ابراز علاقه های دانیال و مخالفتهای خوانوادم.
تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره،موافقتشونو اعلام کردن.و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل…
حالا حکم کودکی را داشتم که نمیدانست ماهی در آب خفه میشود،یا در خشکی…او از دانیال من حرف میزد؟یعنی تمام مدتی که من از فرط سردرگمی،راه خانه گم میکردم، برادرم بیخیال از من و بی خبریم، عشقبازی میکرد؟اما ایرادی ندارد…شاید از خانه و فریادهای پدر خسته شده بود و کمی عاشقانه میخواست…حق داشت…دختر جرعه ایی از قهوه اش را نوشید و عثمان انگشتان دستم را در مشتش فشرد(ازدواج کردیم…نمیتونم بگم چه حسی داشتم…فکرمیکردم روحم متعلق به دوتا کالبده…صوفی و دانیال…یه ماهی خوش گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب تازه دامادم.که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر، اونم #ترکیه…دیگه روی زمین راه نمیرفتم.سفر با دانیال…رفتیم #استانبول …
اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای مشکوکش با آدمای مختلف شروع شد.وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره.بهم پول میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.رویاهام کورم کرده بود و من سرخوشتر از همیشه اطمینان داشتم به شاهزاده زندگیم.یک ماهی استانبول موندیم.خوشترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه، عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند.پرسیدم کجا؟گفت یه سوپرایزه…و من خامتر از همیشه موم شدم تو دست این حیوون صفت…
_دانیال مرا حیوان صفت خواند…؟
#ادامه_دارد
#زهرا_اسعدبلنددوست
📚 @dokhtaranafif