محله اداره می کنند.
موکب دو قسمت دارد که یک بخش برای پذیرایی است که دست آقایون است و بخش دیگر که درونش فرش قرار دارد و خانم ها داخلش می نشینند یا کودکان نقاشی میکنند. جذاب ترین بخش موکب ما، پرچم گردانی است، که اهالی محل با سنین مختلف این کار را انجام می دهند.
برخی روی قسمت جلویی موکب پرچم تکان می دهند و بعضی هم کنار خیابان درست نزدیک تردد ماشین ها...
پرچم گردانی با آهنگ حماسی کار خیلی لذت بخشی است و حس غرور و افتخار سراسر وجود انسان را در بر می گیرد.
اما پرچم تکان دادن ما فقط به همین جا خلاصه نمی شود و اتفاقات جذابی در دل خود دارد که توصیفش شنیدنی است.
من از ساعت ١٠ به جمع هم محله ای هایم می پیوندم و تا ساعت ١٢ پرچم گردانی ما ادامه دارد...
ادامه دارد ...
✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir