مثل یک بغض که هنگام سفر می شکند
دیدن دشمنی از دوست کمر می شکند
چون اجل حکم به کشتار درختان بدهد
هرچه را "اَرّه" نیانداخت، "تبر" می شکند
اوجِ شق القمر این ست که هنگام وداع
ماه در مردمکِ دیده ی تر می شکند
از "قضا" قول مراعات گرفتیم ولی
آنچه را دست قضا نیست "قَدَر" می شکند
ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری
عاقبت پای تو هنگام گذر می شکند...!
زن
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمی خواهد
او مردی می خواهد
که چشمانش را بفهمد
آن گاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینه اش اشاره کند
و بگوید: اینجا سرزمین توست
کاش میشد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد
کاش میشد عشق را تعیلم داد
نا امیدان را امید و بیم داد
کاش می شد دشمنی را سر برید
دوستی را مثل شربتی سر کشید
کاش می شد پشت پا زد به غرور
دور شد از خودپسندی ،دور دور