شنیده ای صدبار، صدای دریا را
سپرده ای بسیار، به سبزه زارش، پروانه تماشا را
نخوانده ای شاید
درین کتاب پریشان، حکایت ما را:
همیشه در آغاز،
چو موج تازه نفس، پرخروش، در پرواز،
سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز...
سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن!
شب، از جدایی مهر
به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،
دوباره برگشتن!
فرو نشستن، برخاستن، در افتادن
دوباره جوشیدن
دوباره کوشیدن
تن از کشاکش گرداب ها به در بردن،
هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،
همه تلاش برای رسیدن، آسودن،
رسیدنی که دهد دست،
بعد فرسودن!
همیشه در پایان
به خود فرو رفتن، در عمق خویش، پاک شدن!
در آن صدف که تو جان خوانیش، گهر گشتن!
نه گوهری که شود زیوری زلیخا را!
دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاک
که جاودانه کند غرق نور دنیا را..
اگر هنوز به این بیکران نپیوستی
ز دست وا مگذاری امید فردا را!
#مشیری