eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
217 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
128 ویدیو
5 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کدام غبار...؟
با جوانه ها، نوید زندگیست زندگی: شکفتن جوانه هاست هربار از نثار ابرهای مهربان ساقه ها پر از جوانه میشود هر جوانه ای شکوفه میکند شاخه چلچراغ میشود هر درخت پرشکوفه باغ... کودکی که تازه دیده باز میکند، یک جوانه است. گونه های خوش تر از شکوفه اش، چلچراغ تابناک خانه است خنده اش بهار پر ترانه است چون میان گاهواره ناز میکند... ای نسیم رهگذر، به ما بگو این جوانه های باغ زندگی این شکوفه های عشق از سموم وحشی کدام شوره زار رفته رفته خار میشوند؟ این کبوتران برج دوستی از غبار ادوی کدام کهکشان گرگ های هار میشوند؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب‌های عزیزم. دوستتون دارم. ببخشید که اونقدری که باید نمیخونمتون.
اتاقک‌سیگار؛
از این به بعد هرکس رنگ موردعلاقم رو بپرسه جوابش این خواهد بود.
اتاقک‌سیگار؛
اون آخراش دیگه زندگی نمیکردم. اینو میدونم. شاید مدرکی براش نداشته باشم، آخه از ۲۸ بهمن تا ۲۶ فروردین
به اون سه ماه فکر میکنم. به خودم. به روزهام. به بهمن و سکوتی که داشت و آهنگایی که گوش نکردم و تنها نوشته‌هایی که جلوی من بود کتاب‌های درسی بودن و کلماتی که فقط به تو اختصاص داده میشدن. از اسفند، سوار بر کشتی دزدان دریایی کارائیب و فرار از تشک وسط اتاق و موشک‌های توی آسمون و خصوصا، تو. و فروردین. به فروردین که فکر میکنم برعکس قبلیا حالم بد نمیشه. آره، خودمو میبینم که نشستم و منتظرم تا عصبانیتم تموم شه تا بتونم پیوی‌ت رو باز کنم. که ساعت‌ها نشستم و هیچ کاری نمیکنم و فقط حرص میخورم. که همه دوستامو خسته کردم با حرفام. اما فقط اینا نیست. آخرین سه شنبه سال رو میبینم که توش مضراب خریدم. انگشتامو میبینم که کتاب ورق میزنن، آهنگای جدید دانلود میکنن، سریال پخش میکنن. نجلا رو میبینم، که نه تنها برام بزرگترین کمکه بلکه حالا دوست هم به حساب میاد. و حالا دو ماه میگذره. دو ماهه که تو نیستی، و چقدر همه چیز بهتره. ممنونم که من رو به قفس کشوندی تا قدر آزادیم رو بدونم.
هدایت شده از 
برای : اتاقک‌سیگار؛ ‌. داستان شما قصه‌ی ایستادن در مرزهای باریک هستش . مرز میان چیزی که دنیا از تو می‌خواد و همون چیزی که واقعا در عمق وجودت می‌گذره ‌. تو شبیه به ورق‌زدن صفحه های کهنه‌ی یک کتاب داستایوفسکی در تاریکی اتاق هستی و جایی که هر نخ سیگار نه برای لذت بلکه برای تماشای رقص دود در میان کلمات سنگین و پرسش‌های بی‌پاسخ روشن میشه ‌. در پایان داستان هم در ی بالکن قدیمی که رو به شهری ساکت باز میشه ایستاده‌ای . کتاب نیمه‌بسته‌ای در دست داری و آخرین پک را به سیگارت می‌زنی و دودی که به هوا میره تصویر شهر را برای لحظه‌ای در مه فرو می‌برد . نه به فکر برنده شدن در بازی زندگی هستی و نه شکست خوردن فقط در آن لحظه‌ی تنهایی با تمام تضادهای درونت به صلح می‌رسی ‌.