زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد
با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد
این کشتی شکسته درین تندباد سخت
آخر چگونه از دل گرداب بگذرد
از سرزمین مادری، ای خانه پدر
یادت چو آتش از دل بیتاب بگذرد
ترسم که چارهای نکند نوشدارویی
زین موج خون که از سر سهراب بگذرد
گر همچو رعد نعره برآریم همزمان
کی خواب خوش به دیده ارباب بگذرد
#مشیری
گم کرده راه در تنگه غروب
از پا درآمدیم
از دست داده همرهی کاروان صبح!
شب همچو کوه بر سر ما ریخت
آواری از سیاه اندوه
ما سر به زیر بال کشیدیم
تا کی، کجا، برآرد نشان زندگی
پاسی ز شب نرفته هیولای تیرگی
نطع گران گشود
تیغ گران کشید
تا چشم باز کردیم خون روی نطع او به تلاطم رسیده بود
گهگاه انگار چشم ستارهای
از دوردست پیغام میفرستاد
خواهید اگر ز مسلخ شب جان به در برید
و دوباره به خورشید بنگرید
از خواب بگذرد ای عاشقان صبح!
هرچند عمر شوم تو ای نابکار شب
بر ما گذشت تلختر از صدهزار شب
من با یقین روشن بیدار و پایدار
تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز کرده سوی آسمان صبح.
#مشیری