تخته پاره های کشتی شکسته ای
در میان لای و گل نشسته بود
شعله های بی امان آفتاب
راه هرنگاه را تا کرانه بسته بود
ما میان زورقی به روی آب
ناگهان پرنده ای از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را در فضا کشید
_ناخدا کجاست؟
شاید این پرنده روح ناامید یک غریق بود
در کشاکشی میان مرگ و زندگی
در کمند پیچ و تاب ها؟
شاید این صدا همیشه جاریست
در تلاطم عظیم آب ها؟
سال ها و سال هاست،
بازتاب ناخدا کجاست
درمیان تخته پاره های هستی من است.
مثل اینکه روح من با همان پرنده همنواست!
زان که این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست!
#مشیری