در میان نقش های شادروان استاد رسام عرب زاده پرده ای بود که شکار افکنی با کمان کشیده و تیری آماده پرواز به دنبال دو آهو آسب میتاخت. آن آهو که از شکارافکن دورتر بود با نگرانی واپس مینگریست تا ببیند آن آهوی دیگر از پا درآمده یا نه. و چهره پرداز با برق اشکی در نگاه، حال آهو را برای ما باز میگفت.
با برق اشکی در نگاه روشن خویش
ما را گذر میداد در احساس آهو.
ما را خبر میداد از بیداد صیاد،
من این میان مجذوب شور و حالت او.
از رراز هر نقش با ما سخن میگفت و ما
زنجیریان برج افسون!
در ما نظر میکرد و ما
سرگشتگان شهر جادو!
میراندمان از آن پرده سرخ،
ویرانه جنگ
رنگین به خون بیگناهان
میخواندمان مستانه
با آرامش مهر
در آبی صلح صفاهان
میبردمان از کوچه باغ دور تاریخ
همراه خیل دادخواهان
یکراست تا دربار کورش، شاه شاهان.
شهنامه را در نقش هایی جاودانی
از نو شنیدیم
محمود را در پیشگاه شاعر توس
بر تخت دیدیم
در هر قدم جان های ما، شیداتر از پیش
در هر قلم احساس او، نازک تر از مو!
از تار و پود نقش ها، موسیقی رنگ!
میزد به تار و پود ما چنگ
تالار میرقصید انگار
بر روی بال این همه آوا و آهنگ!
گفتم که این رسام مانی ست.
آورده نقشی تازه همچون نقش ارژنگ!
آن سوی مرز بهت و حیرت،
ما مات از پا مینشستیم
در پیش آن اعجوبه ذوق و ظرافت میشکستیم!
مبهوت آن همت، هنر، احساس، نیرو
رسام بود و حاصل اندیشه او
بیرون از این هنگامه های رنگ و تصویر
پیوند تار و پود جان ها پیشه او
دنبال این صیاد دل ها همراه آهو
ما، با زبان بی زبانی آفرین گو.
#مشیری