eitaa logo
سَرْخَـــطْ
95 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸 زیر علم موکب ... به آغوش گرم خورشید پناه آوردم و روی یکی از صندلی های قهوه ای پلاستیکی که اطراف موکب برای نشستن مردم قرار داشت جا خوش کردم. به به گرمای خورشید ملایم بود. به دیوار جیغ کنارم چشم دوختم دیگر وقت تعویضش فرا رسیده بود و حسابی دل به سخن مردم سپرده بود. خانم مسنی که در حال گذر بود از من پرسید اینجا چای می دهند؟ گفتم :« بله.» اما هنوز خبری از چای نبود و احتمالا تا یک ربع دیگه حاضر می شد. آن خانم کنار من نشست و هر از چندگاهی از نگرانی هایش می گفت، از اینکه دشمن گفته برق را می زند و ممکن است در خاموشی برویم، و من با آرامشم جواب دادم:« نگران نباشید حتی اگر هم بزند ایران بزرگ است با زدن یک یا دو نیروگاه به خاموشی نمی رود.» با خودم می گفتم چند نفر از این مردم که در حال عبور هستند نگرانی هایی این چنینی دارند؟ مغزم برای راه حل چرخ دهنده هایش را به کار می اندازد اما نمیدانم این چرخ ها چرا در جای خود نمی چرخند تا مرا به راه حل درستی برسانند؟ مغزم دیگه کشش ندارد و زیر آفتاب داغ شده است... ادامه دارد ... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۰,۳۱ فروردین ۱۴۰۵ روز پنجاه و یکم , پنجاه و دوم جنگ _ قم ...که عقد دو جوان را در همین مکان و به اتفاق ما و خانواده هایشان بخوانند. خیلی خوشحال شدم. خیلی وقت بود که اتفاق شادی را تجربه نکرده بودم و شاید آخرین باری که در مجلس عروسی یا عقد کسی شرکت کردم، در دوران کودکی بود. عوامل، میز و گلدان های بزرگی که معمولا نوع آن را بیشتر در حرم ها می‌بینیم را روی جایگاه گذاشتند و از این سمت تا آن سمت را صندلی چیدند. خدام بالا آمدند و با پرچم مسجد مقدس جمکران و آن لباس های سرتاسر مشکی اما با ابهت و زیبا، پشت میز قرار گرفتند. حاج آقای چراغ نژاد هم بعد از یک سخنرانی، روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر شد. مجری دوباره مجلس را در دست گرفت تا پدر عروس و سایر بستگان در جایگاه حاضر شوند. داماد، فرزند شهید است به همین خاطر پدرش در این مجلس حضور نداشت اما به یقین شاهد همه چیز بود. فضا یکمرتبه از آن فضای حماسی خارج شد و همه خوشحال و هیجان زده از دیدن مراسم این زوج جوان شدند. اکثرا تلفن هایشان را بالا گرفتند و سعی کردند تک تک این لحظه ها را ثبت کنند. خیلی زیبا بود. مجری شوخی هایی کرد تا فضا حتی شادتر هم شود. وقتی همه جاگیر شدند و بالاخره حاج آقا شروع کرد به خواندن خطبه ی عقد. اجازه ها قبلا گرفته شده بود. دختر خانم با گونه هایی گلگون و آقا پسر با سری به زیر افتاده منتظر بودند... خطبه خوانده شد و مردم با ذکر یا حیدر و صلوات بر محمد و آل محمد ختم مراسم را مزین کردند. ناگهان صدای سوت و کل از بین خانم ها بلند شد. عروس رو به جمعیت کرد و لبخندی درخشان و بزرگ زد و برای آشنایان و غیره دست تکان داد. داماد سعی می‌کرد مانند یک همسر خوب از خانمش مراقبت کند تا مبادا روی جایگاه ناهموار مشکلی برایش پیش بیاید. مراسم تمام شد، اما هر شب در این مکان پس از پایان برنامه ها دعای نادعلی خوانده می‌شود که تاثیرش تا روز بعد ناتمام می‌شود. از بعد از پیام حضرت امام خامنه ای مبنی بر ادامه داشتن زندگی معمولی میان مردم، عقد و عروسی های زیادی را شنیدم که برگزار شده اما آنچه که من دیدم بسیار جالب تر از گفته های دیگران بود. و البته که تجربه ای متفاوت!. ان شاءالله این زوج و سایر جوان ها خوشبخت شوند و حلاوت زندگی تازه شان، روزگارشان را علیرغم سختی ها لذت بخش کند. ✍🏻زکیه زحمت کش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ... جایم را تغییر می دهم و این بار دقیقا رو به روی موکب روی نیمکتی می نشینم. چقدر این مکان را دوست دارم‌؛ منظره ای رو به دریا دارد انگار، این نیمکت! رو به دریای محبت و مهربانی، دریای جود و بخشش، دریای مقاومت و من همچون کودکی بازیگوش کفش هایم را در می آورم تا در موج های این دریا گام بردارم و از این دریا لذت ببرم و بیاموزم. دریا! آری راضی ام از این تشبیه... هنوز صبح است و موکب آرام و مردم کم و بیش درحال رفت و آمدند. بالاخره وسایل می رسد و تکاپوی ما برای آغاز این مسیر ۵ ساعته دیدنی است. هر کس در قسمتی مشغول می شود؛ یکی در قسمت پذیرایی، یکی پشت میز قرآن و نامه به رزمندگان و یکی در میز کودک و دیگری هم قسمت کشیدن پرچم ایران برای کودکان و اما یک نفر هم با ماژیک های در دست منتظر تعویض بنر دیوار جیغ می شود. همه چیز در بهترین وجه خودش قرار می گیرد و صوت حماسی باند، شارژمان می کند برای خدمت... مسئولمان دائم نگران است من بیکار بمانم و وقتی می بیند پشت میز ایستادم و به کاری مشغول نیستم، پیشنهاد می دهد هم پای دوستم مردم را با دادن ماژیک، دعوت به نوشتن روی دیوار جیغی کنم که حالا دل به حرف های مردم گشوده... با اینکه من بیکار نیستم و هر ثانیه با چشمانم و ذهنم در حال عکس برداری و ثبت رخداد ها برای روایت هستم، اما می پذیرم و با چند ماژیک، من هم به جلوی موکب، درست در مسیر پیاده روی مردم می روم و یکی یکی از کسانی که رد می شوند تقاضا میکنم که نظرشان را روی دیوار جیغ بنویسند... ادامه دارد ... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱,۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و سوم , پنجاه و چهارم _ قم اهالی مسجد محله به همت امام جماعت مان آقا سید، موکب با صفایی را سر خیابان انصارالمهدی واقع در خیابان جمهوری راه اندازی کردند که بخش اعظم آن را خود اهالی محله اداره می کنند. موکب دو قسمت دارد که یک بخش برای پذیرایی است که دست آقایون است و بخش دیگر که درونش فرش قرار دارد و خانم ها داخلش می نشینند یا کودکان نقاشی میکنند. جذاب ترین بخش موکب ما، پرچم گردانی است، که اهالی محل با سنین مختلف این کار را انجام می دهند. برخی روی قسمت جلویی موکب پرچم تکان می دهند و بعضی هم کنار خیابان درست نزدیک تردد ماشین ها... پرچم گردانی با آهنگ حماسی کار خیلی لذت بخشی است و حس غرور و افتخار سراسر وجود انسان را در بر می گیرد. اما پرچم تکان دادن ما فقط به همین جا خلاصه نمی شود و اتفاقات جذابی در دل خود دارد که توصیفش شنیدنی است. من از ساعت ١٠ به جمع هم محله ای هایم می پیوندم و تا ساعت ١٢ پرچم گردانی ما ادامه دارد... ادامه دارد ... ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
... بعضی از مردم به خصوص جوان تر ها که دیوار جیغ برایشان جا افتاده و در سطح شهر کار دیوار های مشابه را دیده اند بدون پرسشی، انگار که آماده این درخواست بودند سریع ماژیک را می گیرند و ضامنش را می کشند و می نویسند. با رگباری از کلمات! برخی به هدف می زنند و جواب سوال دیوار را می دهند و برخی هم حرف دلشان را می نویسند. بعد با غروری خاص، حاصل از پیروزی در نوشتن و زدن به هدف، حالا اسلحه شان را تحویل می دهند، تشکری متقابل روانه می کنیم و آنها می روند که می روند. اما حرف دلشان را اینجا به یادگار می گذارند... اما برخی متفاوتند وقتی از آنها برای نوشتن دعوت می کنیم هنوز انگار آماده نیستند، عجله دارند یا نمی دانند چه بنویسند یا حتی آموزش ندیده اند و سواد ندارند، اشکالی ندارد مهم این است که آنها هستند، برای ما مردم ایران! ماژیک ها را تحویل دوستم می دهم که حرفه ای تر از من مردم را تشویق به نوشتن می کند و بعد به پناهگاهم پشت میز می روم. میز چای کارش را شروع کرده تصمیم میگیرم برای خانم های مسنی که مدتی است منتظر چای نشسته اند چای ببرم. پشت میز مثل مردم به انتظار چای می ایستم... ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱,۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و سوم , پنجاه و چهارم جنگ _ قم ... وقتی پرچم تکان میدهی مهم است که با ریتم آهنگ پرچم را به حرکت درآوری به این شکل هم خسته نمی شوی هم کار برایت جذاب می شود. می توانید به هنگام شور آهنگ پرچم را به شکل دایره شکل بالای سرتان حرکت دهید درست به حالتی که پرچم های خیلی بزرگ را در هیئت ها تکان می دهند و خیلی جذاب تر می شود. حیف که نمیتوانم برایتان به خوبی توصیف کنم که مقصودم چیست و جذابیتش به دیدنش است... وقتی رو به خیابان می ایستم و پرچم تکان می دهم درست رو به ماشین ها هستم و سر نشینان آنها را می بینم واکنش مردم جالب است بعضی ماشین ها مزین به پرچم ایران هستند و وقتی رد می شوند، برایمان بوق می زنند بعضی ها دو به علامت پیروزی نشان می دهند، بعضی ها مشت گره کرده به نمایش می گذارند و بعضی هم لبخند می زنند... همه این واکنش ها هر چند به ظاهر کوچک اند، اما معنای عمیق دارند برای من! من از این واکنش ها معنای خداقوت، تشویق و حس افتخار و... دریافت می کنم و شاید همین باعث می شود که ساعت ها بایستم و پرچم سه رنگ وطنم را با حس غرور و پیروزی به حرکت در آورم و دقیقه ها به چرخشش در هوای مهتابی بی نظیر بهاری چشم بدوزم. واقعا خوشحالم از اینکه یک ایرانی ام:) ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان 🎥 فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ...دوستم مثل یک میزبان حرفه ای پشت میز ایستاده و ابتدا سلام علیکی با مردم می کند و خوش آمدی می گوید و چای داغ را در لیوان می ریزد و تقدیم می کند. میبینم که با چه احترام و محبتی با مردم رفتار می‌کند و این برایم بسیار لذت بخش است. در انتظار گرفتن چای برای آن خانمم که دوستم که سرش شلوغ است از من می خواهد به خانمی که میخواهد برای کمک به موکب کارت بکشد کمک کنم. عملیات را انجام می دهم و مبلغ را میزنم و در نهایت رمز، اما نمی‌کشد. من که اولین بارم هست که با دستگاه موکب کار میکنم، شک میکنم که شاید من اشتباهی کردم که نشده و از این بابت یکی از بچه ها را برای کمک صدا می زنم او می آید و باز هم نمی شود انگار مشکل از کارت آن خانم است بالاخره نشد که بشود... چای را گرفتم و به آن خانم دادم من که طبق عادت در نظر داشتم که آن خانم با گرفتن چای می خواهد تشکر کند، واکنش دیگری گرفتم که خنده به لب هایم آورد. آن خانم گفتند :« یکی که کم است باید چندتا بخورم .» :) ... ادامه دارد ... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳,۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و پنجم , پنجاه و ششم جنگ _ تهران روزهای زیادی از تجریش رفتنم می‌گذرد. حماسه‌ی این روزها برای من در مکان‌های دیگری رغم می‌خورد. دلم نمی‌آمد به تجریش بروم . شب آخر ما باهم تجریش بودیم و یادآوری آن لحظات برایم آسان نبود. حتی در جای پارک ماشین‌ها هم خاطره داشتیم: «شيشه‌ى پشتى ماشين‌مان (ماشینت) را با عكسى از حضرت آقا مزيّن كرده بوديم و بدون توجه به برف و خيس شدن ماشين از خونه بيرون آمديم وقتى داشتيم شعار مى داديم تازه يادمان آمد. عكس خيس شده برگشتیم سمت ماشين صحنه‌اى كه با آن مواجه شديم براى من از تمام اتفاقات اين شب‌ها دلنشين تر بود، يك نفر عكس را كنده بود و به‌جاى آن برچسبى از حضرت آقا چسبانده بود‌.» از ماشین پیاده شدم با یاد تو در مسیر قدم زدم. می‌دانستم همراهمان هستی ولی من چشمانم ناپاک‌تر از آن است که تو را ببیند. در میان جمعیت همیشه با صدای بلند و رسا شعار می‌دادی و من به هوای صدایت اعتماد به نفس پیدا میکردم ک بلندتر فریاد بزنم وای به حال الانم ک حتی الله اکبرهایم را نمی‌توانم با صدای بلند بگویم . آن آقای رفتگر باز هم با پرچم آمده بود. بالای عکس آقامجتبی ایستاده و پرچمش را تکان می‌داد. مطمئنم قبل از من تو او را دیدی. چشمان تو الان فقد نمی‌بیند بلکه درک می‌کند و با تمام وجود لمس می‌کند. آن‌روز قبل از تجمع را به یاد داری ؟ گفتی هرکس باید شهید خودش را داشته باشد. شهید شاهرخ ضرغام ،معروف به حر ایران، شهید تو بود و الان خودت هم شهیدی، شهید من؛ فکر نمی‌کنم اینکه آدم سه شهید داشته باشد. آن هم انقدر نزدیک ایرادی داشته باشد! نه ؟ ... ادامه دارد... ✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir