هدایت شده از خانواده بهشتی
#آی_پارا
#پارت_صدوچهار
عرق شرم نشسته بود رو پیشونیم . من هنوز از تایماز خجالت میکشیدم . تایماز سربه زیر گفت : من که چیزی نگفتم !!! گفتم : زبونت نگفت ، اما نگاهت خیلی گله منده . تایماز هیچی نگفت و با سکوتش صحه گذاشت رو فکری که راجع به نگاهش ، کرده بودم . گفتم : باورم داری ؟ می دونی که دروغ نمی گم حتی اگه به ضررم باشه ؟ برگشت طرفم و با چشمایی که نم اشک توشون میدرخشید گفت : معلومه که حرفت رو باور دارم . گفتم : مطمئن باش اگه می مردم هم نمی ذاشتم دامنم لکه دار بشه . توهین دیدم ، کتک خوردم ، گشنگی کشیدم ، اما پاک موندم . لبخندی مهمون لبهای تایماز شد و گفت : می دونم . از آی پارا کمتر از این انتظار نداشتم و دوباره محکم منو بغل کرد. به لحظه انگار که چیزی یادش اومده باشه با پریشونی منو از خودش جدا کرد و گفت : این خون کیه ؟ گفتم : یاشار. با صدایی شبیه فریاد گفت : کشتیش ؟ گفتم : نمی دونم . می خواست بهم دست درازی کنه . منم با یه آینه ی شکسته شکمش رو شکافتم . نمی دونم الان مرده یا نه . گفت : چطوری برگشتی خونه ؟ لبخندی زدم و گفتم : می دونم می خوای همه چی رو بدونی . حالا که اینجام و احساس امنیت می کنم ، بذار از اول برات بگم. یک ماه از زمان برگشتن من به خونه می گذشت . تایماز به خاطر اینکه حدس می زد ممکنه یاشار مرده باشه و برملا شدن اینکه کار منه ، برام دردسر بشه ، پي قضیه رو نگرفت . یعنی حداقل اینطوری وانمود کرد . ولی می دونستم اون دو تا آشغال رو ول نمی کنه . اما من ممنوع الخروج بودم . چون هم خودم و هم تایماز می ترسیدیم اون زنده باشه و جری تر شده باشه و بخواد بيشتر ضربه بزنه . تایماز خیلی مردانه باهام برخورد کرد و منو از خودش نروند . من هیچ تقصیری تو این ماجرا نداشتم . اما خوب ، بودن مردایی که سر همین قضیه یا حتی خیلی کمتر از این ، کمترین کاری که کرده بودن ، طلاق دادن زنشون بود . خیلی ها به همین قانع نمی شدن و برای نشون دادن مردونگیشون حتی زنشون رو می کشتن که نشون بدن چقدر غیورن . اما تایماز خدا وکیلی اصلا بروم نیاورد و باورم کرد . ولی نمی دونم اگه قضیه اینطوری تموم نمی شد و من صدمه می دیدم ، بازم رفتارش همین بود یا نه . اون روز اصلا حالم خوش نبود . صبح با سرگیجه بلند شدم . کمرم تیر می کشید . از وقت ماهیانم گذشته بود . با خودم می گفتم ؛ حتما به خاطر فشارهای این چند وقته و اینکه این اولین ماهیانم بعد از ازدواجم بود ، اینطوری دیر شده و حالام قبل از اینکه عادت بشم اینقدر حالم ناخوشه. صبحانه رو خورده نخورده ، حالت تهوع بهم دست داد . هر کاری کردم یادم بره ، نشد . دست بردم و بزور یه قاشق عسل گذاشتم تودهنم . فکر می کردم سردیم شده. اما به جای اینکه با خوردنش بهتر بشم ، بدتر حالم بهم خورد . دیگه موندن رو جایز ندونستم و زیر نگاههای پر سوال تایماز و آیناز ، از اتاق زدم بیرون . با حال نزار از دستشویی اومدم بیرون .عق زدن زیاد باعث شده بود گلوم بسوزه . تا به حال به این حال و روز نیفتاده بودم . یه کم با آب حوض که خنک بود ، صورتم رو شستم بلكم حالم بهتر بشه . سرم رو که بلند کردم ، تایماز رو پشت پنجره ی اتاق ناهار خوری دیدم . اشاره کرد که چی شه ؟ با اشاره دست گفتم که چیزی نیست . اما بود . نمی دونم چم بود . کمرم داشت نصف می شد . حالم به هیچ وجه رو به راه نبود. به اجبار ایناز و صفورا ، تا شب تو رخت خواب بودم . تایماز هم موقع رفتن اومد یه سری بهم زد و رفت سرکارش. ناهارم رو هم آوردن تو اتاقم . اما مگه می تونستم چیزی بخورم ؟ هر چی می خوردم ، برمی گشت تو دهنم . شب موقع شام اصرار کردم که برم پایین غذا بخورم .اما از بوی غذا حالم بد می شد . تایماز و آیناز هر دو نگران بهم چشم دوخته بودن . گفتم: میلم نمی کشه . نخورم بهتره و کشیدم کنار. تایماز گفت : بریم دکتر ؟ گفتم : نه بابا نیازی نیست . بهتر می شم . تایماز ناراحت به نظر می رسید . گفتم : چیزی شده تایماز ؟ گفت : نه ! چرا می پرسی؟ گفتم : قيافت که اینو نمی گه . مطمئنم چیزی شده. دست از غذا خوردن کشید . آیناز نگران چشم دوخت بهش و گفت : آره تایماز ؟ اتفاقی افتاده ؟ تایماز پفی کرد و گفت : یاشار مرده . اونقدر یه دفعه ای گفت که قلبم وایساد. با وحشت گفتم : چی؟ مردہ ؟ تو این مدت دلم به این خوش بود که حتما نمرده . درسته که ازش کینه داشتم و واقعا به مرگش راضی بودم . اما نمی خواستم این مردن به دست من باشه . بدنم شروع کرد به لرزیدن . حالم به اندازه ی کافی بد بود . با این خبر بدتر شد . خدای من ، من کشته بودمش . من یه آدم کشته بودم !!! آیناز نگران پرسيد : تو از کجا می دونی ؟ بعد یه نگاه نگران به من کرد و با تردید پرسید :حالا چی می شه ؟ حالم دست خودم نبود . حس می کردم فشارم افتاده . چون بی حس و سرد شده بودم . انگار یه لحظه متوجه حال خرابم شدن .
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh