دورانِآبی دودمیه_اسمیت
امروز هیچوقت یادم نمیره، وصال، وصال.
یادم رفت، پیپی پسرم کیومرث توی هرچی وصاله.
دورانِآبی دودمیه_اسمیت
مغز سورنا میتونه تا ابد من رو اسیر خودش کنه.
آهنگ "ناخدا جلال" اش به طرز عجیبی برام جالب و مبهمه،
یه روز آلبوم گوزن سورنا رو میفرستم اینجا و کلی راجع بهش گریه میکنم
دورانت که تمام شود؛
سرت بازیچهٔ کسانی میشود که روزی از سایهات، وحشت داشتاند.
دورانِآبی دودمیه_اسمیت
امروز خلأ بود، حال خوبی ندارم، سر کلاس دستام میلرزید، نمیتونستم یه مداد دستم بگیرم از طرفی در راه
از این روز که برام خلأ بود تا الان خیلی گذشته، ولی بعد از اون هیچوقت هیچچیز شبیه قبل نشد
نه از یادم رفت، نه هنوز دوستش ندارم، نه لرزش دستم افتاده، تاریخ انقضای این وصال هم تموم شده خیلی وقته.
ولی منِ احمق هنوز همه چیز رو مثل روز اول یادمه و کل وجودم ثبت کرده خاطراتش رو.