eitaa logo
مدرسه تولید محتوا
1.9هزار دنبال‌کننده
460 عکس
202 ویدیو
2 فایل
آموزش #ایده_پردازی #سناریو_نویسی و #فیلمنامه #تصویربرداری #تدوین #کارگردانی #سواد_رسانه #معرفی و #نقد_فیلم @mostafagoodarzi تلگرام https://t.me/+iAWtk-Y2Cz9iMTRk اینستاگرام instagram.com/madrese_toolid_mohtava instagram.com/mostafagoodarziofficial
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اقتصاد فرهنگی
فاشار الشمر الیه... گفتند ما چگونه سخن با علی کنیم؟ زد حرمله صدا که منم هم کلام او... ♨️ اقْتِصادِفَرهَنگی: 🇮🇷 💠 @h_abasifar
مدرسه تولید محتوا
💢 سلام 🛑یک چالش براتون دارم 🔻داستان های کوتاه از محرم و عاشورا ♦️هرکدوم از همراهان و عزیزان که
💢رفاقتی دوباره ✍️فهیمه یوسفی 🔻یک مدت بود رفاقتش را با ما قطع کرده بود و با یک گروه دیگه آشنا شده بود. 🔻کم کم تیپ و ظاهرش فرق کرد. چادر روی سرش سنگینی می کرد و گرمای هوا هم باعث شده بود حجابش را به مانتو تغییر دهد. 🔻مانتو کم کم شد بلوز و روسری شد شال و انواع آرایشهایی که روی صورتش می‌نشست. 🔻از دور که می‌دیدم سرش را می انداخت پایین انگار که من را ندیده،نمی دانم می‌ترسید چیزی بشنود یا نصیحتی ولی هر چی بود دیگر دلش با من نبود. 🔻روزها و هفته ها گذشت. دیگر خبری از او نبود، 🔻یک روز مادرم آش پخته بود یک کاسه بردم در خانه‌شان، بهانه خوبی بود که از حالش باخبر شوم. 🔻رفتم ولی نبود مادرش گفت رفته برای کار تهران.هفته ی دیگر می آید. 🔻من منتظر بودم و روزها از پی هم می گذشت و بیشتر دلتنگش می شدم. 🔻تا اینکه یک شب برای مراسم دهه رفتم امامزاده و دیدم یک گوشه نشسته و زار زار گریه می‌کند. دلم لرزید، رفتم سمتش و نگاهش کردم و سریع بغلش کردم. تا من را دید بغلم کرد و گریه کرد اما در آن شلوعی فرصت نشد برام تعریف کند چه شده و چرا گریه می‌کند 🔻چند شب دیگر به امامزاده نیامد و من هر بارمی‌رفتم و منتظر بودم دوباره ببینمش. این بار که می‌دانستم نیامده با هدیه ای که برایش خریده بودم رفتم در خانه‌شان، خوشحال بودم که بتوانم دوباره با او صحبت کنم در را باز کرد و تا من را دید گفت تنهایش بگزارم ولی من سماجت کردم و رفتم داخل. 🔻در خواست کردم ماجرا را برایم تعریف کند. دوستانش را باعث گمراهی اش می دانست. گفت چقدر بخاطر ظاهرش مورد آزار قرار گرفته؛ دلم برایش سوخت و دلداریش دادم. 🔻درآخر گفت: تقصیر تو بود، من را تنها گذاشتی تا در منجلابی که برای خودم ساختم فرو بروم و تنها بمانم. اگر دستم را می‌گرفتی شاید امروز در این حال نبودم. 🔻یکه خوردم که چقدر ساده از کنارش عبور کردم وقتی که در حساس ترین زمان زندگیش منتظرم بوده . 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava
به لطف عشق علی عاشقم‌خدا شده است سرم به جرم علی بودنم جدا شده است شاعر:حسین عباسی فر 🖤 | @VatrGraph5 | 👈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
| 🎥 وقتی یک کارشناس مسائل دینی در حیطه تخصصی خودش نظر میدهد. ◾️روایت عباس موزون از تجربه‌گری که در حین سینه‌زنی در دسته عزاداری چشم‌چرانی می‌کرد. 🔻انجمن سواد رسانه طلاب🔻 ایتا | روبیکا | اینستاگرام 🆔@savad_rasaneh
هدایت شده از دوستان کتاب
💠 خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری، مخاطب امام بوده‌اند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ 📕کتاب فتح خون ✍سید مرتضی آوینی @Farsna 📚@dostaneketab
💢سکانس آخر ✍️فاطمه قاسمی 🔻فیلمبرداری سکانس آخرمون که تموم شد، با بچه ها خداحافظی کردم و فورا رفتم خونه تا یه دل سیر بخوابم. آخه بعد از یکماه فیلمبرداری خسته کار بودم. تاکسی تاکسی! آخیش، انگار همه خستگی های دنیا روی دوشم بود، ولی مطمئنم چندساعت خواب میتونه موثر باشه. دیلینگ دیلینگ! وای کیه این ساعت داره زنگ میزنه آخ فرهاده یعنی چیکار داره؟ _سلام همین الآن سر فیلمبرداری پیش هم بودیم، باز چی شده؟ چی شکسته؟ کسی طوریش شد؟ _سلام آقا مجید، یه لحظه رُخصَت بده ببین چی میخوام بگم بعد گاز بده. _خب بگو ببخشید _میخواستم بگم کاظم یکی از بچه های صحنه که تازه ملحق شده بود یادته؟ _آره چطور مگه؟ _ همین چند دقیقه پیش گفت:《 همگی امشب تشریف بیارید حسینه، هیئت داریم. میدونی مجید، از بچه های محله شنیدم خیلی مراسم هاشون با صفاست! محرم ها اکثر رفقا جمع میشن هیئت کاظم اینا. تو هم بیا، امشب شب نهمه، چند کوچه پایین ترِ خونه شماست. شب میام دنبالت با هم بریم. بچه ها هم خودشون میان. _مگه خونشون حیدریه نبود؟ _چرا محله قبلی شون همیشه داشتند. اما همین یه ماه پیش منتقل شدن نزدیک شما. شاید قسمت توهم اینه که توی این هیئت باشی.. _راستش مَن ... مَن _دیگه بهونه نیار، یه تکونی بخور، همش بی حوصله ای، یکم بیا توی فضای شور و عشق اهل بیت تا بلکه نظری بهت بکنن. _عجب! خب باشه ببینم چی میشه. آخر نشد بخوابیم. 🔻شب شده بود و گوشیم خیلی زنگ خورده بود، وای خدای من فرهاد بیچاره چقدر زنگ زده! پس صدای آیفون چرا درنیومده؟ حتما فرهاد حسابی دَر خونه هم زده اما انگار صدایی نشنیدم. چه بَد شد. وای ساعت ۹ شد! حتما همه رفتن هیئتو و ماهم که جا موندیم.. پیرهن مشکیمو کجا گذاشتم؟ اوه چه چروک شده! حالا اتو میکنم می‌پوشم. نه! خوبه! بریم شاید مراسم تموم نشده باشه.. اما اول بزار از پنجره ببینم. نه صدایی نمیاد انگار مراسم تموم شده😔 نه خیر انگار ما لایق این مراسم ها نیستیم، همه رفتنو و من جاموندم. همینطوری که داشتم با خودم حرف میزدم یه صدایی از کوچه میومد.. آمده است عزای حسین آمده ایم به فریاد بِرِس، به فریاد بِرِس ابولفضل، ابولفضل یا حسین ، یا حسین 🔻انگار یه چیزی منو به سرعت نور به سمت پنجره کشوند، آره درست حدس زدم هیئت کاظم اینا بود! کاظم هم با فرهاد و بقیه بچه ها جلوی دسته عزاداری بودند! داشتند از کنار خونه ما میگذشتن و به سمت حسینیه شون میرفتن.. اصلا نفهمیدم چطور خودمو از چهار طبقه به پایین دَر خونه رسوندم.. 🔻تا رفتم جلوی دَر، هیئت به سر کوچه کاظم اینا رسیده بود. فورا خودمو رسوندم به دسته دوم(آخر) یه مسیری رو تونستم با هیئت باشم تا رفتیم توی حسینه. هیئت وایساد، گِرد شدن و شروع کردن به سینه زدن، همه سنی بود، کوچیک، بزرگ، پیر، جوون، دکتر، حتی بچه ی یکساله که بزور راه میرفت، یه زنجیر کوچیک دستش بود که از دستش افتاد و باباش دوباره بهش داد و مشغول عزاداری شد.. 🔻دختر بچه ی ۵_۶ ساله ای که برای عروسکش هم لباس مشکی پوشیده بود، 🔻حتی آقا کریم و آقا یعقوب که تازگی باهم بحثشون شده بود، داشتند توی یه دسته و کنار هم سینه میزدن و دستشون روی شون هم بود.. اینجا انگار رَسم دلدادگی بود، رَم عاشقی زیر پرچم حسین(ع) بود، رَسم، بودن همه ی عاشقا توی عزاداری ابولفضل بود.. زیر پرچم حسین(ع) قهر معنی نداشت. 🔻یه لحظه چشمم به محمد افتاد، پسر معلولی که بخاطر شرایط جسمی خیلی سخت و بَدی که داشت، شنیده بودم که سالی یکبار از خونه بیرون میاد، حالا فهمیدم که اون یکبار هم دهه محرم بوده که ده روز رو توی حسینیه میخوابیده. آقا محمد امشب انگار جسمش مال خودش نبود.. حتی داشت کمک می کرد. 🔻قدم برداشتم که بیشتر نزدیک دسته هیئت باشم، یه قدم رفتم جلو، یه سنگ ریز پامو به درد آورد، وای کفشام کو؟ انقدر محو تماشای شور و عشق هیئت شده بود که از خونه یادم رفته بود کفش بپوشم. آخ اَمان از این عشقی که به اباعبدالله پیدا کرده بودم، حسینم، تو کیستی که همه عاشق و دیوانه تو هستن؟ ببین مجید سَر به هوا رو چطور عاشق خودت کردی! 🔻این همه سال، کجای این عالم بودم؟ گاهی با بچه ها میرفتیم، انگار امشب تو این هیئت، که فکر می کردم شاید تموم شده، عاشق حسین(ع) شدم. 🔻حق داشتم یکم به خودم غُر بزنم، کجا بودی مجید؟ هوش و حواست کجا بود؟ ببین اینجا همه یک دل کنار هم مشغول عزای حسینن، تو اما غافل از این عشق بودی.. 🔻انقدر محو بودم که متوجه نشدم کاظم و فرهاد و بچه ها اومدن کنارم و دارن گریه میکنن، به من خیره شده بودند، تعجب می کردند، فرهاد گفت کلی باهات تماس گرفتم. با بچه ها دیدیمت که چطور دیوانه وار بدون کفش داری با دسته عزاداری داری به سمت حسینه میای، اما صدا نکردیم. _ برای خودمم عجیبه امشب انگار قلبم تسخیر عشق آقا شده، نمی دونم شاید قسمت بود که اینطوری حسینم رو بشناسم. 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
| آب رویم را نبر... ◽️و قسم به شرمندگی آب، آنگاه که سقا نیامد... 🎦مشاهده‌ و دریافت نسخه‌ی باکیفیت | @KHATTMEDIA 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢روایت شب عاشورا 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava
✍️فاطمه دماوندی و صبح آمد.. و چه صبحی ست امروز! ای آفتاب! التماست می کنم! کمی از داغ بودنت کم کن! ای ابرها! می شود خواهش کنم امروز بیشتر به آسمان بیایید و در مقابل آفتاب بایستید تا نورش حسین را در رزمگاه اذیت نکند؟ دیگر باید به پای کدام تان بیفتم و عاجزانه اشک بریزم تا شاید اثری پیدا کند و مسیر تاریخ عوض شود؟ چرا که امروز حسین تشنه است.. خاک گرم است. گرم تر از همیشه! عمه زینب قرار است بزرگ ترین مصیبت ها را ببیند! مصیبت نمی داند که در مقابل زینب باید زانو بزند چون قرار نیست آن حجم از مصیبت( که هر کدامش به تنهایی برای از پا درآوردن یک نفر کفایت می کند) او را هم از پای در آورد! چرا که شخصیت زن اسلامی به برکت و دل سپردن به رحمت و عظمت الهی،آن چنان سعه و عظمتی پیدا می کند که حوادث بزرگ در مقابل او، حقیر و ناچیز می شود. 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava
✍️مصطفی گودرزی (ماهئیل) لحظه‌ای زمان از حرکت ایستاد همه چشم بودند صدایی به گوش نمی‌رسید ای کاش بادی میوزید و غباری بر آسمان می‌پاشید تا سیاهی با غبار ترکیب شود و دیدگان عالم را بپوشاند آفتاب شرمسار بود از تابشش دریا از تلاطم ایستاد و ریگ‌های صحرا خشکشان زده بود اسبی سفید قدمی بر روی شن‌ها گذاشت سکوت شکسته شد بادی وزید و طوفان شد آفتاب شراره کشید دریا موجی زد شن‌ها روان شدند زمین به لرزه افتاد گویا محشر کبری به پا شده بود و سوار همه را آرام کرد انگار تصمیم گرفته بود تمامی شمشیرها، تیرها و نیزه‌ها را در تنش جا دهد تا هیچ کدام به سمت خیمه‌ای نشانه نرود. 👇به کانال [تولید محتوا] وارد شوید👇 @toolid_mohtava