اتاقکسیگار؛
اون آخراش دیگه زندگی نمیکردم. اینو میدونم. شاید مدرکی براش نداشته باشم، آخه از ۲۸ بهمن تا ۲۶ فروردین
به اون سه ماه فکر میکنم. به خودم. به روزهام. به بهمن و سکوتی که داشت و آهنگایی که گوش نکردم و تنها نوشتههایی که جلوی من بود کتابهای درسی بودن و کلماتی که فقط به تو اختصاص داده میشدن.
از اسفند، سوار بر کشتی دزدان دریایی کارائیب و فرار از تشک وسط اتاق و موشکهای توی آسمون و خصوصا، تو.
و فروردین. به فروردین که فکر میکنم برعکس قبلیا حالم بد نمیشه. آره، خودمو میبینم که نشستم و منتظرم تا عصبانیتم تموم شه تا بتونم پیویت رو باز کنم. که ساعتها نشستم و هیچ کاری نمیکنم و فقط حرص میخورم. که همه دوستامو خسته کردم با حرفام. اما فقط اینا نیست. آخرین سه شنبه سال رو میبینم که توش مضراب خریدم. انگشتامو میبینم که کتاب ورق میزنن، آهنگای جدید دانلود میکنن، سریال پخش میکنن. نجلا رو میبینم، که نه تنها برام بزرگترین کمکه بلکه حالا دوست هم به حساب میاد.
و حالا دو ماه میگذره. دو ماهه که تو نیستی، و چقدر همه چیز بهتره. ممنونم که من رو به قفس کشوندی تا قدر آزادیم رو بدونم.
هدایت شده از
برای : اتاقکسیگار؛ .
داستان شما قصهی ایستادن در مرزهای باریک هستش . مرز میان چیزی که دنیا از تو میخواد و همون چیزی که واقعا در عمق وجودت میگذره . تو شبیه به ورقزدن صفحه های کهنهی یک کتاب داستایوفسکی در تاریکی اتاق هستی و جایی که هر نخ سیگار نه برای لذت بلکه برای تماشای رقص دود در میان کلمات سنگین و پرسشهای بیپاسخ روشن میشه .
در پایان داستان هم در ی بالکن قدیمی که رو به شهری ساکت باز میشه ایستادهای . کتاب نیمهبستهای در دست داری و آخرین پک را به سیگارت میزنی و دودی که به هوا میره تصویر شهر را برای لحظهای در مه فرو میبرد . نه به فکر برنده شدن در بازی زندگی هستی و نه شکست خوردن فقط در آن لحظهی تنهایی با تمام تضادهای درونت به صلح میرسی .
اتاقکسیگار؛
برای : اتاقکسیگار؛ . داستان شما قصهی ایستادن در مرزهای باریک هستش . مرز میان چیزی که دنیا از تو
چقدر خوشگل و منطور بود awwwww