سیاهی زمانی معنا پیدا میکند که سپیدی در کنارش باشد؛ همانگونه که شادی در کنار غم، و آرزو در کنار حسرت شناخته میشود.
اگر سیاهی درگیر تلاطم باشد، سپیدی با مهربانیِ مادری او را در آغوش میگیرد و آرامش میکند. شاید چون همین سیاهی است که ارزش فروغ و تلالؤ سپیدی را نشان میدهد.
اگر سیاهی آتش باشد، سپیدی عاشقیست که در برابر آن میایستد.
و اگر روزی آسمانِ دلِ این زمین خاکی با ابرهای سیاه ناامیدی پوشیده شود، همه میدانند که این پایان نیست؛ چرا که در دل هر کسی تمنای رسیدن صبحی روشن زنده است، و همین شمعِ کوچکِ امید، آدمی را در دل سیاهی ها زنده نگه میدارد.