سیاهی زمانی معنا پیدا میکند که سپیدی در کنارش باشد؛ همانگونه که شادی در کنار غم، و آرزو در کنار حسرت شناخته میشود.
اگر سیاهی درگیر تلاطم باشد، سپیدی با مهربانیِ مادری او را در آغوش میگیرد و آرامش میکند. شاید چون همین سیاهی است که ارزش فروغ و تلالؤ سپیدی را نشان میدهد.
اگر سیاهی آتش باشد، سپیدی عاشقیست که در برابر آن میایستد.
و اگر روزی آسمانِ دلِ این زمین خاکی با ابرهای سیاه ناامیدی پوشیده شود، همه میدانند که این پایان نیست؛ چرا که در دل هر کسی تمنای رسیدن صبحی روشن زنده است، و همین شمعِ کوچکِ امید، آدمی را در دل سیاهی ها زنده نگه میدارد.
امروز پارادوکس بود، ساعت شیش صبح بیدار شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود، چرا اینقدر گرمه؟نمیشه بیشتر بخوابم؟
تا ساعت یازده قبل از ظهر، زمان جوری برام بی معنی شده بود که فکر میکردم شب شده، انگار صد سال بود دارم زندگی میکنم.
کل روز درگیر گوشی بودم و احتمالا قراره به زودی خبر برسه که دیده از جهان بسته و کور شدم.
عصر، رفتم توی باغ ها و به آدمای دورم اهمیت ندادم، سر و صداشون نسبت به صدای توی ذهنم زیادی کم بود.
توی باغ، درختای انار زیادی دیدم که بعضی هاشون شاخه هاشون مثل چتر شده بود و زیر شاخه ها میتونست خونه ای باشه برای حیوانات کوچک، خودم دقایقی اون زیر نشستم. سعی کردم خودمو به جوی آب برسونم که انگار ریل قطاری بود که از روی کوه میگذشت ولی بخاطر حضور ادمیزاد های مزاحم ترجیح دادم نرم.
در این بین آسمون هم انگار میزبان دعوای دو تا ایزد بود، خورشید رو به غروب زیر ابر پشمکی مخفی شده بود و پرتو های نورش مثل چراغ نفتی های کوچولوی خونه مادر بزرگم بود، و کنارش، ابری وحشی بود، شایدم ناراحت بود چون انگار هر لحظه میخواست شروع به باریدن کنه.
امروز روز قشنگی بود، امروز دیوار سیاهی بود که با ستاره های طلایی تزئین شده بود.
1405/4/26