.
🍃خب بریم برای ادامه جذابِ رمان و تدریس ماجرای خواستگاری مریم و امیر... دوست دارین شما هم بیاین؟ 😊
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت دوم: زیرِ ذرهبینِ نگاههای سنگین)
همینطور که سینی چای را روی میز میگذاشتم، سنگینیِ نگاهی را روی تمام حرکاتم حس کردم. 👁️ سنگینتر از نگاهِ امیر، نگاهِ مادرش بود! انگار مأموریت داشت حتی یک پلک زدنِ مرا هم از قلم نیندازد. چنان بر و بر نگاهم میکرد که حس میکردم همین حالا میخواهد با همان چشمانش از من آزمایش خون بگیرد! اوه خدایا... چقدر نگاهها سنگین است. 😰
چند بار چنان سکوتِ عجیبی توی فضای پذیرایی حاکم میشد که صدای تیکتیکِ ساعتِ دیواری مثل صدایِ طبل توی گوشم میپیچید. 🥁 وسط این سکوتهای کرکننده، پدرم و پدرِ امیر برای فرار از جوِ سنگین، پناه برده بودند به بحثهای اقتصادی: «بله حاج آقا... تورم که بیداد میکند... قیمتها سر به فلک کشیده...» 💸
توی دلم گفتم: آخه وسط جلسهی سرنوشتسازِ من، بحثِ قیمتِ دلار و گوشت چه دردی را دوا میکند؟ صدای مادرم را مثل یک موسیقیِ تکراری میشنیدم که هر چند دقیقه یکبار میگفت: «حاج آقا بفرمایید چای، سرد شد... حاج خانم تو رو خدا تعارف نکنید، از میوهها میل کنید.» 🍎☕
وای... اما استرسِ من یکباره از کنترل خارج شد. بدبختی اینجاست که من وقتی استرس میگیرم، بدنم واکنشِ بدی نشان میدهد. عذر میخواهم، ولی بویِ ناخوشایندِ عرق هم به بقیه استرسهایم اضافه شد! 🤦♀️ دائم با خودم میگفتم: نکند امیر یا مادرش متوجه شوند؟ نکند این بویِ لعنتی تمامِ تصوراتشان را خراب کند؟ توی دلم گفتم: «مریم، طبیب فاطمی میگفت اینها نشانهی همان غلظتِ خون و غلبهی غلظت خون هست ، کاش زودتر درمانش کرده بودم!» 🧴 بوی عطرِ چادر سفیدم را چک کردم و سعی کردم با فاصله بنشینم.
امیر اما غرقِ در فنجانِ چایش نبود. او با همان چشمهایی که رگههای زردِ پنهانی داشت، خیره شده بود به من. بالاخره یخِ سکوت را شکست و سوالی پرسید که تمامِ معادلاتِ ذهنیام را به هم ریخت:
«مریم خانوم. ... شما چقدر اهلِ گذشت هستید؟ اگر روزی بفهمید من در اوجِ آرامش، ناگهان مثل یک کوه آتشفشان فوران میکنم، باز هم میتوانید کنارم بمانید؟» 🌋
قلبم ریخت... این دقیقاً همان کدی بود که طبیب فاطمی دربارهی آن زردیِ چشمها گفته بود: حرارتِ مفرطِ کبد و خشمِ آنی! ⚠️
یک لحظه یادِ حرفِ خانم فاطمی افتادم: «دخترجان، کسی که خودش به ایرادش اعتراف میکند، نیمی از راهِ درمان را رفته است.»
درست در همین لحظهی حساس، وقتی میخواستم جواب بدهم، صدایِ برخوردِ شدیدِ چیزی از توی حیاط آمد... انگار کسی یا چیزی با شدت زمین خورد! امیر زودتر از همه از جا پرید و... 😱⏳
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
پشتِ آن دیوارِ حیاط چه اتفاقی افتاد؟ و جوابِ مریم به این سوالِ خطرناکِ امیر چه خواهد بود؟🙄🤔 در قسمتِ بعد منتظر باشید...
.https://eitaa.com/tebkowsar
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸گلباران ضریح امام جواد(ع) در شب میلاد نور
🔹در شب میلاد باسعادت امام محمد تقی، جوادالائمه(ع)، ضریح مطهر آن حضرت با حضور زائران و خادمان گلباران شد.
.
«دو رکعت نمازی که شخص متأهل میخواند، برتر از هفتاد رکعت نمازی است که فرد مجرد بخواند.» ❤️🔐✨
📚 منبع: وسائلالشیعه، جلد ۲۰، صفحه ۲۰ 🌹💎⚖️
.
https://eitaa.com/tebkowsar
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت سوم: غافلگیری در عمقِ سکوت)
صدای «گرومب» شدیدی که از توی حیاط آمد، انگار سقف را روی سرمان خراب کرد! امیر مثل فنر از جا پرید. 🏃♂️ شجاعت و سرعت عملش دقیقاً با آن صدایی که از حنجرهاش شنیده بودم جور در میآمد؛ آدمهای گرم و خشک وقت تلف نمیکنند! همه دویدیم سمت پنجره. گربهی چاق همسایه گلدان بزرگِ شمعدانی لب حوض را انداخته بود و خودش مثل برق غیبش زده بود. 🐈⬛🪴
نفس راحتی کشیدیم و دوباره برگشتیم سرِ جایمان، اما انگار این اتفاق، یخِ جلسه را کاملاً شکست. امیر در حالی که داشت دوباره مینشست، با همان لبخندِ معنادار و چشمهایی که حالا برقِ خاصی داشت، منتظرِ جواب سوالِ سختش بود. ⏳
من چادرم را کمی جلوتر کشیدم، استرسم حالا کمتر شده بود. انگار آن اتفاقِ حیاط، حواسِ دماغِ من را هم از آن بویِ لعنتیِ عرق پرت کرده بود! با صدایی که سعی میکردم نلرزد گفتم: «چند کلمه حرف زدم ولی قلبم از توی قفسه ی سینه خارج می شد.
مادرش که تا آن لحظه مثلِ بازپرسها فقط نگاه میکرد، بالاخره دهان باز کرد: «دخترم، شما چقدر دقیق حرف میزنید! امیرِ من قلبش طلاست، اما راست میگوید، گاهی مثل کوره داغ میشود و زود هم سرد...» 🪙🔥
یاد حرف طبیب فاطمی افتادم: «گرم و خشکها زود شعله میکشند، اما کینه ندارند.» در دلم گفتم: «خب مریم، این هم از نیمهی گمشدهات! تو که سرد شدی، او که داغ است... شاید این تضاد، همان تعادلی باشد که دنبالش بودی.» ⚖️
اما درست وقتی فکر میکردم همه چیز دارد خوب پیش میرود، امیر دستش را داخل جیبِ کتش کرد و یک برگهی تا شده بیرون آورد. «خانم مریم، من اهلِ پنهانکاری نیستم. قبل از اینکه جدیتر جلو برویم، میخواهم این لیست را ببینید. اینها عادتهای غذایی و اخلاقیِ من است که فکر میکنم باید بدانید...» 📄✍️
لیست را که باز کردم، چشمانم گرد شد! 😲 پیاز اضافه، نمک زیاد، بیخوابیِ شبانه و... اینها فقط عادت نبود، اینها کدهای شناساییِ یک مردِ تمامعیارِ گرم و خشک بود که اگر راهِ مهار کردنش را بلد نباشی، خانهات را به آتش میکشد!
در همین لحظه، پدرم سرفهای کرد و گفت: «خب جوونها، اگر حرفهاتون تموم شده، بریم سراغِ اصلِ مطلب...»
قلبم دوباره شروع کرد به کوبیدن: «گوپ... گوپ...» آیا من واقعاً آمادگیِ رام کردنِ این آتشفشان را داشتم؟ 🌋💍
📌خدایا خودت کمکم کن 😞
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
منتظر قسمت پایانی و تصمیمِ نهاییِ مریم باشید... آیا او با علمِ طب، به این ازدواج بله میگوید؟
.
https://eitaa.com/tebkowsar