هدایت شده از Masoumeh is speaking
اینکه اون قضیه دیگه اونقدرا برام مهم نیست و راجع بهش دیگه با کسی حرف نمیزنم دلیل نمیشه هنوز بابتش ناراحت نباشم.
Masoumeh is speaking
احساسی چون سوختن و خاکستر شدن. و چه عذاب آور است که حتی نمیتوانم بگویم: دارم زجر میکشم. بیخود تلا
شاخههای درختان کنار خیابان. شاخههایی لخت و بیبرگ، باریک و بران، که آسمان شب را خنجر میزدند. با صدایی آهسته، تقریبا با خودم گفتم:
شاخهها قشنگن، مگه نه؟
کمی آشفته پرسید: منظورت هماهنگی شکوفهها و شاخههای سیاهه؟
- نه، نه منظورم شکوفههاست، نه برگها، نه غنچهها و نه هیچ چیز دیگهای. من عاشق شاخههام. با اینکه لختلختان، زندهی زندهان. یهخورده هم شبیه شاخههای بیجون نیستن
+ یعنی میگی تنها طبیعت سرزندگیش رو نگه میداره؟
Masoumeh is speaking
احساسی چون سوختن و خاکستر شدن. و چه عذاب آور است که حتی نمیتوانم بگویم: دارم زجر میکشم. بیخود تلا
این چیزیست که میخواهم سربسته به آن باور داشته باشم: انسان برای عشق و انقلاب زاده شده است.
فضاش زیادی تاریک بود، اما خوشم اومد
نسبت به دوتا کتاب دیگهایم که از دازای خونده بودم بیشتر دوستش داشتم