در کلاس های چهارم و پنجم ابتدایی گاهی انشاهایم را به نظم درمیاوردم. مادرم از اینکه فرزندش شعر میگوید لذت میبرد.
آن روزها که کودک خود را بر سینه میفشردی، میگفتی:
روزی تمام مردم این شهر
از تو به نام شاعر ما نام میبرند
شعر تو را خاطر احساس پاک تو
در برگ برگ دفتر دل ها میاورند
آن باور، آن یقین، آن انتظار شیرین
اینک به گل به بار نشسته است
تنها نه در تمامی این شهر
در جای جای گیتی
مردم برای کودک تو دست میزنند
گل میپراکنند
گلبانگ زنده باد به افلاک رفته است
تالار پر شده ست ز فریاد آفرین
مادر! بیا ببین!
با اینکه سال هاست دست دراز مرگ
جسم تو را به خاک بیابان سپرده ست
اما روان تو هرجا که من سرود و سخن ساز میکنم
پروانه وار هر سو پرواز میکند
بر روی من، چون عهد دلاویز کودکی
لبخند میزند
لبخند نازنین تو گل میکند نثار
همراه آن دو دیده از شوق اشکبار
گل های سرفرازی
گل های افتخار...
#مشیری
اتاقکسیگار؛
تئاتر حاجی فیروزها امسال دیرتر میرسند: ترکیب شاهکاری از فضاسازی (حموم شاه)، جنگی که گذشت، عشق به اصف
کتاب زندگی روزمره خدایان یونان باستان.