چگونه پیچک غم، ارغوان شادی را،
به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست!
چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها،
جلای آینه شور و شوق را برده ست.
لبان ما دیری ست،
به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته ست.
چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم؛
که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست!
ببین به چهره این مردمان راهگذر،
دل تمامیشان غنچه نخندیده ست
هنوز خانه ای از خانه های این سامان
شبی ز بانگ سرود و سرور همخوانان
دمی ز شادی و پاکوب دست افشانان
به خود نلرزیده است!
ببین که بر سر دل هایمان چه آوردیم!
ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم!
چرا چو ماتمیان، بی خروش میمانیم؟
چرا سرود نیایش به بامداد، به نور،
سرود گندم، باران
سرود شالیزار
سرود مادر، کودک، پدر
سرود وطن
سرود زندگی و عشق را نمیخوانیم!
یکی بپرس که از زندگی چه میدانیم؟
نفس کشیدن آیا نشان زیستن است؟
خموش، مردن؟
یا شور و شوق پروردن؟!
چو آفتاب به این لحظه ها درخشیدن
امید و شادی و شور و نشاط بخشیدن
مگرنه اینکه غمی سهمگین به دل داریم
مگرنه اینکه به رنجی گران گرفتاریم
نشاطمان را باید همیشه چون خورشید
بلند و گرم در اعماق جان نگهداریم
مده به پیچک غم آب و آفتاب و نسیم
بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم!
#مشیری