eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
216 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
227 ویدیو
5 فایل
اینجا همه‌چیز از جنس سیگاره؛ نوشته‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، آدم‌ها، شعرها، فیلم‌ها، کتاب‌ها. این سیگارها دود نمیکنن اما ما ذراتشون رو توی وجودمون فرو میبریم و بعد فوت میکنیم بیرون. https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور ۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
داور داشت توی بازی امروز می‌گفت یعنی ایشیکاوای بعدی کیه و من اینطوری بودم که یعنی چی.💔
سلام من دوباره دارم به آدمای زندگیم شک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به خودم نگاه میکنم که انگار خودم نیستم.
اتاقک‌سیگار؛
به خودم نگاه میکنم که انگار خودم نیستم.
انگار دوباره تبدیل شدم به پوسته‌ای که ترس کنترلش می‌کنه.
نمی‌دونم. یه وقتایی مثل الان رو هم باید تلف کرد.
هیچوقت اینقدر از ایتا متنفر نبودم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ریشه در خاک
در پاسخ دوستی آزادی‌خواه و ایران‌دوست که در سال ۱۳۵۲ از این سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به رفتن می‌نمود.
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده ست. دلت را خارخار ناامیدی سخت آزردست. غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست! تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن درافتادی. تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است! تو را با برگ برگ این چمن پیوند نهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران، تو را این خشک سالی های پی در پی، تو را از نیمه ره برگشتن یاران، تو را تزویر غمخواران ز پا افکند! تو را هنگامه شوم شغالان، بانگ بی تعطیل زاغان، در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش، که از آن سوی گندم زار، طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛ تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت، تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت، که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است، تو با چشمان غم باری، که روزی چشمه جوشان شادی بود و، اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من تو را بدرود خواهی گفت! من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم. من اینجا تا نفس باقی ست میمانم. من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم! امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست، من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم. من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل برمیفشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید. سرود فتح میخوانم، و میدانم تو روزی باز خواهی گشت! ۱۳۵۲