بیش از هزاربار
بانگ درای قافله آفتاب را
مشت درشت راهزن شب شکسته ست
از پشت میله های قفس،
من تنها به این امید نفس میکشم هنوز
کز عمق این سیاهی جاناه ناگهان
فریاد سردهم به جهان،
شب شکسته است.
#مشیری
جان زندست اگرچه به رنج از تنم هنوز
با خون این و آن نفسی میزنم هنوز
از خون تابناک و طربناک و پاک خود
یک یا دو قطره شعله کشد در تنم هنوز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز
برگی به شاخسار حیاتم نمانده ست
خار چمن گرفته به کف دامنم هنوز
از صبحت و صفای تو دل بر نمیکنم
وز دست دل به جان تو جان میکنم هنوز.
#مشیری