مینوازند، موسیقی مرگ را مینوازند. با هر تکان دست نوازندگان مرگ یک قدم نزدیک تر میشود. آرام آرام همگی از پا درمیایند، اول صدای شیپور قطع میشود، بعد یکی از ویولن نوازها کم میشود، یکهو دیگر صدای پیانو نمیاید، و نوازندگان هرکدام زودتر از به اتمام رسیدن قطعه تعظیم میکنند و چشمانشان را میبندند تا دیگر باز نشود. فقط ویولن نواز قد بلند تا پایان قطعه سر پا ایستاده، و او هم با هر نت یکی از اعضای بدنش کم میشود. وقتی آخرین تکان را به آرشه میدهد فقط استخوان هایش باقی مانده اند و یک عالم غم. او نمیداند سال ها بعد پسری با کلاه حصیری و دوستانش دوباره به او رنگ دریا را نشان میدهند، او فقط میتواند مدام آهنگشان را در ذهن خود تکرار کند.
یوهوهوهو، یوهوهوهو
یوهوهوهو، یوهوهوهو
بینکوسو نو ساکه وو...
تمام خاطراتم را زیر و رو میکنم و به یاد نمیاورم چشمانت چه رنگی بوده اند. گاه انگار به آبی میزنند، آبی مثل آسمان آزاد که پرندگان در آن پر میزنند. آبی مثل دریای آزاد که ماهی ها در آن شنا میکنند. آبی به رنگ غم ها.
شاید هم سبز بودند، به استواری و زیبایی درختان جنگل. سبز مثل آرامش، آرامشی که ما هرگز تجربه اش نکردیم.
یا... نکند خاکستری بودند؟ خاکستری، مرده، سوخته، از دست رفته. خاکستری برای کسی که دیگر شوق زیستن ندارد.
نمیدانم، نمیدانم، و باورم نمیشود به یاد ندارم. به من بگو ارن، چشمانت چه رنگی بودند؟