میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر بهمکشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند...
من اگر دل بدهم ، دل نشکستن بلدی ؟
تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی ؟
ﺑﻠﺪی ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻨﻢ ﺟﺎ ﻧﺰﻧﻰ رد ﻧﺸﻮی
ﻣﻦ اﮔﺮ ﺷﻜﻮه ﻛﻨﻢ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪی ؟
ﺑﻠﺪی دل ﺑﺒﺮی ﻋﺸﻮه ﻛﻨﻰ ﻧﺎز ﻛﻨﻰ
ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻧﺎز ﻛﺸﻴﺪن ﺑﻠﺪی ؟
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺸﻮم ﭘﺮﺳﻴﺪی
ﺑﻴﺘﻰ از ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮ ﺷﻌﺮ ﺳﺮودن ﺑﻠﺪی ؟
چشم تو ﺳﻮژه ی نقاشی امروز دلم
بنشین پلک نزن خوب نشستن بلدی ؟
دو سه خط عشق برای دل عاشق بنویس
همه ی دار و ﻧﺪارم ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
اندوهت به بن بست
کوچه ی امید رسیده است ،
چاره اش چیست ؟
جرعه ای معجون سمی فراموشی
یا رقصیدن جسم بر طناب سقف ؟
وطن من،
دیرینهترین سرباز زمین،
ایرانِ سرفراز من
به بنبست رسیده است ،
مهربانیِ مردمانت .
در کوچهای بیسر و ته
حبس شده است؛
کوچهای که در آن
یا باید رنگِ جماعت گرفت
یا بیپناه
در تاریکیاش تلف شد.
به آنان بگو
دست از جانِ مهربانها بردارند؛
بگذارند آسوده زندگی کنند،
بگذارند دستکم یکبار
نفسِ آزادی
در سینهشان جاری شود.
وطن
خسته و کوفته و بی حوصله اومدم سراغ گوشی ، داشتم به هزارتا روش فکر میکردم که از دست موجودات دوپا به ظاهر همه چیز دان خلاص بشم و یکم آروم باشم اما گوشی رو که باز کردم و وارد اپلیکیشن شدم ، این ویدیو رو دیدم که ستایش برام فرستاده .
وقتی بازش کردم اینطوری بودم که یعنی بین این همه کلمه ، بین این همه حس دوستام من رو امیدوار میدونن ؟ اوه .